هری به همراه کراب، گویل و بلیز روی یکی از نیمکت های حیاط، نشسته بودند و درمورد اخرین امتحاناتشان که یک ساعت بعد شروع میشد، گفتگو میکردند البته بیشتر کراب و بلیز حرف میزدند و گویل و هری تایید میکردند. سر انجام وقتی به خودشان امدند که تنها ده دقیقه به شروع امتحان معجون سازی باقی مانده بود.
هری خیلی ارام در کنار کراب و گویل حرکت میکرد اما بلیز بیش از حد میترسید که دیر کند، پس او خیلی سریع میدوید.اما اثری از دراکو در آن اطراف دیده نمیشد؛درواقع دراکو از وقتی که هری بیدار شد در تختش نبود.احتمالا به کتابخانه رفته بود تا از اخرین ساعات استفاده کند و درس بخواند.
هری باور نمیکرد که سال سوم تحصیلش در هاگوارتز، به این زودی در حال تمام شدن است.فردا صبح با قطار به ایستگاه کینگز کراس باز میگشتند و هاگوارتز را برای چندین هفته ترک میکردند.
هری نگاهی اجمالی به سوالات داخل برگه ها انداخت و سپس از سوال اول، شروع به پاسخ دادن کرد.هری تقریبا تمام سوالات را با شانس جواب میداد و هر چیزی که به ذهنش میرسید مینوشت.میدانست حداقل سه چهارم جواب هایی که نوشته است، تماماً غلط هستند.
خوشبختانه هری بخش عملی معجون سازی را با موفقیت پشت سر گذاشت. قیافه و بوی معجونش دقیقا با معجونی که از او خواسته بودند، یکسان بود و بالاخره وقتی که هری از در سالن خارج شد،نفسی عمیق و آسوده کشید.
دراکو چند ثانیه بعد از هری از سالن خارج شد، بلافاصله بلیز به سمتش رفت و چیزی به او گفت که باعث شد دراکو با پوزخند به هری نگاه کند.
هری با سردرگمی به دراکو و بلیز نگاه کرد که به سمتش می آمدند.هری پرسید:«خیلی سرحال بنظر میرسی دراکو!البته منم اگه همه ی سوالا رو درست مینوشتم،خیلی سرحال بودم.»
دراکو با پوزخند همیشگی اش گفت:«آممم دلیل سرحالی من یچیز دیگس، هری!»
بلیز گفت:«من میدونم اما خب بهت نمیگم!»
دراکو گفت:«حتی کراب و گویل هم میدونن. »
بلیز با اصرار هری را تکان داد و گفت:«زود باش هری! کنجکاو شو دیگه! »
هری از بچگانه بودن حرف هایشان،خنده اش گرفت:«خیله خب کنجکاو شدم... حالا زود باشین بگین چه گندی زدین که اینقدر خوشحالین؟»
بلیز صدایش را پایین اورد و گفت:«من معجون هرماینی گرنجر رو خراب کردم...اما دیگه نمیتونست دوباره شروع کنه، چون تقریبا فقط پنج دقیقه به اخر امتحان مونده بود!دختره گند زاده ی بیچاره»
هری به سالن نگاه کرد و متوجه رون شد که با نگرانی با هرماینی حرف میزند.نمیتوانست قیافه ی هرماینی را ببیند اما میدانست که دختر چه حالی خواهد داشت.
هری دست هایش را مشت کرد و محکم به صورت بلیز زد. دراکو انتظار این اتفاق را داشت به خاطر همین سعی میکرد هری را از بلیز دور کند اما حالا بلیز هم شروع به زدن هری کرده بود.
KAMU SEDANG MEMBACA
Save meᯓDrarry
Fiksi Penggemarصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
