Anemone25

349 65 35
                                        

هوسوک کمی فکر کرد ، با سر انگشت هاش چتری هاشو بهم ریخت و جواب داد : آ ... آره حتما

ووبین که معلوم بود با لبخند در حال صحبت بود گفت : اوکی سنجابک ، پس لطفا خودت مکان و ساعتش رو بفرست ، میبینمت

هوسوک بعد از قطع کردن تماس به اسکرین گوشیش نگاهی کرد و با دیدن پیام یونگی « بعد از ظهر کافه همیشگی ساعت 4 منتظرتم » لبخندی زد و شانه ای بالا انداخت و آدرس همون کافه رو برای ووبین فرستاد

سریع وارد اداره پلیس شد با دیدن سویا با اشاره بهش گفت که بهش ملحق بشه ‌.

هنگامی که وارد دفترش شد ، اینبار برعکس قبل همه جا مرتب بود و حتی وایت برد پر از اطلاعات بود .

هنگامی که کله ی نامجون از لای در معلوم شد ، هوسوک با خودش فکر کرد که چیکار کنه تا دلش یکم خنک شه اما حرف های پشت سر هم نامجون ، از هرکاری که هوسوک میخاست انجام بده جلوگیری کرد

: سوک سوک ... باور کن تهدیدمون کرد بعدشم ما هم باهاش موافق بودیم ... گفت این کار به نفع توعه ، فکر کنم تهیونگ میدونست چون زود قبول کرد اما ... سوک ... چی شده؟

هوسوک پوفی کشید و گفت : یکم نفس بگیر ، هیچی فقط میخواست حرف خودشو به کرسی بنشونه چیزی نیست .

سپس روی صندلی پشت میز خودش نشست و با یادآوری وجود سویا سریع رو به اون گفت : خب سویا ، همه چی رو میشنوم

سویا با هیجانی وصف نشدنی گفت : قربان ... ما تقریبا شناساییشون کردیم و تونستیم اطلاعات دقیق محموله و تاریخ و زمانشو بدست بیاریم

هوسوک با خوشحالی از روی صندلی بالا پرید و تقریبا داد زد : این عالیه ... سویا لطفا تیم رو خبر کن . تا پنج دقیقه دیگه همه اطلاعات رو میزم باشه

سویا سری تکون داد و گفت : بله قربان

و از آنجا خارج شد . هوسوک نگاهی به نامجون که در عالمی دیگر سیر میکرد ، انداخت و چند بار دستش رو روبه روی چشم های پسر تکان داد و گفت : هی مون ... شنیدی چی گفت؟

نامجون با صدای هوسوک به خودش اومد و تقریبا قیافه وا رفته اش رو جمع کرد و با لکنت گفت : آ...آره شنیدم ... این ... عالیه ... تبریک میگم

هوسوک با هیجان خندید و همانطور که سمت در میرفت گفت : مووون اگه این پرونده حل شد ، باهم میریم مسافرت مهمون من .

این رو گفت و برای پیدا کردن تهیونگ قدم زد ، داخل ساختمان اثری از اون نبود پس بهتر بود بیرون از ساختمان دنبالش باشه .

با برخورد هوای خنک به صورتش لبخندی زد و چشماشو بست ، وارد فصل پاییز شده بودن ، فصلی که هوسوک اسمشو سپ گذاشته بود ، فصلی که دلیل آرامش و هیجانش بود ، فصلی که هوسوک فهمید قلبش به گربه ای انسان نما گره خورده و سرنوشت ربان قرمز قلبش رو به قلب یونگی گره زده .

Anemone Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang