¹⁸ Robbie

39 7 0
                                        

بتانی-برام مهمه رابی. برام مهمی...
چند ثانیه بدون اینکه چیزی بگم نگاش کردم. نمیدونستم چه جوابی باید بگم.
ازم متنفر نبود؟؟
سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم و چشمام رو بستم.
+خیلی خب..
سرم رو برداشتم و بلند شدم.
+بیا برگردیم.
دستم رو سمتش دراز کردم و بلند شد‌. داخل قرارگاه برگشتیم. یه راست سمت چادر رفتم. وسایلای توی دستم رو کنار میز گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
بتانیم اومد تو. تفنگ و چوب بیسبال رو برداشت تا به جای اسلحه‌ها برگردونه. بعد چند دقیقه برگشت و اومد روی تخت نشست.
بتانی-خوبی؟
سرم رو به معنی اره تکون دادم. چرخیدم و رو به سقف خوابیدم.
+نزارین نزدیک چادر اسلحه‌ها بشه. شبا یه نفر رو به عنوان محافظ بزارین. برام مهم نیست ممکنه دوباره ببینمش ولی مراقبش باشین.
بتانی-باشه به بچه‌ها میگم.
بلند شد. رفت و پشت میزش نشست. سعی میکردم بخوابم ولی نمیتونستم. از رو تخت بلند شدم و سمت ورودی چادر رفتم.
بتانی برگشت و نگام کرد.
+میرم بیش بچه‌های جسی.
باشه‌ی آرومی گفت.
از چادر خارج شدم. سمت چادری که میخواستم رفتم و واردش شدم. فقط جیکوب تو چادر بود و روی زمین نشسته بود.
به تختش تکیه داده بود و توی دفتری که دستش بود چیز میز میکشید. با وارد شدنم برگشت سمتم. بدون اینکه چیزی بگم رفتم و روی تختش به پهلو دراز کشیدم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم.
جیکوب-شنیدم کلی دردسر درست کردی.
بدون اینکه برگرده سمتم گفت
+درس شنیدی.
جیکوب-چرا؟
+اون پسره جدیدی که پیدا کردن؛ میشناسمش. بخاطر اون بود ک کلوئی و بقیه مردن.
چیزی نگفت.
+بین آدمایی که با هم بودیم حتی بچه هم بود.
دوباره بغضم گرفت.
جیکوب-میخوای بکشیش؟
تک خنده‌ای کردم.
+نمیزارن.
جیکوب-چقدم تو به بقیه اهمیت میدی.
یکی آروم توی سرش زدم.
+هی! به تو یکی ک میدم حرف نزن پس.
خنده‌ای کرد.
جیکوب-اگه آره میگفتی میخواستم بگم تو کشتنش کمکت میکنم ولی خب...
خندیدم.
+تو انرژیتو بزار برا آستر جونت.
چیزی نگفت. گوشاش رو میدیدم که قرمز شدن.
+خدای من حتی اسمشم باعث میشه قرمز شی؟!
جیکوب-من قرمز نشدم.
+گوشات شدن.
موهاش رو روی گوشاش ریخت.
+بهش بگو چه حسی داری. توی وضع الانمون، یه روزم یه روزه.
جیکوب-اینجوری نیست ک اونم خوشش بیاد.
+اگه بیاد چی؟؟
جیکوب-بقیه رو چیکار کنم؟ همه با همچین چیزایی اوکی نیست.
+بقیه‌ رو چیکار داری. بعدم دنیل و آرتورم باهمن اگه قرار بود بقیه کار داشته باشن به اونام گیر میدادن.
جیکوب-دنیل و آرتور..؟
+نمیدونستی؟؟
جیکوب-ما از روابط بقیه خبر نداریم.
+خیلی‌خب دیگه! پس شمام باهم باشین کسی نمیفهمه. نزار حسرتش برات بمونه.
برگشت سمتم.
جیکوب-تو چی؟؟ تو حسرتش برات مونده؟؟
+نمیدونم. احساسات من یه طرفه بود، ولی تازگیا حتی دارم شک میکنم ک احساساتم بهش واقعن عشق بوده یا نه.
جیکوب-چرا؟؟
+نمیدونم.
نگاش کردم.
+حتی اگه میدونستمم به تو نمیگفتم کوچولو.
دستم رو بردم تو موهاش و موهاش رو بهش ریختم.
جیکوب-هیی نکن!!
دستم و گرفت و سعی کرد از موهاش دورش کنه.
یکم بلند شدم و بیشتر سمتش رفتم.
هردوتا دستم رو تو موهاش کردم و سعی میکردم تا جایی ک میتونم بهمشون بریزم و جیکوب سعی میکردم منو از خودش جدا کنه.
همون لحظه آستر اومد تو. برای چند ثانیه تو همون حالت خشکمون زد. سریع از جیکوب جدا شدم و روی تخت نشستم.
+سلام آستر!
آستر-سلام...
با اخم ریزی که کرده بود سمت تخت خودش رفت.
تک خندی کردم و برگشتم سمت جیکوب.
+من میرم بیرون. تو بهش بگو باشه؟؟ بفهمم نگفتی خودم یه حرکت میزنما!
اروم گفتم جوری که فقط جیکوب بشنوه. از رو تخت بلند شدم.
قبل اینکه بیرون برم جیکوب رو آروم سمت آستر هل دادم و بهش اشاره کردم ک بره بگه.
از چادر بیرون رفتم ولی در ورودی وایسادم و از لای پارچه‌ها نگاشون کردم. جیکوب پیش آستر که رو تختش بود رفتم و کنارش نشست. شروع کردن حرف زدن. نمیتونستم صداشون رو بشنوم یا لب خونی کنم.
جیکوب انگار گریه‌ش گرفت.
اخمی کردم و خواستم برم تو که آستر دستاش رو دو طرف صورت جیکوب گذاشت. لباشون رو ب هم نزدیک کرد و شروع به بوسیدنش کرد. بعد چند ثانیه جیکوب هم همراهیش کرد.
با لبخند نگاشون میکردم که یه نفر زد پشتم. سریع برگشتم.
سوزان-چیکار میکنی؟؟
+هیچی، هیچی!
دستش رو گرفتم تا از چادر دورش کنم
سوزان-هیی یه جیزی از تو چادر میخوام...
+بیخیالش. یادته گفتی دوس داری یاد بگیری از درخت بری بالا؟ بیا بریم الان بهت یاد میدم.
سوزان-باشهه ایولل!!
خنده‌ای کردم و سمت یکی از درختایی که گوشه محوطه بود رفتیم...

ووت و کامنت فراموش نشه♡

Death Time RomanceStories to obsess over. Discover now