"تو هیچی و من هیچتر از هیچ."
مثل همیشه پاهایش لنگ می زد و صدای برخورد عصایش با زمین، طنین انداز شده بود.تنها چشم سالم و نافذش به قامت دامبلدور خیره بود و حرکات پیرمرد ریش سفید را دنبال می کرد.
_«دامبلدور،تو نمیدونی چه افکار مزخرفی توی ذهن پاتر پرورش داده شده.»
دامبلدور را تا مسیری که به دفترش ختم میشد دنبال کرد.پیرمرد مشتی از شکلات های تیز و سیاه داخل ظرف برداشت و گفت: "فکر هم نکنم که بخوام بدونم، مودی."
"حتی اگه راجب اسمشو نبر باشه؟من احساس قویای دارم که اون بچه و دوستاش قراره کاری انجام بدن."
با این بیانیه، دامبلدور کمی ساکت ایستاد و در حالی که شکلات جویده شده را قورت میداد، پرسید: "چه کاری؟"
"چند وقت پیش با من راجب موضوعی حرف زد.میگفت که اون شخصی رو دور و اطراف جنگل ممنوعه ملاقات کرده که میگه جام مرحلهی سوم یه رمزتازه و قراره پورتالی باز کنه به مکان دیگهای،جایی که اسمشو نبر هست." مودی طوری حرف میزد که انگار مزخرفات بچگانهای را برای دامبلدور بیان میکرد یا قصد داشت پیامی دروغین از روزنامهی پیام روز را به تمسخر بگیرد.
"اینها بیشتر منو به یاد پارانویای یک بچه نوجوان میندازه.از کجا میتونه به این غریبه اعتماد کنه؟"
"نکته دقیقا همینجاست،دامبلدور.اون زودباور و ساده لوحه.حتی باورم نمیشه که یه اسلیترینه.چون اونها معمولا زیرک و جاه طلبن." مودی فقط چیزهای بدیهی را بیان میکرد.
دامبلدور که از کنار ققنوس خارقالعادهاش به نام "فوکس" رد میشد،مانند همیشه کمی سکوت کرد و سپس باقی ماندهای از هر چه که در ذهنش باقی بود را بازگو کرد."اما..احتیاط کردن بد نیست.شاید بهتر باشه که باهاش بیشتر حرف بزنی..شایدم خودم باید باهاش حرف بزنم."
او پیر شده بود اما انقدر فرسوده نبود که نتواند یک نوجوان را درک کند.شاید گاهی خودخواه و بی ملاحظه در برابر احساسات نوجوان رفتار میکرد اما میدانست که او به درک شدن نیازمند است،چیزی که اگر در خانه،در کنار لیلی یا پدر از رفتهاش بود، احتمالا راحتتر میتوانست بدست بیاورد.
"البته،باید یه فرصتی گیر بیاری و باهاش حرف بزنی.اون کله شقه،خودش و دوستاشو تو دردسر میندازه."
"تا حد امکان نه، بیشتر خودش در خطره."
چشمانش از پشت عینک با شیشه های کوچک به تابلوی پدربزرگ سیریوس افتاد.مثل همیشه مغرور و آزاردهنده.البته نه اینکه دامبلدور این را با صدای بلند بگوید.دوباره نگاهش را به سمت مودی برگرداند."هری چیز دیگهای بهت نگفت؟"
"میگفت که جون همه در خطره."
"ممکنه این موضوع به فاجعه مراسم یول بال ربطی داشته باشه.به هرحال از اونجایی که امسال تمام اتفاقات عجیب در دنیا همزمان در هاگوارتز اتفاق میوفتند، نمیتونم هیچ نشونهای رو نادیده بگیرم."
VOCÊ ESTÁ LENDO
Save meᯓDrarry
Fanficصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
