هری استرس زیادی داشت و مدام در چادر مخصوص قهرمان ها قدم میزد. تا دقایقی دیگر نام او را صدا میکردند و باید با خطرناک ترین اژدها که چند شب قبل در جنگل دیده بود، مقابله میکرد.
هری از این میترسید که نتواند جارویش را از خوابگاه اسلیترین احضار کند. مطمئنا کار خیلی سختی بود اما اگر درست انجام میشد،همه چیز عوض میشد.
بعد از چندین دقیقه راه رفتن در چادر، بگمن¹ اسمش را با صدای بلند صدا زد:
«هری پاتر!»
هری نفس عمیقی کشید و از چادر بیرون رفت.وارد محوطه ی کوییدیچ شد که حالا کمی کوچکتر و پر از سنگ های عظیم شده بود.
اژدهای روبرویش که بال های چرمی و مشکی داشت، با زنجیر هایی ضخیم به بزرگترین سنگ ها بسته شده بود؛هرچند هری مطمئن بود که او میتواند زنجیر ها را بشکند و خودش را آزاد کند.
هری به سمت تخم طلایی که در وسط زمین بود حرکت کرد اما اژدها جلوتر امد و فورا آتشی به سمت هری فرستاد.
هری پشت یکی از سنگ ها پناه گرفت و سپس سعی کرد جارویش را احضار کند اما هیچ اتفاقی نیفتاد.هری از دست اتش هایی که اژدها برایش میفرستاد، فرار میکرد و این بار پشت یک سنگ بزرگتر پناه گرفت.هری با صدای نسبتا بلندی داد زد:«اکسیو آذرخش²! »
جاروی آذرخشش را دید که به سرعت به سمتش می آید.اکنون جارویش فقط چند متر با زمین فاصله داشت.هری فورا به دست جارویش دوید و خود را روی آن انداخت. جارو فورا شروع به ارتفاع گرفتن کرد و هری از اخرین اتشی که اژدها برایش فرستاده بود، در امان ماند.
ناگهان آرامش خاصی تمام وجود هری را فرا گرفت.او دوباره در اسمان با جارویش پرواز میکرد؛بالاخره به جایی برگشته بود که به آن تعلق داشت.
اما او هنوز تخم طلایی را به دست نیاورده بود.هری بالای سر اژدها پرواز میکرد.میخواست او را وادار به پرواز کردن کند؛در چند دقیقه ی اول اژدها فقط برای هری اتش میفرستاد و حرکت خاصی نمیکرد. اما ناگهان اژدها زنجیر ها را شکست و به دنبال هری پرواز کرد. هری از زمین مسابقه خارج شد و به سمت قلعه رفت. اژدها همچنان به دنبال او پرواز میکرد...
زمین مسابقه را سکوتی مرگبار فرا گرفته بود؛دیگر نه اژدها و نه هری، هیچکدامشان دیده نمیشدند.
دراکو و بلیز به جایی که دقایقی قبل هری و اژدها در آن ناپدید شده بودند، نگاه میکردند.
بلیز با ناامیدی و نگرانی گفت:«نکنه بلایی سرش اومده!»
در همان لحظه دراکو متوجه هری شد که با جاروی پرنده اش به سرعت به سمت زمین مسابقه می آید.دیگر از اژدهایی که هری را تعقیب میکرد، خبری نبود.
دراکو لبخندی زد و به هری نگاه کرد که به سمت تخم طلایی میرود.چند ثانیه بعد هری تخم طلایی را در دستانش گرفته بود.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
Save meᯓDrarry
Hayran Kurguصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
