Anemone36

355 64 34
                                        

پلک هاشو که احساس میکرد وزنه های سنگینی رو اونا گذاشته بودن رو باز کرد و چند بار پلک زد تا سوزش چشماش از بین بره ، تکیه سرش رو از روی دیوار برداشت و دیدن جسم کوچیکی که در بغلش و سرش روی سینه اش بود همه‌ اتفاق های وحشتناک دیروز  یادش اومد

پرونده_یونگی_جین و....

جسم کوچیک بورا رو محکم بغل کرد و چند بار توی موهاش نفس عمیقی برای کنترل کردن خودش کشید
بورا از تکون خوردن های پدرش چشم
هاشو باز کرد و سرشو از سینش جدا کرد

روزهای اخیر بورا همه چیز بین پدرهاش رو دیده بود و همه چیز رو میفهمید ، استرس اظطراب این چند روز رو حس کرده بود اما اونقدر تنش بین پدرهاش زیاد بود که هیچکدوم متوجه نشدن که بورا آرامتر شده و خبری از شیطنت هاش نیست
هوسوک لبخند بیحالی به بورا زد و گفت: صبح بخیر دختر زیبای من

بورا سرشو کج کرد و گفت : صبح بخیر آپا

سپس لبشو گاز گرفت و گفت: آپا بریم صبحانه بخوریم؟ من گشنمه

هوسوک سرشو تکون داد و گفت: آره عزیزم دست و صورتتو بشور و بیا پایین

بورا باشه ای گفت و بلند شد
هوسوک کمر خشک شدش رو که در اثر تکیه دادن به دیوار ، ماساژ داد و بلند شد

به سمت طبقه پایین حرکت کرد ، بوی پنکیک وانیلی بینیشو قلقلک داد ، شنیدن صدای فنجان های قهوه  که روی میز چیده میشد  لبخند به لبش اورد تند قدم زد و صدا زد : یونگی عزیزم ، تو چطور از من ترسیدی؟ میدونستم تو فرار نک...

حرفش با دیدن آجوما که در حال چیدن پنکیک در بشقابی زیبا نصفه موند و لبخند روی لبش ماسید ، چیزی به گلوش چنگ زد و گفت: آجوما...یونگی نیومده خونه؟

آجوما با لبخند بشقاب رو روی میز غذاخوری گذاشت و گفت: صبحت بخیر، من یونگی رو ندیدم اصلا

صدای زنگ خوردن گوشیش بهش اجازه بیشتر واکنش نشان دادن نداد و سریع تماس رو وصل کرد: بله

سویا مثل همیشه با هیجان و انرژی گفت: افسر جانگ ، امروز به اداره پلیس میاین؟ چون با...

هوسوک حرفش رو قطع کرد و گفت: دارم میام ، اونجا صحبت میکنیم

منتظر جوابی از طرف سویا نموند و سربع قطع کرد

رو به آجوما برگشت و گفت : آجوما میتونم ازت یه چیزی بخام؟

آجوما با مهربونی گفت: بله آقای جانگ حتما

هوسوک اول این پا و اون پا کرد و گفت: میشه...میشه امروز هم بورا رو پیشتون...نگه دارین!؟

آجوما با دیدن بورا که با دو در حال اومدن پیششون بود لبخند زد و گفت: او معلومه که میمونه، ما باهم وقت های خیلی خوبی میگذرونیم

هوسوک تعظیمی کرد و گفت: ممنون آجوما...حتما این ماه به حقوقتون اضافه میکنم

بورا پای پدرش رو گرفت و سرشو اورد بالا گفت : آپا نمیمونی؟

Anemone Onde histórias criam vida. Descubra agora