²³ Robbie

35 7 0
                                        

به ماشینی که بتانی توش بود و دور میشد زل زده بودم.
+چش شد یهو.
بدون اینکه به جوابی فک کنم سمت ماشین بعدی که بیرون میرفت رفتم و سوارش شدم و ماشین حرکت کرد. به جایی که بقیه هم داشتن میجنگیدن رسیدیم. از ماشین دوییدم و شروع به کشتن زامبیا کردم. بین جمعیت بتانی رو دیدم و سعی کردم سمتش برم ولی نیمه‌مرده‌هایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشدن نمیزاشتن. زامبی ها رو یکی یکی میکشتم و از یه طرفم حواسم به بتانی بود.
ماشین بعدی هم اومد و آدمای بیشتری بهمون ملحق شدن. با آخرین تیر توی تفنگم زامبی‌ای که توی چند قدمیم بود رو کشتم. سمت جایی که خلوت تر باشه رفتم. خشاب اضافه رو از کنار شلوارم درآوردم و شروع به عوض کردن خشاب کردم. برگشتم تا دوباره به بقیه ملحق شم. زامبی‌‌ها تعدادشون کمتر شده بود. لیام روی کاپوت یکی از ماشینا رفتو با بلند ترین صدایی ک میتونست داد زد.
لیام-اینجاا تعداد کمتر شدهه بعضیاتون برگردین سمت قرارگاه اون سمتم چندتاشون رفتن.
از روی کاپوت پایین اومد و شروع به کشتن بقیه زامبیا کرد. سمت بتانی که الان بهم نزدیک تر بود رفتم و بهش رسیدم. بعد کشتن چندتا زامبی و خلوت شدن اطرافمون سمتش برگشتم و دستش رو گرفتم.
+بیا برگردیم بقیه به اینایی ک اینجان میرسن.
دستش رو از تو دستم بیرون کشید.
بتانی-تو برو من میمونم.
خواست برگرده. دستم رو دوباره و محکم تر گرفتم.
+بچه‌ بازی رو بس کن بیا بریم
با بلندترین صدایی که میتونستم گفتم. سعی کرد دستش رو از تو دستم در بیاره.
بتانی-ولم کنن گفتم نمیخوام ببینمت!
زامبی‌ای که از پشت داشت بهش نزدیک میشد رو دیدم. سمت خودم کشیدمش. تو بغلم گرفتمش و زامبی‌ای که پشتش بود رو کشتم. ازم فاصله گرفت. دستش رو گرفتم و دنبال خودم سمت ماشینی که میخواست به قرارگاه برگرده کشیدم. بعد چند بار زور زدن دستش رو از توی دستم بیرون کشید. محکم به جلو هلم داد. تعادلم رو از دست دادم. افتادم و سرم به سنگی که جلوم بود خورد. صدای دویدنش رو شنیدم که دور میشد.
سعی کردم بلند شم. دستم رو سمت سرم و جایی که درد میکرد بردم. سرم داشت خون میومد و چشمام تار میدید. از سر عصبانیت داد بلندی کشیدم. دنبال تفنگم گشتم و از رو زمین برش داشتم. خواستم بلند شم که متوجه دوتا پایی که جلوم بود شدم. روی زمین چرخیدم و زامبی‌ای که بالای سرم بود رو کشتم. بلند شدم. چندبار پلک زدم تا دیدم واضح شه و شروع به کشتن زامبیای اطرافمون کردم.
بالاخره همه‌ی زامبی‌هایی که اون اطراف بودن رو کشتیم. لیام چند نفر رو برداشت تا یکم دور تر برن و اگه اون اطراف هم زامبی‌ای هست بکشن. بتانی توی ماشینی که پر شده بود نشست. سمت اون یکی ماشین رفتم‌. اسلحه‌هام رو که هردوشون خالی شده بودن پیش بقیه اسلحه‌های خالی گذاشتم و سوال ماشین شدم.
هر دو ماشین همزمان باهم راه افتادن و سمت قرارگاه رفتیم. رسیدیم و ماشینا داخل محوطه رفتن. پیاده شدیم. خواستم سمت بتانی برم که متوجه پسری که از صندلی شاگرد ماشین پایین اومد شدم. آروم راه میرفت. رنگش پریده بود و رنگای گردنش مشکی شده بودن و بیرون زده بودن. همونجوری تلو تلو خوران سمت بتانی که جلوش بود میرفت.
چاقوم رو از توی جیبم درآوردم و سمتشون دویدم. بهشون رسیدم. بتانی رو کنار هل دادم. با همه‌ی قدرتی که داشتم چاقوم رو توی سر پسر فرو کردم که باعث جیغ زدن کسایی که دور و برمون بودن شد. چشماش که قرمز شده بودم بسته شد. چاقو رو از توی سرش بیرون کشیدم و بدن بی‌جونش روی زمین افتاد.
بتانی-چیکار کردیی؟!!
خواست سمت پسرِ روی زمین افتاده، بره که جلوش رو گرفتم. خودم سمت جنازه‌ای که روی زمین بود رفتم. گوشه‌ی لباسش رو بالا دادم تا جای گازی که روی پهلوش بود مشخص شد. کسایی که اطراف جمع شده بودن هینی کشیدن. چاقوم رو با گوشه‌ی لباسم پاک کردم و سمت کسایی که میدونستم باهامون بیرون بودن برگشتم.
+چک کنین جای گاز یا زخمی نداشته باشین.
یه دور همه‌شون رو نگاه کردم تا مطمئن شم کس دیگه‌ای رنگ پریده به نظر نمیرسه.
دست بتانی رو گرفتم و دبنال خودم بیرون کسایی که دور جنازه‌ی روی زمین حلقه زده بودن کشیدمش.
جسی رو دیدم که از دور با عجله سمتمون میومد‌.
بهمون رسید. دست بتانی رو ول کردم.
بتانی-لیام و پسراش رفتن اطراف رو بگردن. کسایی که جنگیدنم قرنطینه کن.
سمت جایی که جمعیت بودن برگشت‌
بتانی-جنازه‌ی رایانم بسوزونین.
جسی-چیی؟
با تعجب گفت.
بتانی-داشت تبدیل میشد رابی کشتش.
جسی سمتم برگشت.
جسی-اوه...
چند ثانیه موند و دوباره سمت بتانی برگشت.
جسی-تیلور داره جاهایی که باید بمونین و اینا رو آماده میکنه. منم به بقیه کارا میرسم. تو و رابی برین یکی از اتاقا رو بردارین.
بتانی باشه‌ای گفت و جسی سمت جایی که رایان بود رفت. بتانی خواست بره که دستش رو گرفتم. برگشت سمتم.
بتانی-بیا بریم. توهم باید حداقل یه روز یه جا بمونی تا مطمئن شی سالمی.
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم.
+من میرم بیرون‌.
بتانی-چیی؟
+آدمای اینجا منو الان به عنوان کسی که رایان رو کشته میبینن.
بتانی-خب اون داشت تبدیل میشد.
+این مهم نیست. من این دو روز رو میرم بیرون. اگه بعد دو روز برگشتم که سالمم. اگرم نه که راحت میشی از دستم.
بتانی-ممکنه حمله کنن بهت اون بیرون خطرناکه.
+یه جا میمونم که زامبی‌ای نباشه. تو هم تو این دو روز یه جا بمون تا مطمئن شی خوبی. کارای اضافه‌هم نکن. باشه؟
بتانی-داری مسخره بازی در میاری.
دستش رو از توی دستم درآورد و برعکس دستم رو گرفت.
بتانی-اون بیرون خطرناکه و اگه یکم فهم داشتی که نداری نمیرفتی.
دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم.
+تو اونی بودی که گفتی نمیخوای منو ببینی.
نگام کرد و چیزی نگفت.
+دو روز دیگه برمیگردم. زنده بمون.
بدون اینکه منتظر جواب یا حرکتی ازش بمونم سمت درختی که ازش برا بیرون رفتن استفاده میکردم رفتم. از درخت بالا رفتم. از دیوار بیرون پریدم و سمت خیابون رفتم...

ووت و کامنت فراموش نشه♡

Death Time RomanceCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang