🌵ᴄʜᴀᴘ 8🥀

369 40 19
                                    


✵✷ مانی ✷✵

وقتی چشمامو باز کردم، عماد رو دیدم که داشت از اتاق میومد توی سالن.

چشمای بازم رو که دید، لبخند کمرنگی زد و بسمتم اومد.
= سیر شدی خوابالو؟! »

خنده‌م گرفت. اون قطعا میدونست چی شده. سعی میکرد خوشحالم کنه؟!
- اوهوم.. فک کنم! »
اینو گفتم ولی گردنم و کمرم انگار خرد بود. بهرحال لازم نبود همه‌چیو توضیح بدم.

بازومو گرفت و بالا کشیدم : خب بس دیگه باشو! »
متعجب نگاش کردم. نشستم و چشمامو با مشتام مالیدم : چیزی شده؟! »
= آره! »

کنجکاو نگاش کردم : خب؟! »
= داری میری! »

- ها؟ دارم.. »
تازه فهمیدم چی گفت!
- چییی؟!؟؟ »
سریع بلند شدم و وایسادم. سرم گیج رفت ولی سعی کردم صاف وایسم تا وقتیکه تصویر سیاهِ جلوی چشمام واضح بشه...
= مرصاد داره عوضت میکنه. »

قلبم لحظه‌ای وایساد و بعد دوباره شروع کرد!
- چییییی؟!؟! ولی.. ولی من نمیخوام عوضم کنه! من میخوام با شیرین بمونم! »
شونه بالا انداخت : اون میخواد با یه پسر عوضت کنه. یه خوشگلشو هم درنظر داره! »

دستامو توی موهام فرو کردم.... من بهش گفته بودم میخوام پیش شیرین بمونم!! بهش گفته بودم اون عوضیووو!! چرا اینکارو باهام میکرد آخه؟؟
- نه نه نههه!! من نمیتونم شیرینو تنها بذارم! باهاش حرف بزن! تو.. تو گفتی راضیش میکنی! »

همون لحظه شیخ از اتاق اومد بیرون!

دویدم سمتش و تغییر زبان دادم : هی شیخ! چیکار داری میکنی؟!؟! من نمیخوام از شیرین جدا بشم! نمیتونم اونو تنها بذارم! اون بدون من آسیب میبینه! لطفا بذار بمونم و مراقبش باشم! هرکاری از دستم بر بیاد میکنم ولی ما رو از هم دور نکن! »

فقط نگام کرد. چشماش تاریک و خالی بودند. لعنتی مگه من چند ساعت خوابیدم؟! توی همون مدت کم اینهمه اتفاق افتاده و بدبخت شده بودم؟؟؟؟

یقه‌شو گرفتم و تکونش دادم : خواهش میکنم! ما رو از هم جدا نکن! نکن لعنتی نکن! »

اشکام چکیدند ولی اون درست مثل یه بت سرد سنگی، دستامو از یقه‌ش جدا کرد و هلم داد عقب. خوردم به عماد.

شیخ پیراهنشو صاف کرد. حالا دیگه حتی نگامم نمیکرد!

+ چرا فکر میکنی خواسته‌ی تو برام مهمه؟! اون پسری که میخوام بیارمش، همجنسگراست. چی بهتر از این میتونه باشه؟! اون دقیقا همون چیزیه که میخوام! واسه چی باید بیخیالش بشم چون تو نمیتونی از دوست عزیزت دل بِکَنی؟! »

از کنارم رد شد و بهم تنه زد. چه‌ش شده بود این لعنتی؟! قبل از اینکه روی اون مبل لعنتی خوابم ببره، اون خیلی ملایم بنظر میومد!

هی وایسا! یعنی ممکنه که دارم خواب میبینم؟! نه این واقعا خیلی واقعیه! ولی امتحانش ضرری نداره! یعنی داره؛ ولی من بازم امتحانش میکنم...!

☾✵Learn To Obey✵☽Nơi câu chuyện tồn tại. Hãy khám phá bây giờ