🌵ᴄʜᴀᴘ 21🥀

237 32 20
                                    

25/September/2020 - Friday
Published at : 10:35 p.m.

۱۳۹۹/۰۷/۰۴- جمعه - ساعت ده و سی و پنج دقیقه‌ی شب.
..............................................

سلام
لازمه بگم اسمات آلارم یا خودتون از اِندینگ پارت قبلی فهمیدین؟🤔

حالا هرچی...
⚠️⁩🔞هشدار نیمه اسمات🔞⁦⚠️⁩

.

آها و یه چیزی... لطفا به رفتارهای مرصاد توی این پارت یکم بیشتر دقت کنید. خب؟ :)

.

✷✵ مانی ✵✷
« من با این.. جیگر.. کار دارم! »
اون جمله با اون لحن ترسناک، مو به تنم سیخ کرد!

سعی کردم با دست سالمم هلش بدم عقب اما مچ دستمو جوری چلوند که ترک خوردنشو حس کردم! چشمام از شدت درد از حدقه زدند بیرون! دست چپم هم که کلا آفساید بود.
- آاااااااااای‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی!!!!!!!! »

فورا دستمو ول کرد. شستشو نوازش‌گونه کشید روی پوستم و گفت : آخی! دردت گرفت پیشی؟! »

- عماد منو نجات بده!! »
وحشت‌زده به عماد التماس کردم..

مرصاد سریع چانه‌مو چنگ زد و صورتمو برگردوند سمت خودش و تا بیام تکون بخورم، لپم داشت بین دندونای بی‌رحمش بطور وحشیانه‌ای پِرِس میشد!!!

از درد «آاااای»ــِ بلندی از دهنم دررفت و سعی کردم هلش بدم عقب اما موقعیت دستام خوب نبود نمیتونستم تکون بخورم!

فقط از درد، خفه جیغ میزدم و تقلا میکردم، تا اینکه یهو در سمت مرصاد باز شد و یکی کشیدش عقب!

نفس راحتی کشیدم و وحشت‌زده خودمو کشیدم عقب. به در پشت سرم چسبیدم و نفس نفس زنون نگاهش کردم. عماد کِی پیاده شده بود؟!

دستمو روی لپم که وحشتناک درد میکرد و میسوخت، گذاشتم.... سوزشش حتی بدتر شد! میدونستم کبود میشه...

با چشمایی که به اشک نشسته بودن نگاش کردم....
خندید و عمادو هل داد عقب.
+ ولم کن! »

عماد به زور از ماشین پیاده‌ش کرد....
منم سریع از اون در پیاده شدم و دویدم سمت ساختمون.

+ ماسکلللللل!!!! نگهش دار!! » (انگلیسی)

یه هیولا اومد سمتم و محکم گرفتم. هرچی زور زدم نتونستم از چنگش دربیام...

یهو یادم افتاد! ماسکل! ماسکل و میلان! همون دوتا آشغالی که شیرین منو اذیت کرده بودند!

پامو آوردم بالا و با پاشنه‌م کوبیدم تو زانوش. دادش رفت بالا و ولم کرد. با باسن افتادم زمین. بخاطر ضربی که توی بدنم پیچید، سرم تیر کشید. بسختی خودمو جمع کردم اما یه نفر وسط راه زیر بقلمو گرفت و کشیدم بالا. با ترس نگاه کردم.. یکی دیگه از همون غولا بود. ماسکل اونطرف، دستشو به زانوش گرفته بود و سعی داشت دردشو تسکین بده. بهرحال من تقریبا زانوشو برگردونده بودم!

☾✵Learn To Obey✵☽Nơi câu chuyện tồn tại. Hãy khám phá bây giờ