Anemone30

372 63 76
                                        

چشم هاش رو باز کرد و مردمک هایش را بی اختیار تکون داد ، اما تنها چیزی که میدید سقف سفید رنگ و چراغ های سقفی است .

اولین چیزی که از ذهنش خطور کرد « من زندم؟» سپس در دلش به خودش خندید و گفت « معلومه که نه » تا اینکه متوجه دستگاه تنفس روی دهن و بینیش شد و اینبار با تعجب با خودش گفت « هوسوک تو زنده ای»

بدنش از بی حرکتی چند روز کمی درد میکرد ، وقتی تلاش میکرد دستش رو بلند کنه ، در اتاق باز شد.

دو پرستار وارد اتاق شدن و در رو پشت سرشون بستن
پرستار مو‌ شرابی که تخته شاسی در دستش بود همانطور که چیزی مینوشت گفت : اون مرد اسمش چی بود؟ مین یونگی؟

پرستار جوانتر که هنوز متوجه بیدار بودن هوسوک نشده بود سرم های هوسوک رو چک‌میکرد جواب داد : آه اون آره...برادرم تو یکی از شرکت هاش کار میکنه و اون به طرز فاکی هات عااااایشش...به دختری که قراره باهاش قرار بزاره حسودیم میشه

پرستار مو شرابی جواب داد : من الان دیدمش که از اتاق این بیمار اومد بیرون ، فکر کنم همر...

هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که متوجه هوشیاری هوسوک شد و گفت : جانگ هوسوک شی...شما بیدار شدین؟ خدای من سوزی برو سریع دکتر چوی رو خبر کن قبل از اینکه شیفتش تمام بشه

سوزی سری تکون داد و برای صدا کردن دکتر بیرون رفت
اما پرستار مو شرابی با جدا کردن دستگاه تنفس ، هوسوک با صدای گرفته ای گفت : میشه...بهم...آب...بدین؟

پرستار سری تکون داد و لیوان آبی رو جلوی هوسوک قرار داد و بعد از خوردن چند قلوپ آب دکتر با لبخند وارد شد : هوسوک...خیلی خوشحالم که بلاخره بیدار شدی

هوسوک گیج گفت : مگه...چندروزه که بی هوشم؟

دکتر پلک چشم های هوسوک رو بالا کشید و جواب داد : با روز عمل سه روز که خیال بیدار شدن نداشتی

و سپس بعد از انجام معاینه های لازم و جواب دادن به سوالات بیمارش گفت : تو یه مدت شاید یک ماه و یا شاید بیشتر
سوزشها و دردهایی تو ناحیه معدت احساس کنی اما نترس این نشونه بهبودی ، مواظب زخمت باش و به خوبی باید پانسمان بشه ، مواظب باش خونریزی نکنه و مهمتر از همه تو الان وارد یه دنیا جدید شدی هوسوک ، باید به خوبی مواظب رژیم غذاییت باشی و من اینو به یونگی هم میگم.

هوسوک با شنیدن اسم یونگی سریع پرسید: یونگی نیومد؟
پرستار جواب داد : بهش زنگ زدیم اما گوشیشونو جواب نمیدن .

دکتر با لبخند زیبایی گفت: نگران نباش یکم دیگه میاد اون همش پیشت بود ، چیزی خواستی حتما به پرستارها بگو.

با رفتن دکتر نفس راحتی کشید و لبخند زد . برای تمام اتفاق هایی که از ان ها میترسید اما همه چیز به خوبی در حال پیشرفت بود ، اون تونسته بود از عمل سالم بیرون بیاد ، یونگی و دوستاش کنارش بودن و از بیماری که هرروز بی حالترش میکرد ، راحت شده بود.

Anemone Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang