لولهی آزمایشی که دستم بود و توی دستگاه سانتریفیوژ خاموش گذاشتم. سمت دختری که به عنوان دستیار برام کار میکرد برگشتم.
+برای امروز کافیه. کار تقریبا تموم شدهست از فردا دیگه نمیخواد بیای. اگه جیزی نیاز داشتم خودم میفرستم دنبالت.
دختر باشهی کوچیکی گفت و بعد تعظیم کردن از آزمایشگاه خارج شد.
سمت کمد گوشه ی اتاق رفتم و روپوشی که تنم بود رو در آوردم و توی کمدی که برای خودم بود آویزون کردم. توی آینهای که به در کمد وصل بود خودم رو نگاه کردم و موهام رو درست کردم.
سمت میز آزمایشگاه برگشتم و نگاه کردم تا همهچیز سر جاش و هیترها خاموش باشن. سمت در فلزی آخر اتاق رفتم. خم شدم تا به سنسور تشخیص چهرهی کنارش برسم و در بعد تشخیص دادن چهرهم باز شد.
وارد شدم و در رو پشت سرم بستم. به استوانههای شیشهای که دو طرف اتاق تا اخر چیده شده بودن نگاه کردم. سمت آخر اتاق رفتم و از توی مانیتور وضعیت زامبیهایی که توی استوانه ها بودن رو چک کردم.
غیر دو سه تاشون بقیه مرده بودن. پوفی کشیدم و از اتاق و بعدم از آزمایشگاه خارج شدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم.
توی راهروی خالی سمت آسانسور رفتم. کارتم از رو توی جیبم درآوردم و جلوی سنسور کنار آسانسور گذاشتم و در باز شد. سوار آسانسور شدم و دکمهی طبقه A1 رو زدم. هفتماه از وقتی که اومده بودیم و کارم رو اینجا شروع گرده بودم میگذشت.
هنری هم اول قرار بود بیاد و پیش من کار کنه ولی بخاطر مشکلاتی که داشت و میا تصمیم گرفت توی بیمارستان بالای آزمایشگاه کار کنه. بقیه بچهها هم توی شهر هر کدوم یه کاری پیدا کردن.
هنوز باهم زندگی میکردن و بخاطرش خیلی خوشحال بودم. انگار فقط من نبودم ک اونارو خانوادهی خودم میدیدم.
سعی میکردم هر هفته یه بار بهشون سر بزنم ولی این دو هفته بخاطر اینکه به یه سری نتیجه داشتم میرسیدم نمیتونستم وسط کار ول کنم و نتونسته بودم بهشون سر بزنم.
ولی خب بالاخره قرار بود ببینمشون.
آسانسور به طبقهیی ک میخواستم رسید و درها باز شدن. از آسانسوری به زیرزمین میرفت، خارج شدم و سمت آسانسور بیمارستان رفتم.
یکم منتظر موندم تا آسانسور به طبقه اول برسه و بعد سوارشدن دکمهی طبقهی دهم رو زدم.
از روز اولی که بیدار شدیم رابی رو ندیدم. توماس بهم گفت قبل ما بیدار شده و فرستادنش بخش عملیاتی. نمیتونم بگم دلم براش تنگ نشده ولی سرم رو با کار مشغول میکنم تا کمتر بهش فکر کنم.
انگار از اولم قرار نبود به هم برسیم.
حتی نمیدونم الان زندهست یا نه.
آسانسور بالاخره وایساد و بالاخره پیاده شدم. سمت اتاق توماس رفتم و بعد در زدن وارد شدم. توماس پشت میزش نشسته بود. سمتش رفتم.
لبخندی بهم زد ک جوابش رو با لبخند بهش دادم.
توماس-اومدی گزارش کارتو بدی؟؟
+اوهوم.
توماس-میدونی که نیاز نیست هر سری اینجا بیای.
+خودم اینجوری راحت ترم.
توماس-خیلی خب پس.
+سرمی ک درست کردم و به اونایی که کامل زامبی شدن ک تزریق میکنیم فقط وضعشون بدتر میشه و بعد یه مدت میمیرن.
+ولی کسایی که تازه گاز گرفته شدن یا زخمی شدن. نباید زیاد عمیق باشه. از تبدیل شدن اونا جلوگیری میکنه.
توماس-فک میکنی بتونی برای اونایی که کامل تبدیل شدن کاری کنی؟؟
+نمیدونم. میتونم بیشتر روشون کار کنم. ولی احتمالن خیلی نزدیک به صفره. شاید حتی صفر هم باشه. اونا یه جورایی مرده حساب میان پس...
توماس-بازم تلاشت رو بکن. نیروی بیشتر یا هرچیزی ک میخوای بگو.
+باشه.
توماس-بقیهی روز بیکاری نه؟
سرم رو به نشانهی اره تکون دادم.
توماس-پس از بقیهی روزت لذت ببر.
+میگم که، برای کسایی که تو بخش عملیات هستن، مرخصی یا همچین چیزی نیست؟
توماس-بودن رو که هست. ولی خب اول از همه باید کسی منتطرشون باشه که بخاطرش برگردن و خب قبلشم یه دو روزی رو تو قرنطینه میمونن.
+اوهوم.
توماس-بخاطر رابی میگی؟
با تعجب نگاش کردم.
خندهای کرد
+کلی پرسیدم.
توماس-باشه باشه.
توماس-زامبی برای آزمایش کم نداری؟
+چرا اتفاقن میخواستم بهت بگم بیشترشون مردن.
توماس-دو روز دیگه یه تیم قراره برن اطراف که زامبی و اینا بیارن. میخوای باهاشون بری؟
آرنجاش رو روی میز گذاشت و دستاش رو به هم قفل کرد. چونهش رو روی دستاش گذاشت و با پوزخند نگام کرد.
توماس-شاید رابی هم بفهمه یکی هست که بخواد بخاطرش مرخصی بگیره؟
تک خندهای کردم.
+ممنون.
در جواب لبخندی بهم زد و بعد خدافظی کردن از اتاقش خارج شدم و سمت آسانسور رفتم.
YOU ARE READING
Death Time Romance
Teen Fictionاون روزا پر از مرگ بود. همه جا بوی خداحافظی میداد. کسی نمیدونست کِی بار اخریه که میخنده، کِی بار اخریه که برمیگرده. من ترسی از زندگی توی مرگ نداشتم، دیگه چیزی نداشتم که از دست بدم. تو از کجا اومدی و ترس من شدی؟ "دوستت دارم چون توی بدترین روزای زندگی...
