🌵ᴄʜᴀᴘ 23🥀

227 32 65
                                    

09/October/2020 - Friday
Published at : 5:40 p.m.

۱۳۹۹/۰۷/۱۸ - جمعه - ساعت پنج و چهل دقیقه‌ی عصر.

گاهی اوقات حس میکنم یه عده ربات ساکت دارن داستانمو میخونن... یعنی منظورم اینه که... اینهمه اتفاق پَرریزون و هیجان‌انگیز توی این رمان میوفته! اینهمه!!
چطور.. چطوررر میتونید هیچی نگید واقعا؟! •—•

مورد دوم اینکه : باز هم دعوتتون میکنم به بیشتر دقت کردن به رفتارهای ضد و نقیض مرصاد. یکم با دیدگاه متفاوتی بهش نگاه کنید خب..؟

مورد سوم : یه اتفاقی افتاده و بخاطرش، آخر این پارت یه سورپرایز نارنجی‌رنگ دارم براتون.^^🍂🍁

.

.

**** مرصاد ****
با لبخند براشون دست تکون دادم....
بی‌ام‌دابلیوهای مشکی شش درشون حرکت کردند....
تا توی پیچ خروجی محو بشن، با نگام بدرقه‌شون کردم و بعد، سراسیمه دویدم داخل....

جلسه‌مون ده دقیقه زودتر هم تموم شده بود اما نمیدونم چرا انقدر دلم شور میزد!...

همه شوکه نگام میکردند چون تا به عمرشون ندیده بودن من بدوم!!

قبل از اینکه از پله‌ها بدوم بالا، داد زدم : عمادو خبر کنید!! زووووودددد!!!! »

درواقع جلسه توی سالن کنفرانس برگزار شده بود. مثل تموم جلسات ديگه. من فقط میخواستم مانی رو داخل خونه مشغول کنم، که بهش گفتم خونه رو واسه اومدن همکارام تمیز کنه. و اون لعنتی.. اون لعنتی واقعا نمیتونست یه‌روز اعصاب هردومونو راحت بذاره نه؟؟

با هول سر انگشتمو کوبیدم روی حسگر در....
- - دسترسی غیر مجاز! »

لعنتی دستم از عرق خیس شده بود...
+ گوه بخوووورر!!!! »

دستمو محکم کشیدم به شلوارم و دوباره زدم....
در باز شد. خودمو پرت کردم داخل و دویدم سمت تابلو فرش.... درو با فشار دکمه‌ی زیر مبل باز کردم.... دویدم داخل....

صورتش نصفه-نیمه به سمتم بود و....
نـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـهـه !!!!!!!!!!!!!!!

سر جام خشک شده بودم....
میترسیدم.. میترسیدم نزدیکش شم....
میترسیدم برم جلوتر و ببینم چه‌ش شده...
یعنی.. مُرده.. بود؟............

هاله‌ای از رنگ قرمز دورشو گرفته بود.... خون بود.. نه؟!

صدای پای عماد که میدوید رو از پشت سرم شنیدم....
وایساد.. چند ثانیه طول کشید تا به حرف بیاد...
= یا امام رضا!!! »

آروم جلو اومد..
= چـ .. چیـ .. چیکارش.. کر..دی؟!؟! مر..صاد؟!؟! »
یهو برم گردوند و یقه‌مو چنگ زد.. تو صورتم عربده زد : چیکار کردی مرصاااااااااااادددددد؟!؟!؟؟ »

محکم هلم داد عقب : لعنت بهت مرصاد! لعنت بهتتتتتتتت مرصااااااددد!!!!! لعنت بهت عوضیییی!!! »
دوید سمتش و گوشیشو درآورد و زنگ زد به اورژانس.
رفتم جلو دنبالش و کنترل رو زدم تا مانی رو از آب بکشه بیرون....
بدن بیجونش روی زمین خوابونده شد....
صورتش خونی بود... خون‌دماغ شده بود. یعنی تموووم اون خون توی آب از بینیش رفته بود؟؟
به لباس‌هاش نگاه کردم. یه نیم‌تنه‌ی آبی کمرنگ و یه شلوار مشکی. بنظر نمیومد جراحت دیگه‌ای داشته باشه. بدنش ظاهرا سالم بود.

☾✵Learn To Obey✵☽Where stories live. Discover now