ارتور-بتانی، بتانی خواهش میکنم بیدار شو.
چشمامو باز کردم و سعی کردم بفهمم دور و ورم چه خبره. ارتور بالای سرم ایستاده بود و صدام میکرد. خیلی ترسیده و نگران به نظر میرسید.
+چیشده؟
ارتور-دنیل...
سرشو برگردوند و ادامه داد.
ارتور-خونریزی داره.
+چی؟؟
سریع بلند شدم و سمت چادر دنیل و ارتور رفتم. وقتی رسیدم دنیل روی تخت دراز کشیده بود و ملافه ای که روش بود، خونی بود. ترسیده بودم. پایین تختش نشستم.
+دنیل...
برگشت سمتم. قیافش جمع شده بود. معلوم بود درد داره.
دنیل- عاه، بتانی..
+چت شده؟؟
دنیل-چیزی، آخ، نیست...
برگشتم سمت ارتور.
+ارتور چه خبره؟ چرا خونریزی داره؟؟
ارتور روشو برگردوند و جوابمو نداد.برگشتم سمت دنیل.
+برگرد. باید معاینت کنم.
خونریزیش خیلی زیاد نبود اما نگران کننده بود. باید هرجور شده بند میومد. خدای من باید کولونوسکپی میشد ولی اینجا...
آهی کشیدم.
+دنیل، خیلی وقته خونریزی داری؟ قبلا هم دیدیش؟ همراه با مدفوع یا...
دنیل-نه.
+از کی شروع شده؟
دنیل روشو برگردوند و جوابمو نداد. دلیل این کاراش چی بود؟
+دنیل باید بفهمم دلیل خونریزیت چیه ممکنه خطرناک باشه.
دنیل چشماشو بست و یه قطره اشک روی گونه هاش ریخت. به سختی سعی کرد بشینه.
+دنیل دراز بکش.
روی تخت نشست. چهرش از درد جمع شده بود. نگاهی به ارتور که پشت سرم بود انداخت. برگشتم و به ارتور که اخم غلیظی روی پیشونیش نشسته بود نگاه کردم.
اینجا چه خبر بود؟
دنیل-دیشب، از دیشب اینطوری شد.
+باید به لیام بگم بیاد اینجا.
ارتور-نه نهه بتانی. لطفا، به کسی چیزی نگو.
+شما پسرا نمیخواین به من بگین چی شده نه؟
دنیل دستشو روی صورتش گذاشت. از لرزش شونه هاش میشد فهمید که داره گریه میکنه. ارتور از چادر رفت بیرون. دستاشو از روی صورتش برداشتم و نگاهش کردم.
+دنیل...؟
دنیل- بتانی، دیشب... ما فقط انجامش دادیم و اون... بتانی من مشکلی باهاش ندارم ولی اون، حتی دیشب نخواست که منو ببوسه. بتانی من، من میدونم که اون منو دوست نداره. اون حتی یبارم به زبونش نیاورده. من دوسش دارم. بخاطر اون هرکاری میکنم ولی اون... اصلا نمیدونم منو میخواد یا نه.
گریش شدید تر شدم بود. بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم. ارتور، کسی که بیشتر از همه روی عقلش حساب باز میکردم، اون یه احمق به تمام معنا بود. اون با این بچه چیکار کرده بود؟؟ بلند شدم و از چادر خارج شدم. ارتور بیرون چادر ایستاده بود و قدم میزد. رفتم سمتش و یقهش رو توی مشتم گرفتم.
+توی احمق!! با اون بچه چیکار کردی؟!
اخم کرده بود و جوابمو نمیداد.
+عوضی هیچ میدونی داری چه غلطی باهاش میکنی؟؟ اون اسباب بازی تو نیست که هر بلایی میخوای سرش بیاری و از زیر بار مسئولیتاش شونه خالی کنی. احمق!! هیچ میدونی چه ضربه ای بهش زدی؟؟ اون بخاطر تو هرکاری میکنه. هنوز یادم نرفته اون روز که بخاطر تو، بخاطر تو عوضی خودشو پرت کرد جلوی اون ماشین تا توووو، تا تو صدمه نبینی. اون بجای تو یک هفته تمام بیهوش بود. ولی وقتی بهوش اومد هنوزم میخندید. فک کردی چون میخنده درد رو احساس نمیکنه؟؟ اون بیشتر از همه زجر میکشه. چند برابر همه و فقط به روی خودش نمیارهههه!!
صدام بالا رفته بود. چند نفر که اون اطراف بودن نگاهمون میکردن اما انقدر عصبی بودم که چیزیو نمیدیدم. ارتور روشو برگردونده بود و توی صورتم نگاه نمیکرد.
+اگه یکبار دیگه، فقط یکبار دیگه توی این وضعیت ببینمش مطمئن باش چیز خوبی در انتظارت نخواهد بود.
یعقشو ول کردم و سمت چادر رفتم. اون احمقا مثل بچه های من بودن. مثل خانوادم. اونا واقن خانواده من بودن. برگشتم سمت ارتور.
+امیدوارم اینو بفهمین که همه شما، خانواده منین. همه شما یه تیکه از وجود منو همراهتون دارین که اگه چیزیتون بشه منم باهاتون درد میکشم. برام سخته که تو این حال میبینمتون.
برگشتم توی چادر و پایین تخت دنیل نشستم. گریش بند اومده بود.
+دنیل، برات چند تا دارو میارم خب؟ باید مواظب خودت باشی. دیواره داخلی رودت اسیب دیده ولی زود خوب میشه. احتمالا، بخاطر رابطه دیشبت بوده.
روشو برگردوند و سعی کرد خجالتشو پنهان کنه. دستمو روی پاهاش گذاشتم و اروم نوازشش کردم.
+دنیل اون دوست داره. حتی اگه نگه.
دنیل بهم نگاه کرد و لبخند زد. ارتور بود که دنیل رو نجات داده بود و قبل ازینکه بیان اینجا ازش محافظت میکرد. دنیل وقتی اومد اینجا خیلی ترسیده بود. ارتور بود که تمام مدت مراقبش بود. ادمی نبود که محبتشو به زبون بیاره و درک میکردم چقد این قضیه دنیل رو اذیت میکنه. با صدای دنیل از افکارم بیرون اومدم.
دنیل-بتانی...
نگاهش کردم که دستشو روی گردنم گذاشت.
دنیل-چرا، چرا گردنت کبوده؟
گیج شده بودم.
گردنم؟
دستی به گردنم کشیدم.
وای!
به خودم اومدم و به لباسم نگاه کردم. فقط یه تیشرت گشاد تنم بود. حتی، فاک حتی شلوارم نپوشیده بودم. تیشرتم بزور تا وسطای رونمو میپوشوند. سریع بلند شدم و وایستادم.
حتی موهامم نبسته بودم.
اینجوری توی محوطه گشته بودم؟
سعی کردم یعقه لباسمو که خیلی باز بود رو بپوشونم. ترقوه هام کاملا مشخص بودن و استین لباسم از روی شونه هام میوفتادن. دنیل نگاهش سمت پاهام کشیده شد.
دنیل- بتانی...
لحنش متعجب بود. به پاهام نگاه کردم. با پوشوندن گردنم حجم بیشتری از رونام مشخص شده و بود و لکه های بنفش روی پوستم کاملا در معرض دید قرار گرفته بودن. با استرس به دنیل نگاه کردم. دنیل انگار که موضوع خودشو فراموش کرده باشه نگاهش رنگ شیطنت گرفت. با پوزخند گفت:
دنیل- دیشب کجا بودی؟
+هیچ جا!!
دستامو جلوی پاهام گذاشتم تا بیشتر از این ابروم نره.
دنیل- خودمونیما، با این تیپ خیلی خواستنی شدی بتانی!!
+دهنتو ببند!!
دنیل بدون توجه بهم ادامه داد.
دنیل- موهای بازی که روی ترقوه های لختت ریخته. اوووممم پاهات که حالا با اون رد کبودیا نقاشی شده. فاک بتانی!!
بعدم شروع به خندیدن کرد. میتونستم بفهمم حالا صورتم کاملا سرخ شده. بغض کرده بودم. تاحالا اینطوری جلوی کسی نگشته بودم و حالا خجالت میکشیدم. در حد فااک خجالت میکشیدم. به قدری که نزدیک بود اشکم در بیاد. این چه اشتباهی بود که من کردم. صبح انقدر ترسیده بودم که نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اینجا. در چادر یهو کنار زده شد و رابی با چهره عصبانی وارد چادر شد.
رابی-بتانی!!
نگاهش کردم. موهاشو کاملا کوتاه کرده بود و دیگه خبری از موهای بلوندش نبود. موهاش کاملا مشکی شده بودن و البته، بیشتر توی اون موقعیت به نظرم ترسناک اومد.
+رابی من...
رابی-اینجا چیکار میکنی؟
+میشه برام یه لباس بیاری...
رابی- چرا اینجوری تو کل محوطه گشتی؟!
+من فقط، نمیدونم چی شد. بدون اینکه بفهمم چه خبره اومدم اینجا.
الکس پشت رابی وارد چادر شد.
الکس-چیکارش داری رابی؟ به تو چه ربطی داره؟
بعدم اومد سمتم و سعی کرد بغلم کنه. از زیر دستاش خارج شدم که دستامو گرفت. به رابی نگاه میکردم که چجوری به دستای الکس که تو دستای من بود خیره شده بود. دستامو از دستاش بیرون اوردم و از چادر خارج شدم. خودمو رسوندم به چادر خودمون. لباسامو سریع عوض کردم و داروی های دنیلو براش بردم. نمیدونم رابی کجا رفته بود. الکس هنوز پیش دنیل بود.
الکس-چرا گردنت کبوده؟
سعی کردم ژاکتمو بیشتر دور خودم بپوشونم.
+تو مبارزه اینجوری شده.
دیگه سوالی نپرسید و منم مشغول دنیل شدم. بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت. تمام مدتی که سعی میکردم از دنیل مراقبت کنم ارتور هم مواظبش بود و اگه چیزی میخواست براش فراهم میکرد. ناهار رو کنار اونا خوردم و بعد ناهار دنیل خوابید. بلند شدم و رفتم توی چادر خودمون. رابیم خوابیده بود. نمیدونم چرا احساس حماقت و عذاب وجدان داشتم. اروم مشغول جمع کردن وسایلم شدم. فردا باید حرکت میکردیم ولی نمیدونم دنیل میتونست بیاد یا نه. باید تا فردا وضعیتشو چک میکردم. بعد از جمع کردن وسایل روی تخت دراز کشیدم. بدنم گرفته بود و یکم درد میکرد. متوجه نشدم کی خوابم برد.
----------
با احساس گشنگی از خواب بیدار شدم. هوا کاملا تاریک بود و صدایی از بیرون نمیومد. حدس زدم باید دیر وقت باشه. چرا انقدر خوابیده بودم؟ رابی تو چادر نبود. از چادر خارج شدم. رفتم پشت چادر و اونجا نشستم. معدم درد میکرد ولی اینموقع شب غذایی پیدا نمیشد.
رابی-بیا غذا بخور.
+غذا؟
رابی-برات گرفتم. روی میزه.
پشتش راه افتادم و رفتم توی چادر. یکم از غذای روی میز خوردم. با اینکه گشنم بود اما اشتهای زیادیم نداشتم. رابی میخواست از چادر خارج بشه که با سوالی که ازش پرسیدم متوقف شد.
+کجا میری؟
رابی- میرم شب آخر یکم با بچه ها وقت بگذرونم.
+میشه، منم بیام؟
با تعجب نگاهم کرد. بعدم سرشو تکون داد. پشت سرش راه افتادم. همه توی چادر دنیل و ارتور بودن. رابی در چادرو کنار زد و با هیجان سلام بلندی گفت. همه جوابشو دادن و وارد شد. با ظاهر شدن من توی ورودی چادر جمع ساکت شد. تیم جسی و بچه های من اونجا بودن.
جسی-بتانی..؟
+عام، سلام...
ووت و کامنت فراموش نشه♡
ČTEŠ
Death Time Romance
Teenfikceاون روزا پر از مرگ بود. همه جا بوی خداحافظی میداد. کسی نمیدونست کِی بار اخریه که میخنده، کِی بار اخریه که برمیگرده. من ترسی از زندگی توی مرگ نداشتم، دیگه چیزی نداشتم که از دست بدم. تو از کجا اومدی و ترس من شدی؟ "دوستت دارم چون توی بدترین روزای زندگی...
