Anemone40

397 71 30
                                        

ساعت از نیمه های شب گذشته بود اما پدر و دختر زیر نور ماه میدرخشیدن و هنوز برای همدیگه حرف میزدن
یونگی مطمعن بود بعد از واکنش هوسوک اگر بورا کنارش نبود نمیتونست حالشو توصیف کنه

هوسوک مخلوطی از عصبانیت و نفرت شده بود و این در قلب و ذهن هر ثانیه زنگ‌ میزد و به بیشتر غصه خوردن وادارش میکرد

بورا خندید و گفت: نه آپا من جیمینی دوست پسرمه

یونگی با این حرف بورا ابروهاشو بالا داد و گفت : هی هی ... من قبول نمیکنم دخترم با یه پیر قرار بزاره

بورا همچنان میخندید و خوشحال بود که یونگی برگشته ، یونگی که در روزهای آخر خاطره های خوبی ازش نداشت ولی الان بازهم مطمعن شد که یونگی دوستشون داره و همچنان کنجکاو بود برای شنیدن داستان پدرش

با صدای در خونه یونگی نگاهی به در آپارتمانش کرد و بورا گفت : آپا منتطر کسی بودی؟

یونگی سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت : برم ببینم کیه
بورا لیوان شیرموزش رو برداشت و تا وقتی که پدرش برگرده به تلویزیون نگاه میکرد

یونگی در رو آروم باز کرد و با دیدن چهره خسته هوسوک لبشو گاز گرفت
هوسوک بدون اینکه سرشو بالا بیاره به دیوار کناری اش تکیه داد و گفت: بورا رو صدا کن بیاد

یونگی نگاهی به دست های مشت شده اش انداخت ، دستشو گرفت و گفت: سوک...حالت خو..

هوسوک حرفشو قطع کرد و گفت: حرفمو تکرار نمیکنم

یونگی ناچار سرشو تکون داد و دست هوسوک رو رها کرد . بهتر بود بیشتر از این عصبانیش نکنه ولی به خودش قول داد که وادارش کنه به گوش دادن حرف هاش

یونگی به سمت بورا رفت و گفت: هوسوک اومده دنبالت بورا

بورا که میخاست بیشتر پیش پدرش بمونه سریع بلند شد و به سمت در دوید . با دیدن هوسوک گفت : آپا...میشه بیشتر بمونم؟

هوسوک چشم هاشو بست و جواب داد : نه بورا ، فردا باید بری مدرسه الان هم زود باش هانول تو‌ ماشینه

یونگی با شنیدن اسم هانول تمام ساختمان قلبش فرو ریخت . هانول اسم دختر بود یعنی هوسوک دوست دختر داشت؟ هوسوک یک بایسکشوال بود پس عادی اگه دوست دختر داره .
یونگی در ذهنش به خودش پوزخندی زد و گفت« انتظار داشتی منتظرت بمونه؟»

یونگی رو به روی بورا زانو زد و شونه هاشو گرفت: فردا مدرسه داری، الان برو خوب بخاب و استراحت کن . قول میدم دوباره همدیگه رو ببینیم ، آپا یونگی هم دلش برای دختر زیباش تنگ میشه ولی باید یه قول بهم بدی

بورا سرشو تکون داد و گفت: چه قولی؟

یونگی لبخند زد : کتاب داستانهاتو با خودت بیاری

Anemone Where stories live. Discover now