پارت 38

1.4K 273 31
                                        

لان شیچن از سوال لان یوئه فِن جا خورد ولی توقع داشت یه روزی اون این سوال رو از بپرسه. لان یوئه فِن ادامه داد:

_هر موقع هانگونگجون منو میبینه نگاهش رنگ غم میگیره من شبیه کسی هستم که از دست داده!؟

الان شیچن آهی کشید و به آسمان نگاهی انداخت

_آره تو خیلی شبیه کسی هستی که وانگجی عاشقش بود.

لان یوئه فِن با شنیدن این حرف سری تکون داد توقع این جواب رو داشت. لان شیچن حرفش رو دامه داد:

_کسی که وانگجی عاشقش بود آدم عادی نبود ولی معلوم بود یه جورایی عشقشون دوطرفش ولی سرنوشت بازی بدی با آدم میکنه

لان یوئه فِن با تعجب پرسید :

_مگه چی شد!؟

_کسی که برادرم عاشقش بود زن نبود و بعد حمله ون ها به قوم جیانگ اون ناپدید شد بعد مدت ها وقتی ارباب جوان جیانگ رئیس قوم شد رئیس سابق گفت که اون مرده.

لان یوئه فِن اخمی کرد 17 سال پیش قوم ون به قوم جیانگ حمله کرده بودن و جیانگ فنگمیان رو به اسارت گرفته بودن

_17 سال پیش ناپدید شد دقیقا موقعه ای که من به دنیا اومدم.

به به لان شیچن نگاهی انداخت

_راستش موقعه ای که با مادرم زندگی میکردن همیشه همه میگفتن چقدر شبیه مادرم هستم و مادرم هرموق منو میدید میگفت شبیه پدرم هستم.

نگاه لان یوئه فِن رنگ غم گرفت 10 سال و گذشته بود و هنوز خبری از مادرش نبود. لان شیچن متوجه ناراحتی لان یوئه فِن شد و دستش رو روی سرش گذاشت و نوازشش کرد.

لان یوئه فِن وقتی به خودش اومد از خجالت گوش هاش سرخ شد لان شیچن لبخند همیشگی خودش گفت :

_اگه یه روز به من بگن تو پسر وانگجی هستی من بدون هیچ بهونه ای قبول میکنم.

لان یوئه فِن آهی کشید این از هر نظری امکان نداشت ولی از ته دل آرزو داشت کاشکی اینطوری باشه.بعد کمی ماندن در بهار سرد لان شیچن بلند ‌شد

_بهتره دیگه بریم ساعت نه شده.

لان یوئه فِن سری تکون داد و از بهار سرد بیرون رفت و لباس هاش رو پوشید. تا یه مسیری همراه لان شیچن رفت ولی بعدش مسیر هاشون جدا شد.

{درجای دیگر..}

لان وانگجی رو به روی گیوجین خود نشسته بود و مثل هر شب مشغول زدن نوای احضار روح بود. امیدوار بود که بتونه روح معشوق خودش رو احظار کنه ولی امکان پذیر نبود.

هر شب با نواختن گیوچین نا امید میشدچون جوابی دریافت نمی‌کرد ولی ادامه می‌داد. به روزی که جوابی بگیره امید داشت.

گیوچین رو کنار گذاشت و به سمت تختش رفت، جعبه ای که کنار تختش بود را برداشت. از داخل جعبه یک روبان قرمز رنگ در آورد و بوسه ای بر روی اون زد.

روبان متعلق به وی ووشیان بود که توی آخرین دیدشون از وی ووشیان گرفته بود. البته از اتاقش برداشته بود.

بد جوری دل تنگش بود و نمی‌دونست چیکار بکنه روز به روز بیشتر دلتنگش میشد. با بودن لان یوئه فِن بیشتر از قبل دلتنگش میشد. خیلی شبیه وی ووشیان بود یه وقتایی حس می‌کرد نکنه اون بچه، بچه‌ی وی ووشیان باشه!؟

آهی کشید و اون افکار رو از توی ذهنش بیرون کرد، بهتر بود کمی می‌خوابید و استراحت می‌کرد.

(در جای دیگر...)

مردی از داخل آب بیرون اومد و در حالی از خستگی و درد نفس نفس میزد به اطرافش نگاه کرد. بعد تموم شدن دردش به سمت مکانی رفت و دنبال لباس می‌گشت.

خوشحال بود که هوا تاریک بود باید به قولش عمل می‌کرد
حتی بعد گذشت این همه سال باید سر قولش میموند

عاشقت شدم Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin