07/05/2021 - Friday
Published at 06:06 p.m.
۱۴۰۰/۰۲/۱۸ - جمعه - ساعت شش و شش دقیقهی عصر..............................................................
سلام. امیدوارم خوب باشید. 💫
این پارت، قشنگ اندازهی دوپارت طولانیه... دوستش داشته باشید و حسابی نظر بدین! خب؟ ^^.............................................................
✷✵ مانی ✵✷
چشمامو بسختی باز کردم.... سرم... آخ سرم..! چرا انقدر سرم درد میکرد؟!نشستم..
نه درواقع تلاش کردم بشینم که موفق نشدم! چون بدنم از اون چیزی که فکر میکردم ولتر و سنگینتر بود! شایدم دستام خیلی ضعیف و کمجون بودند.... ولی چرا؟!بالاخره با بدبختی موفق شدم سرجام بشینم....
وااای!!! معدهم!! معدهم چرا انقدر میسوخت لامصب؟!؟! از شدت سوزشش میخواستم عوق بزنم! واقعا حالم داشت به هم میخورد. دستمو که گذاشتم روی معدهم، پشمام ریخت! چرا دکمههام باز بودند؟!انقدر گردنم خشک شده بود که حتی نمیتونستم سرمو بیارم پایین و خودمو نگاه کنم. چشمامم هنوز مات میدیدند...
با بدبختی خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم...فاک! مرصاد.. نه چیز.. مایکل اینجا چیکار میکرد؟!
روی کاناپه کپیده بود و انگار مُرده بود اصن...
پام رفت روی یه چیزی... از اونجایی که گردنم خشک شده بود، مجبور شدم از کمر خم بشم تا ببینمش... لعنت کمرمم خشک شده بود! چوب شده بود کل بدنم اصن.فاک این که.. این که بانداژ سینهی من بود!
سریع رفتم جلوی آینه و خودمو نگاه کردم...
- فاکککک!!! »دستمو کوبیدم روی دهنم... برگشتم مرصاد/مایکلو نگاه کردم... با اخم وول خورد و یکم حالت بدنشو عوض کرد...
رفتم جلوتر و چندبار پلک زدم تا واضحتر ببینم!
گردنم.. گردنم به گاححح رفته بود!
دستمو کشیدم روی خونمردگیهای وحشتناک پوست بدبختم!... میسوخت! انگار که خراشیده شده باشه....
حتی ورم هم کرده بود انگار!
خدای من وحشتناک بود!برگشتم سمت مایکل.... دوباره برگشتم سمت آینه و نگاهم از روی چشمای قرمز، پفکرده و بهتزدهم سُر خورد روی گردنم دوباره...
ساعت مچیو با یکم ور رفتن در آوردم و انگشترا و کلا جینگیل مینگیلا رو. گذاشتمشون روی سطح سفید میز آرایش و بعد یهو از انعکاسشون توی آینه، نگاهم افتاد به قرمزیای که از بین دوتا لبهی پیراهنم پیدا بود! سریع پیراهنو زدم کنار...
و بعد...- نه دیگه واقعا وات ده فاکککک بیچ!؟!؟!؟ »
شکمم هم گاییده شده بود!! لعنت بهت مرتیکه زدی ترکوندیم که خب!! لامصب انگار بوم نقاشی دادهن دستش نگا نگا چیکار کرده با بدنم! وحشی!ولی واقعا چرا انقدر سر و معدهم درد میکرد؟!
یهو یخ کردم و لرز به تنم نشست...
من.. من هیچی از اینکه چطوری این بلا سر گردن و شکمم اومده یادم نمیاد!!

ŞİMDİ OKUDUĞUN
☾✵Learn To Obey✵☽
Gizem / Gerilim❌❌متوقف شده❌❌ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ ⛓🔱❗️Learn To Obey❗️🔱⛓ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ *# یاد بگیر اطاعت کنی #* شخصیتای داستان مانی (یه پسر ترنس) و شیرین (یه دختر آروم با موهای قهوهای روشن و چشمای عسلی) هستند که توی یه پارتی دزدیده میشن و سر از عربستان درمیارن...