🌵ᴄʜᴀᴘ 29🥀

192 30 36
                                    

27/11/2020 - Friday
Published at 02:04 p.m.
۱۳۹۹/۰۹/۰۷ - جمعه - ساعت دو و چهار دقیقه‌ی ظهر.

.........................................................

سلام.
کامنت...
خدافظ.
.........................................................

وقتی پاکتای فیلم که توی یه جعبه کفش زیر تخت دوطبقه‌ی خودم و سامیار قایم کرده بودم، بطور اتفاقی توسط مامان کشف شد، جیغ و دادش بالا رفت و شروع کرد به کتک زدنم و شکستن دی‌وی‌دی‌هایی که توی اونهمه مدت، و حتی از پارسال خریده بودم! و دقیقا این اتفاق همزمان با اومدن میعاد به خونه رخ داد!...

خلاصه که میعادم که خسته و کوفته و عصبی رسیده بود خونه، دوید توی اتاق و تا اوضاعو دید، اومد افتاد به جونم و انقدر زد توی سر و صورتم که دهن و دماغم پر خون شد.

مامان بازم جیغ میکشید ولی اینبار برای اینکه جلوی میعادو بگیره! میعاد کل دی‌وی‌دی‌ها رو پرت کرد سمتم و پاکت یکیشون دماغمو پاره کرد، یکیش چانه‌مو و یکیش پیشونیمو. من فقط دستامو روی صورتم گذاشته بودم تا حداقل کور نشم!

بلاخره سامیار از بیرون رسید و دوید توی اتاق و از اونجایی که حالا بیست و یک سالش شده بود و تنها کسی بود که زورش به میعاد میرسید، نهایتا تونست از اتاق بکشدش بیرون....

فردای اون روز مامان رفت فروشگاه و یه عالمه خوراکی خرید و دیگه بهم پول ندادن واسه مدرسه.

چون موهام هم داشتن بلند میشدن و پولمو قطع کردن تا یه وقت جمع نکنم واسه پیرایشگاه....

جالب بود که همه تصمیم گرفته بودن هیچیو به روی خودشون نیارن انگار نه انگار که دیشب دهن و دماغ من پر خون شده بود، لبم از داخل جرواجر شده بود و حتی نمیتونستم آب قورت بدم! و تموم دی‌وی‌دی‌های عزیزم که به جونم بسته بودند رو توی سر و صورتم خرد کرده بودند!

انگار نه انگار اونقدر سرم جیغ کشیده بودن که هنوز گوشم سوت میکشید، و سرم بطور نبض‌داری درد میکرد و داشت منفجر میشد....

و دستام بطور وحشتناکی میلرزیدند طوری که توی مدرسه نمیتونستم خودکار و اتود دستم بگیرم و همه فهمیدند. البته از گشنگی هم بود! چون هیچکدوم از چیزایی که مامان واسه‌م گذاشته بود رو لب نزده بودم فقط بمحض رسیدن به مدرسه، همه رو از پلاستیک و بسته‌بندیشون درآوردم و انداختم توی سطل آشغال کلاس. بچه‌ها یه جوری نگاه میکردند اما جواب نگاه هیچکدومشونو ندادم.

نهایتا زنگ تفریح دوم، از دست نگاهای خیره و پچ‌پچاشون کلافه شدن و بلند شدم اتودمو محکم پرت کردم توی تخته سیاه و عربده زدم : چه مرگتونه اینجوری بهم زل میزنید عوضیا؟!؟!؟! »

همون موقع از شانس گوهم، مدیر مدرسه داشت رد میشد و صدامو شنید.
خلاصه که بردنم دفتر و منم گفتم که دستام میلرزن چون تغذیه‌هامو توی خونه جا گذاشته‌م و بچه‌ها هم انقدر نگام کردند که دیوونه شدم. تقصیر خودشونه! »

☾✵Learn To Obey✵☽حيث تعيش القصص. اكتشف الآن