🌵ᴄʜᴀᴘ 14🥀

319 37 160
                                    

14/August/2020 - Friday
Published at 5:00 pm.

۱۳۹۹/۰۵/۲۴ - جمعه

............

پارت بس طولانی و پرباری‌ست... بلی..؛)

#ووت_ووت
#نظر_کامنت_ انرجی :)

.

.

✷✵ مانی ✵✷

با سر و صداهای مرصاد بیدار شدم ولی گیج‌تر از اونی بودم که چشمامو باز کنم. طبق معمول دیشب تا حدود یک‌ساعت بعد از اینکه صدای نفساش آروم و منظم شد، بیدار بودم و نمیتونستم بخوابم... متنفر بودم از اینکه ضعفم رو دیده بود. یعنی باید توی خواب میکشتمش تا این آبروریزی جمع بشه؟!
هه! خودمم میدونستم هیچ غلطی نمیتونم بکنم.
فقط باید امید میداشتم که تهدیدم به گوشش بره!

تا صبح هم چندین‌بار بیدار شده بودم. با تکونای مرصاد؛ موقع پهلو به پهلو شدنِ خودم؛ با خواب دیدن؛ با صدای محافظای احمق و بیشعور توی حیاط که یهو به سرشون میزد زیر بالکن اتاق مرصاد شروع کنند باهم عربی بلغور کردن؛ یا با صدای باد و تکون خوردن پرده. بهرحال عربستان یه خاک کویری بود و الانم تابستون بود! همون‌طور که روزها سگی داغ بود، شبا هم خنک میشد و حتی باد میوزید!
و یه وقتایی قدرت بادِ بیرون بیشتر از فشار چیلر داخل اتاق میشد و پرده رو بسمت داخل هل میداد و من از صداش بیدار میشدم. صدای جیرجیرش که به زمین میمالید یا پارچه‌ش روی هم لیز میخورد. نمیدونم.. یعنی مرصاد از عمد تموم اون پرده‌های ضخیم و تیره رو رو طوری سایز زده بود که ده‌سانت روی زمین بمالند؟! بنظرم که جذاب بود.
کاش اخلاقشم یکم به سلیقه‌ش میرفت!

وقتی چندتا پاف از ادکلنش زد و شیشه‌شو با صدای «تق»ـی روی میز گذاشت، بلاخره به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیتونم بخوابم و چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم. روبروی آینه قدی ایستاده بود.
با صدای تکون خوردنم سر جام، برگشت نگاه کوتاهی بهم انداخت و نیشخند کجی زد. داشت کراواتشو میبست. بنظر میومد یکم باهاش درگیره.

+ تو بلدی کراوات ببندی؟ »
چجورم! خودم اصن عاشق کراوات و کراوات گره زدن بودم؛ ولی قرار نبود واسه اون عوضی ببندم! نهایتا میتونستم با همون کراوات باریک خوشگلش خفه‌ش کنم!
فقط به نگاه کردن بهش ادامه دادم و چیزی نگفتم.

+ سر صبح انگار سردت شده بود.‌ چیلرو خاموش کردم. »
آره خودمم یادم بود. چندبار از سرما بیدار شدم ولی بلد نبودم با کنترل چیلر کار کنم. همیشه توی خونه‌هایی زندگی کرده بودم که کولر داشتند. ملحفه‌ی روم زیادی نازک بود و واقعا سردم شده بود. ولی هیچ کاری جز جمع شدن توی خودم و بالاکشیدن ملحفه تا روی لپم و تلاش برای خوابیدن، از دستم برنمیومد. امکان نداشت به پتوی نرمی که مرصاد روی خودش انداخته بود دست بزنم!

☾✵Learn To Obey✵☽Where stories live. Discover now