Anemone12

419 69 137
                                        

با تمام توانش به سمت باغ دوید ، خوش شانس بود که هنوز لباس هاش رو عوض نکرده و کلتش رو از خودش جدا نکرده بود همانطور که میدوید اسلحه اش را آماده میکرد ،

بورا در بغل یکی از آن سیاه پوشان بود و از ترس جیغ میکشید ،
هوسوک نمیتوانست برای شلیک تمرکز کند ، دست هایش میلرزید و چشم هایش نم دار شده بودند .

یونگی خودش رو رساند و سعی کرد روی یکی از آن دو با پرشی اون ها رو متوقف کند اما موفق نشد ، هوسوک با تمام توانی که داشت خودش رو به مرد رساند و ضربه ای به شقیه اش وارد کرد یونگی سریع بورا را در بغلش کشید و پشت سر هوسوک ایستاد.

هوسوک از پشت صاعدش را دور گردن مرد سیاه پوش انداخت و اسلحه را روی سرش گذاشت و فریاد زد : شما حروم زاده ها کی هستین؟ اینجا چی میخاین؟

بورا از فریاد و اسلحه پدرش به ترسش افزوده شد و بیشتر در بغل یونگی مچاله شد .

مرد دوم کلت نقره ایش را سمت یونگی و بورا گرفت و گفت : همین الان ولش کن وگرنه باید با اونا خداحافظی کنی احمق .
بعد از این حرفش دفترچه ی کوچکی را از جیب پشتش دراورد و به سمت یونگی انداخت و گفت : گفتم ولش کن وگرنه شلیک میکنم.

هوسوک ناچار با ضربه ی محکمی به کمرش اورا به سمت همدستش پرت کرد و آن دو از آنجا با سرعت نور خارج شدن . هوسوک آرام نشده بود دوباره میخواست دنبال آن ها برود اما دست کوچکی محکم دست او را گرفت و با صدای لرزانی گفت : آپاا ... بمون پیشم .

و دوباره شروع کرد به گریه کردن . هوسوک برای لحظه ای تمام اتفاقات چند دقیقه پیش مانند فیلم سریعی از جلو چشم هایش گذشت و ضربان قلبش بالا رفت .

خم شد و دخترش را بغل کرد طوری که اگر کمی بیشتر حلقه دست هایش را تنگ تر کند استخون های دخترش صدای شکستگی دهند

آرام دم گوشش شروع کرد صحبت کردن : نترس عزیزم ... نگا کن همه چی تموم شد ... اونا رفتن و قرار نیست دیگه برگردن ... آپاها اینجان نمیزارن کسی به پرنسسشون نزدیک بشه ... خب؟ ... آفرین دختر قشنگم .

بوسه ای روی لپ های خیسش گذاشت و به داخل خانه برد‌ . یونگی سریع به سمت هوسوک آمد و گفت : هوسوک باید بریم ... باید چند روز بریم .

پسرکوچکتر به یونگی که هراسان در حال قفل کردن تمام در و پنجره ها بود نگاه کرد و پرسید : کجا باید بریم یونگی؟ داری منو میترسونی ... چی شده

یونگی دوباره خودش را به سمت هوسوک نزدیک کرد و گفت : خواهش میکنم ... باید بریم دگو ... اون آدما از طرف پدرم بودن ... اون میخاد که مارو ببینه.

هوسوک لحظه ای یخ کرد . پدر یونگی میخواست آن ها را ببیند ! پدری که اینهمه سال حتی به پسرش یک بار هم زنگ‌ نزده بود ...

بورا با دو دستش پای هوسوک را محکم بغل کرد و گفت : آپا من نمیخام جایی برم ... میخام تو خونه بمونم . اونا دوباره ... دوباره

Anemone Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz