**** ده روز بعد - سوم شخص ****
مرد درشت هیکل از کنار مبل رد شد. لحظهای وایساد....
نگاهشو روونهی دختر نیمه بیهوش روی مبل سلطنتی کرد. لباش ترک خورده بودند. پوستش از دیوارهای مرمر بیرنگتر بود و زیر چشماش مثل یه معتادِ درحال ترک، گود افتاده و سیاه شده بود.سری از روی تأسف تکون داد و رد شد.... یه هفتهای میشد که اونو به اینجا آورده بود و هرروز وقتی به خونه برمیگشت میدیدش. هرروز، و هربار مردهتر از دفعهی قبل.... اون دخترِ پسرنما دیگه خیلی دووم نمیاورد! چند نفر میتونستند با خوراکی که اون داشت، بیشتر از یه هفته طاقت بیارن؟! اون لعنتی حتی آب هم نمینوشید و گاهی مصطفی مجبور میشد بزور اینکارو براش انجام بده و آب توی حلقش فرو کنه! دلش براش میسوخت....
یهبار که بیهوش شده بود مصطفی براش پرستار خبر کرده بود تا بهش سرم وصل کنه اما وقتی بهوش اومد و بعد از دیدن سرم حالش از قبل هم بدتر شد و تقریبا رگشو حین بیرون کشیدن سوزن پاره کرد، فهمید این راه مناسبی برای تقویت کردنش نیست... بهرحال، پنج روز از اون روز گذشته بود و اون دیگه واقعا نمیدونست باید با جسد زندهی روی کاناپهی راحتی سالن خونهش چیکار کنه...؟ اون احمق میخواست زخم معده بگیره؟!
کاش حداقل حرف میزد و میگفت چه مرگشه که اینجوری میکنه با خودش...! بارها صدای قار و قور شکمشو شنیده بود یا دیده بود که دستشو روی معدهش فشار میده و صورتش از درد جمع میشه اما... اون واقعا نمیخواست به خودش لطفی کنه.
مصطفی هم راستش.. از روز چهارم دیگه ازش ناامید شده بود....
شیخ معین با اون همه هوسبازی، به این یکی آدم رحم کرده بود! البته نه یه رحم همیشگی! فعلا فقط یه آنتراک بود که بهش عنایت شده بود!...
مصطفی هم این چندروز آخر، اونو به حال خودش رها کرده بود تا شاید خودش درست بشه! اما این، برخلاف چیزی که مانی اولش با خودش فکر کرده بود، یه خوشبختی بزرگ نبود، بلکه برعکسش! این بیتوجهی، اونو نجات نداده بود! بلکه داشت میکشتش!اون دختر رو به موت، به رسیدگی و احتمالا چند تا دوست نیاز داشت! برای مصطفی عجیب بود که اون اگه میخواست بمیره، چرا فقط اقدام به خودکشی نمیکرد؟! رگشو بزنه یا خودشو از یه طبقهای جایی به پایین پرت کنه! هزارتا روش برای خودکشی وجود داشت اما اون، اینو انتخاب کرده بود؟! ذره ذره مردن؟! آب شدن و درد کشیدن؟!
مصطفی یه بادیگارد درشت و قدرتمند بود و وعدههای غذاییش همیشه مقوی و حسابی بودند. اون از وقتی برای شیخ معین کار میکرد دیگه بجز شرایط خاص توی مأموریتهای سختش، طعم گرسنگی رو نچشیده بود. شیخ معین همیشه شکم افرادشو سیر نگه میداشت!
شیخ بعد از دو-سهروز که متوجه شده بود مانی نمیتونه اون معشوقهی محبوبش باشه و به درد بقیه آدما و مهمونیها هم نمیخوره، به درخواستِ خودِ مصطفی، اونو بهش داده بود.

ESTÁS LEYENDO
☾✵Learn To Obey✵☽
Misterio / Suspenso❌❌متوقف شده❌❌ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ ⛓🔱❗️Learn To Obey❗️🔱⛓ ⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔⚔ *# یاد بگیر اطاعت کنی #* شخصیتای داستان مانی (یه پسر ترنس) و شیرین (یه دختر آروم با موهای قهوهای روشن و چشمای عسلی) هستند که توی یه پارتی دزدیده میشن و سر از عربستان درمیارن...