part thirty

81 5 6
                                        

❢◥ ▬▬▬▬▬▬ ◆ ▬▬▬▬▬▬ ◤❢​​​​​​

بخش اخر پارت قبل رو دوباره با هم میخونیم:

همه جا پر از دود شده بود، نفس کشیدن سخت بود. هیچ جا را نمیتوانستند ببیند. دراکو چوبدستی اش را بیرون اورد و سعی کرد ناشیانه دود را از بین ببرد و راه را پیدا کند. پانسی از «لوموس ماکسیما»استفاده کرد. گرچه خودش هم میدانست بدردشان نمیخورد و فایده ای برایشان ندارد. 

یکی از نقاب دار ها فورا هری را شناخت و سعی کرد به او حمله کند، اما پانسی دست هری را کشید و او را دور کرد و دراکو هم فورا نفرین پتریفیگوس توتالوس را بر روی او انداخت. در حال حاضر این تنها اقدامی بود که میتوانست برای حفاظت از معشوقه و دوستش انجام دهد. 

∘₊✧──────────────────✧₊∘

گرد و خاک همه جا را پر کرده بود.هیچکس نمیتوانست قیافه ی دیگری را تشخیص دهد و اینکه از گروه آنها هستند یا نه.دراکو کورکورانه دست هری را فشرد و به دنبال خودش کشاند.پشت سر هری پانسی با یک دختر ریونکلاویی کلنجار می رفت.اما وقتی که چشمانشان را چرخاندند تا پانسی را ببینند او در میان جمعیت خروشان و ترسو از نظر گمشده بود. 

دراکو بی معطلی بازوی هری را کشید و زمزمه کرد: «هری عجله کن! ما سریعتر باید بریم.»انگار چیزی میدانست که هری از ان باخبر نبود.دراکو چیزی را پنهان می کرد. این به وضوح مشخص بود.در همین حین که دراکو چندین نفر را از سر راهشان کنار زد و با سرفه های شدید و مکرر هری را به بیرون سرسرا کشاند، چندین فرد نقاب دار دنبالشان می کردند و طلسم هایی ناشناخته را زیر لب زمزمه می کردند.

هری و دراکو، در جایگاه دو دانش اموز سال چهارم فقط می توانستند به این فکر کنند که چگونه از میان هجوم طلسم ها در امان بمانند و این موضوع راهی نداشت جز دویدن به سوی هر جایی که یک فرد بزرگسال باشد.

-«استیوپفای!» دراکو با حرکتی تند و سریع یکی از نقاب داران را غافلگیر کرد. سپس به سمت هری برگشت و گفت: «به خوابگاه اسلیترین نرو!هری! اونجا نرو!»دست هری را به زور کشید و او را به راهروی دیگری کشاند.

-«هی هی داری چیکار میکنی درا؟چرا نباید برم اونجا؟ما اونجا در امان میمونیم!هیچکس نمیتونه به اونجا دسترسی پیدا کنه.»

صورت دراکو ناگهان یخ کرد، چشمانش بیش از همیشه گناهکار بنظر می رسید.دراکو چه کار کرده بود که پشیمانی را میشد اینقدر راحت در چهره اش خواند؟-«چه اتفاقی افتاده، دراکو؟»

-«اگه بهت بگم رمز اون اتاق رو دارن چی؟»نفسی عمیق کشید و ادامه داد: «لطفا الان ازم چیزی نپرس. من نمیتونم بهت جوابی بدم...فقط... نباید بری اونجا!»هری را به گوشه ای دیگر کشاند و به راهروی طبقه اول برد. هری حدس هایی در مورد کاری که دراکو میخواست انجام دهد در ذهنش داشت.

Save meᯓDrarryStories to obsess over. Discover now