وی ووشیان به لبه اسکله تکیه داده بود و از افتاب که بر روی پوستش میتابید لذت میبرد.همه چی خوب بود و به زودی قرار بود پسرش و لان وانگجی رو ببینه.
تو حس و حال خودش بود که یهو یه چیزی با صورتش برخورد کرد که باعث شد از جاش بپره.
با تعجب به کسی که یه پارچه توی صورتش انداخته بود نگاه کرد:
-هی بانو چینگ این رفتار مناسب یه بانوی متاهل نیست.
ون چینگ اخمش غلیظ تر شد:
-به تو این چیزا ربطی نداره پاشو خودت رو خشک کن و لباس بپوش میخوام برای فردا امادت کنم.
وی ووشیان با تعجب نگاهش کرد:
-اماده بشم؟ مگه قرار چیکارم کنی؟
ون چینگ چشم غره ای به وی ووشیان میره:
-بهم نگو که میخوای همه بفهمن زنده ای؟!
وی ووشیان اهی کشید:
-باشه باشه فهمیدم منو نکش.
ون چینگ اهی کشید:
-زود بیا منتظرتم.
-باشه.
و از پیش وی ووشیان رفت، وی ووشیان از اب بیرون اومد و مشغول خشک کردن دمش شد بعد اینکه تبدیل شد به زور لباس هاش رو پوشید و شنل رو سرش کرد:
-هنوز هم عین چی درد میگیره.
وقتی از ظاهرش مطمئن شد پیش ون چینگ رفت که دید همراه ون نینگ هستش. ون نینگ با دیدن وی ووشیان لبخندی زد
وی ووشیان نگران این بود که قرار اون دونفر چه بلایی سرش بیارن.
از راه مخفی که ون نینگ بلد بود به سمت اتاق ون نینگ رفتن تا اماده سازی کاراشون رو انجام بدن.
ون چینگ وی ووشیان رو روی صندلی نشوند و شنل رو از روی سرش برداشت:
-قرار فردا به عنوان یکی از خدمه همراهمون بیای پس خودت میدونی قراره چه بلایی سرت بیاد.
وی ووشیان اهی کشید:
-خودم میدونم، هفت سال با اون سر و وضع سر کرده بودم.
ون چینگ سری تکون داد:
-خوبه تغییر بدنت با خودته و بقیش با ما.
وی ووشیان اب دهنش رو به زور قورت داد از اتفاقی که قرار بود رخ بده حس خوبی نداشت.
{فردا صبح}
جیانگ چنگ رو به ون نینگ کرد:
-همه امادن؟
ون نینگ سری تکون داد:
-بله رییس قوم.
جیانگ چنگ لبخند زد:
-خوبه .
ESTÁS LEYENDO
عاشقت شدم
Fanfictionعاشقت شدم .....بدون هیچ دلیلی......مهم نیست تو چی هستی.....چه موجودی هستی....فقط اینو بهت میتونم بگم که من عاشقت شدم بدون هیچ دلیلی دوست دارم با من باش حتی اگه هزاران سال بگذره بازم عاشقتم
