🌵ᴄʜᴀᴘ 26-2🥀

240 29 36
                                    

30/October/2020 - Friday
Published at : 6:25 p.m.

۱۳۹۹/۰۸/۰۹ - جمعه - ساعت شش و بیست و پنج دقیقه‌ی عصر.

..........................................................

سلام🙂
اینم پارت 2-26.
امیدوارم دوستش داشته باشید.
ووت یادتون نره. هوم؟ ^^

این پارت، بخش اولش، یکم زیادی به افکار و احساسات مانی پرداخته شده. یعنی خب، باور کنید من خودم نمیخواستم انقدر زیاد و حتی شاید حوصله‌سربر بشه.... اما مانی.. اون کله‌شق لعنتی... تموم افکارشو ریز به ریز شرح داد و هرچی هم من از پشت صحنه گفتم بسه دیگه، فکر کردن بسه دیگه، گوش نداد که نداد... -_-

بعد مرصاد به این جونور میگه یاد بگیر اطاعت کنی!😐🤦🏻‍♂️
اون تخم‌سگ به حرف منم گوش نمیده جناب! :/ 🤦🏻‍♂️

....................................................

**** سوم‌شخص ****
محسن مانی رو تا پشت در استخر زیرزمینی رسوند و اونجا بهش آدرس داد چطوری سالن ماساژو پیدا کنه. بعد، برگشت رفت و تنهاش گذاشت.

محسن اونو میشناخت. مشخص بود. چشمای آروم و نگرانی داشت. مانی یه‌جورایی از اینکه نگاه همه نسبت بهش پر از ترحم بود، متنفر بود... ولی از طرفی میدونست طبیعیه. از اینکه همه میدونستن توی چه موقعیتیه هم متنفر بود...

حسِ لخت جلوی همه راه رفتن رو داشت. بنظرش حریم شخصی مثل یه لباس بود که حالا اینجا برای اون کاملا از هم دریده شده بود. و همه همه‌چیزو درموردش میدونستند. حتی بیشتر از اونی که خودش درمورد خودش میدونست. و چقدر این عذاب‌آور بود...

سالن ماساژ رو با اون در ارغوانی و لوگوی روش، به راحتی پیدا کرد. دستشو تا دستگیره بالا برد... و بعد متوقف شد. دستشو از دستگیره رد کرد و بالاتر برد. دستشو چرخوند، انگشت وسطشو خم کرد و با بند دومش، چهارتا تقه به در انداخت. تق.. تق.. تق‌تق...
این در زدنِ مخصوصش بود...

وقتی جوابی نشنید، خواست یه‌بار دیگه در بزنه. ولی بیخیالش شد. ساعت همین الانشم ده و سه-چهار دیقه بود. میدونست مرصاد منتظرشه. شاید از دستش عصبانی بود که دیر کرده... واسه همین جوابشو نمیداد.

میدونست بهرحال با فکر کردن به جایی نمیرسه.
دستگیره رو پایین داد و رفت داخل و درو پشت سرش بست.
و بعد بسرعت پشیمون شد.

فضا بشدت تاریک بود. نورِ کمی از پنجره‌های باریکی که توی بالایی‌ترین قسمت دیوارهای روبروش تعبیه شده بودند رد میشد و از شیشه‌های رنگیشون رنگ میگرفت. کل اتاق بنفش‌مانند بنظر میرسید.

براحتی مرصاد رو دید. پشت به اون روی یه تخت مخصوص نشسته بود که خب واضح بود تخت ماساژه. خیلی شق و رق ننشسته بود. شاید اونم خسته بود... یعنی روز پرمشغله‌ای رو گذرونده بود؟

☾✵Learn To Obey✵☽Donde viven las historias. Descúbrelo ahora