هری :
هری : « ا ... اند ... اندرو ... ا ... او ... اون ... ای ... اینجاست »
صدای بریده شدن نفساش میاد .
اندرو : « منظورت از اون جرالد که نیست ؟ »
هومی زیر لب میگم چون همین الانشم اشکام دارم از گوشه چشمام فرار میکنن .
اندرو : « حرومزاده ... چطور پیدات کرده ؟ باید میذاشتی همون موقعه میکشتمش »
صدای یکی از اون ور خط میاد .
_ « مواظب باش ... بلند نشو »
اخ اندرو بلند میشه و بعد اون صدای دادی که سر کسی که پیششه میزنه .
اندرو : « لعنت بهت الکس ، کدوم احمقی بکارتشو توی اداره از دست داده که من راضی شدم »
صدای خنده میاد که الان مطمعنم مال الکسه .
اندرو : « هری ، هری حواست به منه ؟ هنوز پشت خطی ؟ »
سرمو تکون میدم با اینکه میدونم از پشت تلفن نمیبینه ولی توان حرف زدن رو ندارم .
اندرو : « هری ، لطفا یه چیزی بگو »
اشکام تمام گونه ام رو خیس کردن . تمام سعی ام رو میکنم که چیزی بگم .
هری : « بیا اینجا »
بلند میزنم زیر گریه و به کسایی که اطرافمن توجهی نمیکنم .
اندرو : « میام هری ، همین الان میام . هرچی تو بگی فقط اینجوری گریه نکن »
بلندتر گریه میکنم و نفسم به شمار میوفته .
اندرو : « هری ... خواهش میکنم گریه نکن ، بخاطر من . لویی کجاست ؟ »
جوابش رو نمیدم که ادامه میده : « هری عزیزم فقط لویی رو پیدا کن و پیش اون بمون تا من بیام »
صداش اروم تر میشه و مطمعنم اونم حالش بهتر من نیست .
اندرو : « اگه همینجوری بخوای گریه کنی منم جلو همه میزنم زیر گریه ها ، اون وقت هیچ کس ازم حساب نمیبره دیگه »
دستمو میگیرم جلو دهنم تا صدای گریه ام رو نشنوه .
اندرو : « هری . خواهش میکنم »
با بغض میگه .
گوشی رو از خودم فاصله میدم و نفس عمیق میکشم تا این اشکای لعنتی کمتر بشن .
هری : « باشه . دیگه گریه نمیکنم ، فقط بیا »
با اروم ترین تن صدا میگم .
اندرو : « آفرین پسر خوب . برو پیش لویی من دارم میام »
باشه ای زیر لب میگم و گوشی رو قطع میکنم .
به ساعت گوشیم نگاه میکنم . لویی هنوز کلاس داره پس میرم سمت خوابگاه و سعی میکنم سرمو پایین بگیرم تا کسی چشمای سرخم که هر لحظه اماده ان تا دوباره خیس بشن رو نبینه .
VOCÊ ESTÁ LENDO
for you [l.s]
Fanficقرار نیست ، زندگی کسل کننده کسی دچار یه تحول بزرگ بشه. قرار نیست ، عشق چشم کسی رو کور کنه . قرار نیست ، کسی بخاطر عشقش خودشو عوض کنه. #larry
![for you [l.s]](https://img.wattpad.com/cover/151505191-64-k611386.jpg)