بتانی-نه من قبول نمیکنمم!!
بتانی داد زد و از جاش بلند شد. لیام هم بلند شد و با اخم نگاش کرد.
لیام-نمیتونیم سر جونت ریسک کنیم بفهم اینو. و اینکه ما سر این توافق کردیم چه بخوای چه نخوای این دختره ۷/۲۴ پیشته.
بتانی-من نمیفهمم واقعا برای چی اینقد اسرار دارین، من میتونم مراقب خودم باشم!
تیلور-ما میدونیم تو میتونی مراقب خودت باشی. ولی این یه دنده بازیت رو کنار بزار و منطقی فکر کن. تو باید صد در صد حواست روی آزمایشا باشه؛ نمیشه نصف حواست به آزمایش باشه نصفش به مراقبت از خودت.
تام-اونجوری نتیجه لازمو نمیگیریم.
بتانی رو نگاه کردم. سنگین نفس میکشید. از عصبانیتش پوزخندی زدم.
بتانی چیز دیگهای نگفت و از چادر رفت بیرون.
+قبول کرد؟؟
تام-نمیتونه قبول نکنه.
جسی از جاش بلند شد و سمتم اومد.
جسی-برو پیشش. ازین به بعد هرجا میخواد بره باید باهاش باشی.
و از اتاق خارج شد.
پوفی کشیدم و از چادر بیرون رفتم. هر راه میرم دردسراش از راه قبلی بیشتره. ولی حداقل این دقعه احتمال موفقیتم بیشتره.
سمت چادر بتانی رفتم و واردش شدم.
همون طور که حدس میزدم تو چادر بود.
بتانی-چیه؟؟
+اومدم اینجا بمونم دیگ. بهم گفتن از کنارت تکون نخورم.
از پشت میزی ک بود سمتم اومدو تو چند سانتیم وایساد.
یتانی-بهم ریختن کل اتاقم کافی نبود؟ چی میخوای دیگه؟ ایندفعه چیکار میخوای بکنی؟ گند بزنی به تمام نتایجی که تاحالا داشتیم؟
یکم نزدیکش شدم که یا قدم عقب رفت.
+نگران نباش من به آزمایش مسخرهی شما کاری ندارم. من فقط گردنبندمو میخوام.
پوزخندی زد.
بتانی-بازم اون گردنبند مسخره؟؟
پشت کرد بهم و خواست سمت میز بره
بتانی-انداختمش دور. اگه بخاطر اون اینجایی برو.
با عصبانیت سمتش رفتم و سمت خودم برشگردوندم.
+چه غلطیی کردییی؟؟؟
بتانی-انداختمش دور. چیز قدیمی و مسخره بود. منم فکر نمیکردم مهم باشه، پس انداختمش دور. همون روز اول اینکارو کردم.
تو چشمام زل زده بود و ادامه میداد.
بتانی-بعد که گفتی برات مهمه گفتم به عنوان اهرم فشار ازش استفاده کنم تا بمونی، ولی خب واقعا رو مخی؛ نباشی راحت ترم پس...
دستام رو از رو شونهش کنار زد.
بتانی-اگه بخاطر اون هنوز اینجایی بفرما بره دیگ گردنبندی نیست.
سمت میز کارش برگشت.
گردنبند...
گردنبد کلوئی...
به وسایل روی میز نگاه کردم.
دنبال یه چیز تیز میگشتم.
اگه الان بکشمش کسی متوجه نمیشه نه...؟
کلوئی...
پاهام خالی کرد و افتادم زمین. همونجور که بودم نشستم. به روبهروم خیره شده بودم.
دیدم داشت بخاطر اشکایی که سعی داشتن سرازیر شن، تار میشد.
با صدای افتادنم بتانی اومد سمتم.
بتانی-هی چیشده؟؟
چیزی نگفتم. کنارم نشست.
یکی از دستاش رو روی شونم گذاشت و هی تکونم داد.
بتانی-هیی! چت شد یهو؟
برگشتم سمتش. با دیدنم تعجب کرد.
+گردنبند کلوئی...
چند ثانیه همونجوری خیره بهم موند. بلند شد و از چادر بیرون رفت. بعد یه دقیقه برگشت و یه چیزی رو سمتم پرت کرد.
بتانی-بیا.
به گردنبدی که جلوم روی زمین بود نگاه کردم.
با عجله برداشتمش و بازش کردم.
عکس توش نبود.
سرم رو بلند کردم و بتانی رو نگاه کردم.
+عکس توش.
بتانی-اگه دیدم اونقد رو مخم نیستی و مزاحم نیستی اون موقع تصمیم میگیرم بدم بهت یا نه.
گردنبند رو بستم.
بتانی بدون توجه به من مشغول کار خودش شد.
گردنبند رو تو مشتم فشار دادم. بلند شدم و از چادر بیرون رفتم.
ووت و کامنت فراموش نشه♡
YOU ARE READING
Death Time Romance
Teen Fictionاون روزا پر از مرگ بود. همه جا بوی خداحافظی میداد. کسی نمیدونست کِی بار اخریه که میخنده، کِی بار اخریه که برمیگرده. من ترسی از زندگی توی مرگ نداشتم، دیگه چیزی نداشتم که از دست بدم. تو از کجا اومدی و ترس من شدی؟ "دوستت دارم چون توی بدترین روزای زندگی...
