Anemone10

446 75 109
                                        

یونگی : هو ... هوسوک

خشک زده به هوسوک نگاه میکرد ، لحظه ای در شوک عمیقی فرو رفت . نه نه ... قطعا هوسوک و تهیونگ یک شوخی بی مزه ای راه انداخته بودن .
هوسوکِ او مریض نبود ، مریض نبود.

به تهیونگ که با اشک کمر هوسوک را نوازش میکرد تا از دردش را آرام کند خیره ماند ،

وحشت زده قدم هایش را به سمت آن ها کشید و کنار هوسوک زانو زد سرش را گرفت و به او خیره شد ، لب هایش خونی بود اما باز هم لبخند میزد ، او در این حالت هم لبخند میزد ،

صورتش زرد بود و چشم هایش مانند همیشه درخششی نداشتند، چقدر این روزها چهره ی معشوقه اش زرد بود و او متوجه نشده بود.

تهیونگ با گریه هیونگش را بغل کرد ،سرش را بوسید و شقیقه اش را با انگشت شصتش نوازش میکرد و درگوشش آرام صحبت میکرد : هیونگم ... بسه هیونگ ... آروم باش هیونگ الان تمام میشه .

هوسوک گریه های تهیونگ را میشنید اما بیحالتر از آن بود که گریه اش را بند بیاورد.

یونگی که انگار تازه توانسته بود از شوکی که در او وارد شده بود خلاص شود سریع هوسوک را بلند کرد و به سمت حمام برد ، هوسوک در بین راه باز هم هر چه خورده بود را به رنگ قرمز بالا اورد.

یونگی ، هوسوک را محکمتر بغل کرد و با بغض گفت :
بسه هوسوکم ... بسه عزیزم .

لباس های سفیدی که در آن شبیه پرنس ها بود و الان شبیه یک دریای خون شده بودند را از تنش دراورد و گوشه ای پرت کرد .آرام او را در وان آب گرم نشاند و آبی روی سر هوسوک ریخت و سعی کرد لب هایش را از خون پاک کند .

پسر کوچکتر که انگار کمی آرامتر شده بود چشم هایش را بست و خودش را به دست آب گرم وان سپرد ، حالا که یونگی فهمیده بود دیگر ترسی از مخفی کردن چیزی نداشت ، آرام در بغلش میخزید و آرامش را به جانش دعوت میکرد.

یونگی دست همسرش را بوسید و با صدایی که در تلاش بود بغضش را مخفی کند گفت : همینجا بمون ... تکون نخور . الان برمیگردم.

با تکان دادن سر هوسوک به علامت تایید سریع از پله ها پایین رفت و به سمت تهیونگ دوید.

تهیونگ در همه جا را تمیز کرده بود و گوشه ای روی زمین در خودش جمع شده بود ، با شنیدن صدای قدم های کسی سرش را بالا آورد ، با دیدن یونگی خواست بلند شود که یونگی محکم شانه هایش را گرفت و از بلند شدن منصرف کرد.

یونگی قطره اشک لجبازی که روی گونه اش سر خورد را سریع پاک‌کرد و گفت :
تهیونگ ... تهیونگ خواهش میکنم ... بگو هوسوکم چیزیش نیست. بگو هوسوکم حالش خوبه .

تهیونگ ، یونگی را هل داد و گفت :
اینهمه مدت پیشت بود هیونگ ، شب و روز جلو چشمته هیونگ ... چطور حال بدشو متوجه نشدی؟ ... چطور دلیل بی حال شدنش رو نفهمیدی؟ فرشته ی نجات من مریضه هیونگ ...

Anemone Where stories live. Discover now