ᴘᴀʀᴛ 42:"داستان هنوز تمام نشده است!"
هری هر چه که از این اتفاقات عجیب میدانست را به دراکو و بلیز گفت. بلیز اخم کوچکی کرد:«هری چرا بهمون نگفته بودی؟»
بلیز طوری به اطرافش نگاه میکرد که انگار هر لحظه ممکن بود موجودی وحشتناک و مرگبار به سمتشان حمله کند.
هری خنده ای کرد و به دراکو نگاه کرد تا واکنش او را نسبت به نگاه های عجیب بلیز ببیند.دراکو نگاهی به بلیز انداخت و سپس به سمت هری برگشت:«مثل اینکه موضوع خیلی جدیه چون مادام پامفری بهت هشدار داده! از این به بعد هر کدوممون هر جا خواستیم بریم با هم میریم،قبوله؟ »
بلیز که همچنان به اطراف با نگاه های مشکوکی نگاه میکرد، گفت:«مثل اینکه دراکو مالفوی ترسیده! میخوای هر جا که میری ما هم باهات باشیم تا ما رو هم بخورن؟ »
دراکو نگاه تاسف باری به بلیز انداخت:«مسخره ی خر! »
«اگه یه نفر ترسیده باشه اون تویی بلیز! »
هری با صدایی زمزمه وار این را گفت... بلیز چشم غره ای رفت:«از دراکو دفاع نکن خواهشا! »
هری به سرعت گفت:«من از دراکو دفاع نکردم! »
البته بلیز لجباز تر از این ها بود:«تو ازش دفاع کردی! »
«نه من ازش دفاع نکردم! »
«تو ازش دفاع کردی! »
هری با صدایی بلند تر از صدای بلیز گفت:«نه من اینکارو نکردم! »
همین موقع بود که دراکو دست هایش را بالا اورد تا بلیز و هری سکوت کنند...دراکو مثل یک رهبر رفتار میکرد...
بلیز با ترس به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که هیچکس جز آن ها در آن راهرو نیست... پس دراکو آن ها را مسخره میکرد؟
بلیز با اعتراض رو به دراکو گفت:«هی چرا اینطوری میکنی؟»
دراکو که به اطراف نگاه میکرد، گفت:«هیسس! یه صدایی شنیدم... »
راهرو در سکوت فرو رفت... هر سه نفرشان سعی میکردند کوچکترین صدایی را بشنوند اما حتی یک پشه هم در آن راهرو نبود.
هری به ارامی گفت:«اینجا که یه پرنده هم پر نمیزنه! حتما توهم زدی... »
«من مطمئنم که یه صدایی شنیدم! »
بلیز با کنجکاوی پرسید:«خب پس صداش چه شکلی بود؟»
«نمیدونم! »
هری با لحن تاسف باری گفت:«عالیه!حالا بیایید بریم سرسرا تا شام را از دست ندادیم!»
قطعا وقتی بحث شام به میان می آید همگی از هر کاری که در حال انجام دادنش هستند ، دست میکشند... البته همه کس به جز هرماینی گرنجر.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
