part eighteen

60 8 0
                                        

ᴘᴀʀᴛ 42:"داستان هنوز تمام نشده است!"

هری هر چه که از این اتفاقات عجیب میدانست را به دراکو و بلیز گفت. بلیز اخم کوچکی کرد:«هری چرا بهمون نگفته بودی؟»

بلیز طوری به اطرافش نگاه میکرد که انگار هر لحظه ممکن بود موجودی وحشتناک و مرگبار به سمتشان حمله کند.

هری خنده ای کرد و به دراکو نگاه کرد تا واکنش او را نسبت به نگاه های عجیب بلیز ببیند.دراکو نگاهی به بلیز انداخت و سپس به سمت هری برگشت:«مثل اینکه موضوع خیلی جدیه چون مادام پامفری بهت هشدار داده! از این به بعد هر کدوممون هر جا خواستیم بریم با هم میریم،قبوله؟ »

بلیز که همچنان به اطراف با نگاه های مشکوکی نگاه میکرد، گفت:«مثل اینکه دراکو مالفوی ترسیده! میخوای هر جا که میری ما هم باهات باشیم تا ما رو هم بخورن؟ »

​​​​دراکو نگاه تاسف باری به بلیز انداخت:«مسخره ی خر! »

«اگه یه نفر ترسیده باشه اون تویی بلیز! »

هری با صدایی زمزمه وار این را گفت... بلیز چشم غره ای رفت:«از دراکو دفاع نکن خواهشا! »

هری به سرعت گفت:«من از دراکو دفاع نکردم! »

البته بلیز لجباز تر از این ها بود:«تو ازش دفاع کردی! »

«نه من ازش دفاع نکردم! »

«تو ازش دفاع کردی! »

هری با صدایی بلند تر از صدای بلیز گفت:«نه من اینکارو نکردم! »

همین موقع بود که دراکو دست هایش را بالا اورد تا بلیز و هری سکوت کنند...دراکو مثل یک رهبر رفتار میکرد...

بلیز با ترس به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که هیچکس جز آن ها در آن راهرو نیست... پس دراکو آن ها را مسخره میکرد؟

بلیز با اعتراض رو به دراکو گفت:«هی چرا اینطوری میکنی؟»

دراکو که به اطراف نگاه میکرد، گفت:«هیسس! یه صدایی شنیدم... »

راهرو در سکوت فرو رفت... هر سه نفرشان سعی میکردند کوچکترین صدایی را بشنوند اما حتی یک پشه هم در آن راهرو نبود.

هری به ارامی گفت:«اینجا که یه پرنده هم پر نمیزنه! حتما توهم زدی... »

«من مطمئنم که یه صدایی شنیدم! »

بلیز با کنجکاوی پرسید:«خب پس صداش چه شکلی بود؟»

«نمیدونم! »

هری با لحن تاسف باری گفت:«عالیه!حالا بیایید بریم سرسرا تا شام را از دست ندادیم!»

قطعا وقتی بحث شام به میان می آید همگی از هر کاری که در حال انجام دادنش هستند ، دست میکشند... البته همه کس به جز هرماینی گرنجر.

Save meᯓDrarryWhere stories live. Discover now