🌵ᴄʜᴀᴘ 40🥀

246 32 132
                                    

11/04/2021 - Sunday
Published at 01:10 p.m.
۱۴۰۰/۰۱/۲۲ - یکشنبه - ساعت یک و ده دقیقه‌ی ظهر.

.............................................................

سلام. امیدوارم خوب باشید. 💫
این حرفامو قبل از شروع خوندن این پارت، بخونید.

خعب، این پارت 40 هست و همونطور که میدونین یا شایدم نمیدونین، من به عدد چهار ارادت خاصی دارم...
پس این پارت خیلی برام عزیزه و دوست دارم بخوبی مورد لطف قرارش بدین...^^
به اتفاقاتش ریکشن بدین... مطمئنم حین خوندن، یه سری افکار و نظراتی میاد توی ذهنتون. همونا رو کامنت کنید. هوم؟ حتی اگه در حد دو-سه‌تا کلمه باشه.
طول هم نمیکشه. فقط انگشتتونو روی اون پاراگراف نگه دارید و وقتی سِلِکت(انتخاب) شد، حستونو بنویسید و به اشتراک بذارید. خب؟
پارت بلندی هم هست. چون بعد از مدت زیادی آپ کردم، گفتم زیاد باشه که جبران بشه. ☆☆
بقیه حرفامو آخر پارت نوشتم.

امیدوارم از این پارت لذت ببرید. 🌱❄
یادتون نره احساسات و افکارتون رو حین خوندنش برون‌ریزی کنید. ^^
.............................................................

✷✵ مانی ✵✷
اوکی! فکرشم نمیکردم قرار باشه بریم گی‌بار!!
اونم یه گی‌بارِ تا این حد اوپن!!
همه‌چی.. مثل یه پورن زنده بود لامصب!!
دهنم وا مونده بود ولی یه‌جاییم حسابی عروسی بود! چون.. لعنت همیشه دلم میخواست از نزدیک ببینم!
و حالا داشتم میدیدم!! فااااعک که چقدر هات بود!

یکم که نشستیم، یه پسر با باکسری که بهش یه دم روباه وصل بود و یه تلِ گوش روباه روی سرش، برامون نوشیدنی آورد. پشمام ریخته بود! بجز اون باکسر و چوکری که دور گردنش انداخته بود و یه روبان نارنجی مثل کراوات بهش وصل بود و تا روی شکمش اومده بود، هیچ‌چیز دیگه‌ای تنش نبود!

یعنی خودش دوست داشت که اینجا باشه؟ شاید خیلیا با دیدنش فقط کلمه‌ی «هرزه» توی ذهنشون پخش بشه!
اما... نمیدونم... با لبخند لوندی که داشت و اون آرایش غلیظ دور چشماش، نمیتونستم توی اون نورِ کم تشخیص بدم چشماش واقعا شادن یا غمگین..؟

مرصاد که دید فقط مات پسره شده‌م، جام‌ها رو برداشت گذاشت روی میز و یه اسکناس گذاشت توی لبه‌ی باکسرش.
دورتادور لباسش پر از اسکناس بود. و قطعا همه‌شون انعامِ "فقط نوشیدنی بردن" نبودند!
پسره رفت. دمش پشتش تکون میخورد. البته بخاطر مدلی که بدنشو تکون میداد و راه میرفت هم بود...

مرصاد درحالیکه یه لحظه هم نگاهشو از چشمای مات‌برده‌م جدا نمیکرد، جامو از روی میز برداشت و گفت : الکل که میخوری؟ »

یکم با چشمای ریزشده نگاش کردم و گفتم : نخیر! »
+ چرا؟! »
- همینم مونده وسط گی‌بار با "تو" مشروب بخورم! بنظرت آخرش سر از کجا درمیارم؟! »

لبخند گشادی زد : واضحه! اول صندلی عقب ماشین، بعدشم تخت خواب! »

با چشمای درشت‌شده به اینهمه پرروییش نگاه کردم.
- تو.. اصن.. میدونی شرم.. چیه؟! »

☾✵Learn To Obey✵☽Where stories live. Discover now