دستهای کوچیکشو روی صورت پدرش گذاشت و با گریه گفت : آپا هوپی ... بلند شو من این ... بازیو دوست ندارم
بورا آرزو میکرد این فقط یه بازی باشه که حوصله اش سر نره اما انگار همه چی واقعیه و این ترسشو بیشتر میکرد .
از جاش بلند شد و هنگامی که به سمت در میرفت پاهاش در هم قفل شدن و روی زمین افتاد اما اون لحظه هیچ چیز براش مهم نبود پس بلند شد و راهشو ادامه داد ، اشک هاش سد بیناییش شده بودن و در نزدیکی میزی که پدر و عموهایش در حال خندیدن بود ، دوباره افتاد و
داد زد : آپاااا
جونگکوک و یونگی سریعتر از همه به سمتش دویدن و با دیدن زانوهای زخمیش شروع به تکوندن زانوهاش از خاک کردن .
بورا که برای کار مهمتری اومده بود ، دست های پدرش رو پس زد و سعی در حرف زدن میکرد اما لب هاش مانند ماهی بی صدا باز و بسته میکرد .
جین شونه هاشو گرفت و گفت : آروم باش بورا آروم باش عزیزم ... هوسوک کجاست چی شدی!
بورا با شنیدن اسم هوسوک گریه اش شدت گرفت و روبه یونگی با لکنت و هق هق تمام تلاشش رو کرد که منظورشو از اون صحنه ترسناک برسونه : آپا ... آپا هوپی ... ه ... همه جا... قرمزه ... رو ... رو زمی... زمینه
هنوز حرف بورا تمام نشده بود که تهیونگ و یونگی متوجه منظور بورا شده بودن و هر دو همه ی خدایان رو التماس میکردن که اتفاقی برای هوسوک نیفتاده باشه .
هر دو به داخل خونه دویدن و با دیدن هوسوک که روی زمین ولو شده ، تهیونگ شوکه شده دور ایستاد و به صحنه فقط نگاه میکرد و با خودش میگفت : نه این یه کابوسه
اما یونگی تقریبا خودش رو کنار هوسوک کنارش پرت کرد و بالا تنه اش رو در بغلش گرفت تکونش داد و روی صورتش چند بار زد و گفت : سوک ... عزیزم ... پریزادم ... چشماتو باز کن یونگیو ببین ... باز کن چشماتو فرشته من
اما هیچ جوابی ازطرف هوسوک نمیگرفت و این لرزش دست ها و قلبش رو بیشتر کرد . نامجون با دیدن وضعیت هوسوک شونه های یونگی رو تکون داد و گفت : چرا نشستی؟ باید ببریمش بیمارستان
جین میخواست هوسوک رو بغل کنه اما یونگی سریعتر این کارو کرد ، دست هاشو زیر پاها و کمرش گذاشت و بلند شد . جین و نامجون سریعتر به سمت ماشین ها رفتن
تهیونگ سرش گیج رفت و روی زانوهاش فرود اومد که جیمین کمکش کرد روی کاناپه بشینه و بورا همچنان در بغل جونگکوک ، در حال گریه کردن بود
ووبین روی صندلی اش نشسته بود و پاهاش روی زمین ضرب گرفته بودن با شنیدن و دیدن هوسوک بی حال در بغل یونگی به سمت اونها دوید و خودشو به یونگی رسوند دست هوسوک گرفت و گفت : چی ... چی شده؟ سنجابک چشه؟
یونگی خفه شویی تحویلش داد و وارد ماشین شد و گفت : جین ... تروخدا زود باش .
وقتی ماشین شروع به حرکت کرد اونو بیشتر به خودش چسبوند و بوسه هایی روی پیشونیش میذاشت و اشک هاش صورت هوسوکو هم خیس میکردن .
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Anemone
Фанфикшнولی زندگیشون یه نوع مخلوط ترش و شیرینی ^^ کامل شده در حال ویرایش ____________________ کاپل اصلی : sope کاپل فرعی : namjin ژانر : رومنس _ فانتزی _ مافیایی _ هپی اند
