🌵ᴄʜᴀᴘ 34🥀

166 22 11
                                    

01/01/2021 - Friday
Published at 01:15 a.m.
۱۳۹۹/۱۰/۱۲ - جمعه - ساعت یک و پانزده دیقه‌ی صبح.
.........................................................

سلام.
میخواستم اینو آخر پارت بگم که حس و حالش نپره اما واقعا باید قبلش بخونید و بدونید بنظرم.
تمام صحنه‌های پزشکی و تخصصی که توی این پارت خواهید دید، صرفا ساخته‌ی ذهن من هستند و هیچ سند و مدرک و اثبات پزشکی و علمی‌ای ندارند و ممکنه از لحاظ پزشکی چرت محض باشند. پس لطفا هیچ بخشیش رو جدی بعنوان اطلاعات درنظر نگیرید یا برداشت نکنید. اونا فقط ساخته‌ی ذهن من هستند که با معدود اطلاعاتی که دارم، صحنه‌سازی و پردازش شده‌اند. و هیچکدوم نباید جدی گرفته بشند. فقط بعنوان بخشی از داستان بهش نگاه کنید.
با تشکر.
.........................................................

**** سوم شخص ****
دیگه نمیتونست جیغای وحشتناک مانیو از پشت در تحمل کنه.
= من میرم تو! »

جبار دستشو گرفت.
× یکم دیگه صبر کن عماد! »

صداش خودبخود رفت بالا : صبر کنم؟! اون دیوانه داره رسما اون بدبختو میکشه!!! »

دکتر اومد جلو و گفت : فکر کنم بهتر باشه بذاریم این موضوعو خودشون حل کنند. آخرش خوب بشه یا بد، فقط.. تموم شه! این درامای مسخره با این روش به جایی نمیرسه! مث فیلمای ترکی فقط داره کش میاد و پوچه! باید یه جا تموم شه قبل از اینکه همه‌تون دیوونه بشید! »

چند ثانیه چشماشو بست و انگشتاشو روی چشماش فشار داد....

× هی! حس نمیکنید.. یکم.. ساکت شده؟ »
عماد و دکتر و اشکان به هم نگاه کردند....

دکتر سرشو تکون داد : فکر کنم آرام‌بخش رو زد. »

عماد تکیه داد به دیوار کنار در و سُر خورد پایین.
نفس سنگینشو بازدم کرد.
= برید تو دیگه! »

× فک کنم بهتر باشه صبر کنیم مرصاد خودش بیاد بیرون. »
دکتر هم با تکون دادن سرش تایید کرد.

اشکان اومد جلو : من دلشوره دارم ولی. » (پارسی)
عماد و جبار برگشتند سمتش.
دکتر پرسید : چی گفتی؟! »
اشکان به انگلیسی گفت : من احساس خیلی بدی دارم. بیاید بریم داخل. حسای بد من اشتباه از آب درنمیان! »

عماد که انگار خودشم همچین حالی داشت و فقط منتظر یه نشونه یا جرقه بود، با این حرف مث توپِ شلیک شده، از جاش پرید و درو باز کرد و خودشو پرت کرد توی اتاق.

با دیدن صحنه‌ی روبروشون، همه‌شون خودبخود یه قدم رفتند عقب.
اشکان اول از همه دوید سمت تخت و مرصادو پرت کرد اونور. مرصاد از روی تخت افتاد پایین.

عصبانی از جاش پرید تا اون مزاحمو سر ببره ولی با دیدن صحنه‌ی روی تخت، قلبش وایساد و به عقب تلوتلو خورد و نهایتا، با باسن افتاد روی زمین.

☾✵Learn To Obey✵☽Donde viven las historias. Descúbrelo ahora