{دارك استريتو يادتونه؟😐}
-ممنونم زين...
فيبى بعد از تشكر ، بوسه ى نرمى روى گونه زين گذاشت و از ماشين پياده شد.
خب هنوز شب هم نشده بود اما فيبى بايد خيلى زود به خونه برميگشت و مسبب اين اتفاق برادر فيبى بود.
البته زين هم مشكلى با اين قضيه نداشت... به هرحال اين نقش بازى كردن داشت حالش رو بهم ميزد!
بعد از اينكه مطمئن شد فيبى وارد خونه شده ، با سرعت از اونجا دور شد و سمت مقصد جديدش به راه افتاد.
-هى... من تا پنج دقيقه ى ديگه اونجام... تو آماده اى؟
وقتى خبر نزديك شدنش رو داد ، گوشى رو قطع كرد و نفس عميقى كشيد.
خب زين اخيراً از وقت گذروندن با "رفيق" جديدش لذت بيشترى ميبرد تا گشت زدن با "دوست دختر" عزيزش!
رو به روى اون خونه نگه داشت و منتظر موند و خب اين انتظار زياد طول نكشيد وقتى چند دقيقه ى بعد پاول سمت ماشينش اومد و سوار شد.
-سلام... زياد كه منتظر نموندى؟
پاول با لبخند پرسيد و زين سرش رو به نشونه ى منفى تكون داد.
-خب... جناب وكيل دوست دارن توى چجور كلابى مست كنن؟!
-از اونجايى كه زياد اهلش نيستم پس نظرت چيه كه به تو حق انتخاب بدم؟
پاول زياد آدم مست كردن نبود... اما خب واقعا بدش نميومد گونه هاى سرخ زين وقتى كه الكل كم كم داره روش اثر ميذاره رو ببينه. اين قطعا كيوت بود.
-خب حالا كه حق انتخابو به من دادى نبايد انتظار يه جاى شيك و فوق العاده رو داشته باشى.
زين گفت و دوباره ماشين رو به حركت در اورد. پاول از اون آدماى پولدار و خشك نبود. درست برعكس خانواده ى فيبى و خب شايد همين باعث ميشد كه زين احساس آرامش بيشترى داشته باشه.
سكوت ماشين رو پر كرده بود و زين و پاول هم قصد شكستن اون رو نداشتن.
اينكه حالا اونها تصميم گرفته بودن مثل دوتا دوست وقت بيشترى رو باهم بگذرونن بى نهايت عجيب بود.
-رسيديم.
زين خبر داد و پاول نگاهش به تابلوى كلاب افتاد و بعد نگاهى به زين انداخت كه تازه موفق شده بود تا يه جاى پارك مناسب پيدا بكنه.
-اونقدرم سليقت افتضاح نيست.
-بيخيال ما سليقه هامون شبيه به همديگست. مگه نه؟
پاول شونه هاش رو بالا انداخت و خيلى آروم از ماشين زين پياده شد و همراه هم وارد كلاب شدن.
-اينجا يجورايى پاتوق منو هريه...
-و بيش از حد شلوغه... امشب چخبره؟
YOU ARE READING
Dark Street
Fanfictionزندگى دوست داشتنى من با ورود مرد مرموزى بهم خورد. مردى كه شباهت خيلى زيادى به دخترم داشت!
