22/03/2021 - Monday
Published at 04:08 a.m.
۱۴۰۰/۰۱/۰۲ - دوشنبه - ساعت چهار و هشت دقیقهی صبح..............................................................
✷✵ مانی ✵✷
رفتم توی سوییت و یه راست رفتم سراغ کیف پولش.
کارت بانکیو کشیدم بیرون و روشو خوندم: مایکل مکلارن! »کارت شناساییشو درآوردم و پاسپورتشو....
مایکل مکلارن!! مایکل مکلارن مایکل مکلارن!!!!
چطور ممکنه؟!گذاشتمشون سر جاشون و کیف پولو برگردوندم توی کیف.
اسم جعلیشه؟! پاسپورت من روی اوپن بود. رفتم برش داشتم.
بانی لانگوود!بانی؟!؟! خرگوش؟!؟! جدی داری میگی؟؟؟؟ و لانگ وود؟! وات ده فاک معنیش میشه جنگل دراز؟!؟!
نگاه کونیو اسممو هم شبیه اسم خودم زده بود که اگه مانی صدام کرد کسی شک نکنه! هوف! این دیگه کی بود!
پاشدم دوباره رفتم بیرون و اینبار رفتم طبقهی پنجم... تموم مدت ذهنم درگیر بود طوری که نفهمیدم آسانسور کِی وایساد اصن... با ورود یه خانوم به آسانسور تازه به خودم اومدم و سریع خارج شدم...
واو یه پا بازار بود واسه خودش!
رفتم یه فروشگاه شیک و بزرگ مردونه فروشی... یکم قیمتا رو نگاه کردم.... خعععب! خیلی زیادی هم پول داشتم!
با خیال راحت شروع کردم لباس انتخاب کردن و سعی کردم حساب نکنم که به ایرانی قیمت هرکدوم چقدر میشد!..نهایتا با سه تا شلوار و چهارتا پیراهن و چهارجفت جوراب و دوتا کمربند چرم و سهتا کلاه کپ و دوجفت کفش، رفتم صندوق.
حساب کردم. اووووَههه!! همهش شد هشتصد دلار! کلی پول داشتم هنوز! البته به تومن اگه میخواستیم حساب کنیم، بنده الان حدودا شونزده میلیون ناقابل خرج کرده بودم! تازه با دلار بیست تومنی. نمیدونستم الان دلار توی ایران چقدر شده...
یه لحظه چشمام گرد شدن... لعنتی آخرشم که حساب کردی به تومن چقدر شد! آیشش از دست این ذهن وحشی که افسارش هیچوقت دست خودم نبوده!از صندوقدار و فروشنده تشکر کردم و راه افتادم رفتم بیرون... خداروشکر فروشندههه شعور داشت و سریع فهمید وقتی دنبالم راه میوفته بحد مرگ عصبی و معذب میشم و زود راحتم گذاشت. هروقت کمک میخواستم یا میخواستم پرو کنم خودم صداش میکردم...
از شعور و درکش خوشم اومد...شروع به قدم زدن بین فروشگاههای پرنور و مجلل کردم بدون اینکه توجهی به اجناس و پوشاک توی ویترینها داشته باشم...
یعنی مرصاد از دستم عصبانی میشد که تنهایی رفتم خرید و با سلیقهی خودم اونهمه پولاشو خرج کردم؟!
اصن گوه خورده! میخواست منو با اون همه لباس دخترونه ول نکنه و بگیره بخوابه! نکبت!!دلم میخواست برم رستوران ولی گشنهم نبود. فقط عصبی بودم و دلم میخواست فکم بجنبه. ولی نهایتا بیخیالش شدم چون خرید کردن خیلی ازم انرژی گرفته بود و ترجیح میدادم زودتر برگردم خونه یا همون سوییت...

YOU ARE READING
☾✵Learn To Obey✵☽
Mystery / Thriller❌❌متوقف شده❌❌ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ ⛓🔱❗️Learn To Obey❗️🔱⛓ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ *# یاد بگیر اطاعت کنی #* شخصیتای داستان مانی (یه پسر ترنس) و شیرین (یه دختر آروم با موهای قهوهای روشن و چشمای عسلی) هستند که توی یه پارتی دزدیده میشن و سر از عربستان درمیارن...