04/12/2020 - Friday
Published at 11:00 a.m.
۱۳۹۹/۰۹/۱۶ - جمعه - ساعت یازده صبح.(لوتوزیای گلم، روز آپ جمعههاست. جمعهها آپ میشه. برای اینکه چندبار ازم پرسیدین میگم. جمعهها اگه من نَمیرم، دستم قطع نشه یا نت به فنا نره، لتو آپ میشه. اوکی؟^^)
.........................................................
سلام.
آخر پارت رو خیلی خیلی توجه کنید و بچههای خوبی باشید لطفا. برام مهمه. خیلی مهمه!
مرسی^^آها راستی، آخر پارت 28 رو همهتون خوندید عایا؟ خواستم یادآوری کنم که این پارت 30 هست و تا هفتهی دیگه وقت دارید فقط... هرچند قرار بود "تا" پارت 30 باشه... ولی خب... دارم تمدیدش میکنم براتون.
.........................................................
**ادامهی فلشبکها **
میعاد پیشونیمو مثل قبلنا با صدای چندش و بلندی بوسید تهریشای تیغتیغیشو کرد توی پوستم. و بعد هم مامان لپمو بوسید و خدافظی کردن و رفتند.
بیحوصله برگشتم برم توی کلاس، که دیدم شیرین و مامانش دارن به من نگاه میکنن و حرف میزنند. سریع روشونو برگردوندن و منم با اینکه دلم داشت از هیجان اینکه اون توی خونه درمورد من با مامانش حرف زده باشه، میلرزید، ولی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و برگشتم توی کلاس.
داشتم به این فکر میکردم که "تو یه احمقی! واسه چی وقتی میخواستن بوست کنن پسشون نزدی؟؟ احمق احمق احمققق!!!"
دیدم بچهها دور میز معلم جمع شدهن.
آدمی نبودم که ازشون بپرسم چی شده پس خودم رفتم جلو تا سر دربیارم. هرچند اونقدرا هم واسهم مهم نبود اما خب بیکار بودم دیگه...-- هی مانیا بیا ببین واسه توئه! »
تازه یادم اومد که مامان و میعاد گفته بودن واسهم هدیه گرفتهند!
اصن مامان شیرینو که دیدم بکل یادم رفت!همون موقع شیرین هم اومد توی کلاس و کنجکاو نگاه کرد.
-- شیرین برو ببین واسه عشقت کادو آوردهن! »
-- جون! ما هم از این مامان باباهاااا!!!!! »
-- حسودیم شدددددد!!!!! عرررررر!!!! »از شدت بهت داشت خندهم میگرفت!
اون احمقا به چی حسودیشون شده بود؟ به زندگی من؟! هه! شماها دیگه چقد بدبختید که زندگی منو میخواید!!شیرین رفته بود نشسته بود سر جاش و اون عوضیایی که دور میز معلم جمع شده بودند هم، کامل دید منو بهش گرفته بودن!
به دوتا دختری که حتی اسمشونو هم نمیدونستم و درواقع واسهم مهم هم نبود، توپیدم : بکشید کنار! »
یکم شوکه نگام کردن... دستامو گذاشتم بینشون و مث یه پردهی دولته از هم فاصلهشون دادم تا بتونم شیرین رو ببینم و اونم منو ببینه و همون لحظه دیدمش که داشت سرک میکشید. تا منو دید، صورتی شد و آروم گرفت سرجاش و نگاهشو دزدید.

YOU ARE READING
☾✵Learn To Obey✵☽
Mystery / Thriller❌❌متوقف شده❌❌ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ ⛓🔱❗️Learn To Obey❗️🔱⛓ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ *# یاد بگیر اطاعت کنی #* شخصیتای داستان مانی (یه پسر ترنس) و شیرین (یه دختر آروم با موهای قهوهای روشن و چشمای عسلی) هستند که توی یه پارتی دزدیده میشن و سر از عربستان درمیارن...