با حس نفس های گرمی روی صورتش، پلک هایش را از هم جدا کرد. سرش را بالا آورد و چهره تنها دلیل دوام آوردنش با این بیماری مواجه شد ،
یونگی چقدر زیبا بود ، پوست سفید و لب های صورتی اش ، پارادوکس زیبایی را طراحی کرده بود ، مژه های بلندش ، سایه ی زندگی هوسوک شده بود و زیباتر از همه قلبش بود ، قلبی که حاظر بود تا اخرین لحظه نفس کشیدنش در آن محبوس بماند.
یونگی که در خواب بیداری بود متوجه تکان خوردن هوسوک شد کمی عقب تر رفت و نگاهی به هوسوک انداخت و با دیدن بیدار بودن او لبخندی زد و آرام دست چپش را روی سمت چپ صورتش گذاشت و با انگشت شصتش شروع به نوازش کردن او کرد. با خوشحالی گفت :
بیدار شدی هوسوکم؟ ... وقتی اونجوری دیدمت نزدیک بود سکته کنم نمیدونستم چیکار کنم ... ولی ... ولی به دکتر چوی زنگ زدم گفت...
هوسوک با ترس بلند شد و گفت :
چی؟ به...به دکتر چوی زنگ زدی؟ چی گفت بهت؟ هوم؟
یونگی با گیجی جواب داد :
چیزی نگفت هوسوک ، گفت حتما ضعف کردی و ... باید استراحت کنی و فردا بری پیشش.
هوسوک نفسی از سر آسودگی کشید و برگشت کنار یونگی و سرش را تکان داد.
یونگی مشکوک به هوسوک نگاهی انداخت و گفت :
سوک ... چیزی از من قایم میکنی؟ حالت خوبه سوک؟
هوسوک چشم هایش را از یونگی دزدید و سرش را به علامت منفی به چپ و راست تکان داد و بحث را عوض کرد :
من گشنمه .بلند شو صبحانه آماده کنیم .
یونگی بوسه ای روی گونه همسرش گذاشت و گفت :
درست کنیم نه ... تو استراحت میکنی من درست میکنم.
این را گفت و سمت آشپزخانه دوید ، اما یادش رفته بود که هوسوک تنهایی نشستن را دوست ندارد . دست و صورتش را شست و سمت کمد لباس های راحتی اش رفت . امروز روز تعطیلی بود پس و هر دو تصمیم داشتند که در خانه بمانند پس لباس راحتی سفید ساتن انتخاب خوبی بود. لباسش را تنش کرد و به سمت اتاق بورا حرکت کرد ، دخترش آرام غرق در خواب بود پس از بیدار کردنش منصرف شد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد .
بوی مواد پنکیک وانیلی در آشپزخانه پخش شده بود ، آرام به سمت یونگی حرکت کرد و از پشت بغلش کرد . یونگی لحظه ای ترسید ولی بعد سرش را به سینه ی هوسوک تکیه داد و گفت :
مگه نگفتم تو باید استراحت کنی؟
هوسوک آرام جواب داد :
اره گفتی ولی خب ... دیدن یه گربه در حال درست کردن صبحانه لذت بخش تره .
یونگی که حرصی شده بود سمت هوسوک برگشت و گفت :
گربه ؟ صدب....
حرفش را با دیدن استایل هوسوک قطع کرد و دوباره ادامه داد :
تو...چرا شبیه پرنس ها شدی هوسوک؟
پسرکوچکتر دست هایش را دو طرف کمر یونگی قرار داد و همانطور که چشم هایش رو لب های پسر بزرگتر قفل شده بود جواب داد :
ولی تو همیشه شبیه پرنس های یونگی
YOU ARE READING
Anemone
Fanfictionولی زندگیشون یه نوع مخلوط ترش و شیرینی ^^ کامل شده در حال ویرایش ____________________ کاپل اصلی : sope کاپل فرعی : namjin ژانر : رومنس _ فانتزی _ مافیایی _ هپی اند
