11/12/2020 - Friday
Published at 2:00 p.m.
۱۳۹۹/۰۹/۲۱ - جمعه - ساعت دو ظهر..........................................................
سلام.
(حرفامو با لحن بدی نخونید لطفا. ممکنه یکم خشن و عصبانی بنظر بیاد ولی حقیقتا اصلا اینطور نیست...)متوجه شدم بعضیاتون حوصلهتون از فلشبکای مانین سر رفته یا براتون جالب نیستند.
خب، باید بگم که اونا هم بخشی از داستان هستند.
میدونم جای حساسی دارم فلشبکا رو میزنم و مشتاقین ببینین واکنش مانی بعد از این قضیه چیه...
ولی فکر نمیکنید اینجا که مانی بلاخره از دست آرامبخشا خلاص شده و یکم ذهنش اومده دستش و اونم توی همچین موقعیتی که تازه شیرین رو از دست داده و داغش تازهست، بهترین زمان واسه بررسی گذشتهایه که با عشق زندگیش داشته؟..؛)
دوست نداشتین بدونین شیرین چطوری انقدر برای مانی عزیز شده؟! چی شد که پنجسال باهم بودن و چی شد که مانی انقدر عمیق عاشقش شد که حتی بعد از ضربهی سرش، بازم شیرینو با روح و قلبش به یاد میآورد؟
براتون اصلا جالب نبود بدونید اونا چیا رو باهم گذروندهن و پشت سر گذاشتهن؟جدا از اون، شما دارید توی فلشبکا زندگی گذشته و خانوادهی مانی رو هم میبینید و با چیزایی که شیرین و مانیِ پنجسال پیشو به شیرین و مانیِ الان تبدیل کرده، آشنا میشید...
اگه نمیخواید بخونید، صبر کنید تا فلشبکا تموم شه و از ادامهش بخونید. هوم؟ ^^پدرم دراومد سر این پارت. بسیار هم طولانیه و من دوپارتیش کردم چون واقعا نمیتونم امروز تمومش کنم. ولی بخش دومشو فردا پسفردا آپ میکنم...
دوستش داشته باشید. 💫.........................................................
** ادامهی فلشبکها **
پاهامو روی زمین تکون دادم : خب حالا من چیکار کنم حوصلهم سر رفته!؟ »
~ بیا کتابای منو درو کن! من چه میدونمممم!!؟؟ »- خب حالا بیا بزن! »
~ باور کنی یا نه، خیلی دلم میخواد بزنمت همچین که دیگه نتونی پاشی! »خندیدم و گفتم : تو عمرا نمیدونی من چقدر سگجونم! تریلی هم از روی من رد شه چرخاش پنچر میشن باید پاشم دیه بدم تازه! »
کج کج به مسخره خندید و گفت : هرهر سوپر وُمَن! »دوباره بادم خالی شد.
- وایسا ببینم اصن تو چته؟! خیلی بدت میاد توی اتاقتم؟؟ پا میشم میرم خب! »
~ خودم از خدامه بندازمت بیرون ولی گفتم که! بخاطر مامانم نمیتونم! »از جام پاشدم تا برم : من به مامانت میگم خودم دارم میرم! حقیقت هم همینه! منو باش فکر میکردم میتونیم با هم دوست بشیم! »
چرخیدم پشتمو کردم بهش و لحظهی آخر صورت شوکهشو دیدم اما بهرحال قرار نبود دیگه یه ثانیه هم اونجا بمونم. بشدت احساس ناامیدی میکردم! من چه فکرایی کرده بودم و اون.. آه...

YOU ARE READING
☾✵Learn To Obey✵☽
Mystery / Thriller❌❌متوقف شده❌❌ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ ⛓🔱❗️Learn To Obey❗️🔱⛓ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ *# یاد بگیر اطاعت کنی #* شخصیتای داستان مانی (یه پسر ترنس) و شیرین (یه دختر آروم با موهای قهوهای روشن و چشمای عسلی) هستند که توی یه پارتی دزدیده میشن و سر از عربستان درمیارن...