27

409 75 51
                                        

هری :

هری : « ا ... اند ... اندرو ... ا ... او ... اون ... ای ... اینجاست »

صدای بریده شدن نفساش میاد .

اندرو : « منظورت از اون جرالد که نیست ؟ »

هومی زیر لب میگم چون همین الانشم اشکام دارم از گوشه چشمام فرار میکنن .

اندرو : « حرومزاده ... چطور پیدات کرده ؟ باید میذاشتی همون موقعه میکشتمش »

صدای یکی از اون ور خط میاد .

_ « مواظب باش ... بلند نشو »

اخ اندرو بلند میشه و بعد اون صدای دادی که سر کسی که پیششه میزنه .

اندرو : « لعنت بهت الکس ، کدوم احمقی بکارتشو توی اداره از دست داده که من راضی شدم »

صدای خنده میاد که الان مطمعنم مال الکسه .

اندرو : « هری ، هری حواست به منه ؟ هنوز پشت خطی ؟ »

سرمو تکون میدم با اینکه میدونم از پشت تلفن نمیبینه ولی توان حرف زدن رو ندارم .

اندرو : « هری ، لطفا یه چیزی بگو »

اشکام تمام گونه ام رو خیس کردن . تمام سعی ام رو میکنم که چیزی بگم .

هری : « بیا اینجا »

بلند میزنم زیر گریه و به کسایی که اطرافمن توجهی نمیکنم .

اندرو : « میام هری ، همین الان میام . هرچی تو بگی فقط اینجوری گریه نکن »

بلندتر گریه میکنم و نفسم به شمار میوفته .

اندرو : « هری ... خواهش میکنم گریه نکن ، بخاطر من . لویی کجاست ؟ »

جوابش رو نمیدم که ادامه میده : « هری عزیزم فقط لویی رو پیدا کن و پیش اون بمون تا من بیام »

صداش اروم تر میشه و مطمعنم اونم حالش بهتر من نیست .

اندرو : « اگه همینجوری بخوای گریه کنی منم جلو همه میزنم زیر گریه ها ، اون وقت هیچ کس ازم حساب نمیبره دیگه »

دستمو میگیرم جلو دهنم تا صدای گریه ام رو نشنوه .

اندرو : « هری . خواهش میکنم »

با بغض میگه .

گوشی رو از خودم فاصله میدم و نفس عمیق میکشم تا این اشکای لعنتی کمتر بشن .

هری : « باشه . دیگه گریه نمیکنم ، فقط بیا »

با اروم ترین تن صدا میگم .

اندرو : « آفرین پسر خوب . برو پیش لویی من دارم میام »

باشه ای زیر لب میگم و گوشی رو قطع میکنم .

به ساعت گوشیم نگاه میکنم . لویی هنوز کلاس داره پس میرم سمت خوابگاه و سعی میکنم سرمو پایین بگیرم تا کسی چشمای سرخم که هر لحظه اماده ان تا دوباره خیس بشن رو نبینه .

for you [l.s]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang