part forty three

38 3 1
                                        

-«آدم ها بالاخره یه روزی میمیرن، اما کلماتشون روی برگه های کهنه ی دفترچه خاطرات قدیمیشون و کارهای اون ها داخل دفترچه ی ذهن آدم های دیگه باقی میمونه.پس تو نمیتونی بگی که من قراره بمیرم. من تا ابد زنده ام، تا ابد احساساتم راجبِ تو داخل این دنیا وجود داره، دوست دارم تا موقعی که زنده هستی و دقیقا اون موقعی که من پیشت نیستم، دستت رو روی قلبت بزاری، یا برای چند ثانیه هم که شده چشمات رو ببندی، و صدا، چشم ها، کلمات، لحظات و یا هر چیز ِ کوچیکی که به من مربوط هست رو به یاد بیاری.»​

★ ིྀ​​​​​ این متن رو از طرف کی تصور میکنی؟𐀔𓂃

-« هیچوقت یادت نره که آدم ها میتونن تظاهر به هر چیزی بکنن..! میتونن تظاهر کنن دوستت دارن، میتونن تظاهر کنن بهت اهمیت نمیدن، میتونن تظاهر کنن بی گناهن، میتونن تظاهر کنن که میخوان کمک کنن، میتونن تظاهر کنن که بهت حسادت نمیکنن و برای آزادی، آسایش و رفاهِ تو هر کاری میکنن و خیلی چیزهای دیگه. پس بهشون اعتماد نکن، باشه؟بهت اجازه نمیدم حتی به «من» اعتماد کنی، تو طبیعتا باید فقط به خودت اعتماد کامل داشته باشی، نه؟به هیچ بشری صد درصد اعتماد نکن. »

❥.٭طبیعتا حرفاش شمارو یاد آهنگ ʰᵉᵃᵗʰᵉⁿˢ میندازه؛ ولی شاید یه نکته ای هم داخلش داره که مربوط به بخشی از داستانه؟اسپویل نیست، چیزیه که واضحهᯓღ

 - - ​​- - - - - - - - - - - 

-«باید همین الان رون و هرماینی رو ببینم.»

تنها چندین دقیقه به ساعت خاموشیِ هاگوارتز و منع رفت و آمد در قلعه باقی مانده است که هری فورا سالن عمومی گروهش، اسلیترین را ترک می کند.در حالی که با قدم های تند و سریع، قلب تپنده و استرسی اش به سمت سالن عمومی گریفیندور می دود، عرق از سر و رویش سرازیر شده است.با خودش چه فکری کرده بود که این ساعت از شب می خواست رون و هرماینی را ببیند؟ آن ها قطعا در سالن عمومی گریفیندور بودند و طبیعتاً هری نمی توانست آن ها را ملاقات کند، چون او یک اسلیترینی ست. 

با امیدی پوچ و بی معنی به سالن عمومی گریفیندور نزدیک و نزدیک تر میشد.همین که سِرنیکولاس¹ را دید، با صدای بلندی که بارون بشنود گفت: «مرلین رو شکر که اینجایی، نیکو! میشه کمکم کنی؟باید رون و هرماینی رو ببینم.»

سرنیکولاس که به سرِ قطع شده ی نصفه اش معروف بود، با شنیدنِ صدای هری با چهره ای متعجب به او نگاه کرد.انتظار نداشت هری را در این ساعت از شب، درست جلوی سالن عمومی گریفیندور ببیند.

-«این ساعت از شب پسرجون؟...» 

-«خواهش میکنم، موضوع خیلی اضطراریه.»

روح که بالاتر از هری، روی هوا شناور بود، سرش را تکان داد و بعد از کامل کردن جمله اش همانطور که در هوا شناور بود به سمت سالن عمومی گریفیندور حرکت کرد و سپس از داخل دیوار رد شد.

Save meᯓDrarryStories to obsess over. Discover now