³³ Robbie

31 7 0
                                        

چشمام رو باز کردم و یکم پلک زدم تا دیدم واضح شه. با دیدن خالی بودن اطرافم سریع بلند شدم و روی تخت نشستم. زنی که جلوی اتاق بود و داشت یه سری برگه‌ها رو چک میکرد سمتم برگشت. روپوش بلند سفیدی که پوشیده بود نشون میداد پرستار یا همچین چیزیه.
-بیدار شدید؟
+بقیه کجان؟
زن سمتم اومد.
-زودتر بهوش اومدن و رفتن تا آقای لِنسِز رو ببینن.
از روی تخت بلند شدم و خواستم سمت در برم که زنه اومد و جلوم وایساد.
+چیکار میکنی؟؟
-ببخشید ولی به من گفتن که نزارم از اتاق خارج شین.
+منم مثل بقیه سالم بودنم چک شده پس چرا نمیتونم برم بقیه‌‌رو ببینم؟
-دستور دستوره.
کنار هلش دادم.
سمت در رفتم و خواستم باز کنم ولی قفل بود.
چند بار در رو تکون دادم و بعد سمت زن داخل اتاق برگشم.
+باز کن در رو.
چیزی نگفت و همونجور خیره بهم نگاه کرد.
از در فاصله گرفتم و سمت وسایلی که تو اتاق بود رفتم تا از بینشون کلید رو پیدا کنم که در باز شد و یه مرد سفید پوش وارد اتاق شد.
سمت من برگشت.
-لطفا با من بیاین.
چیزی نگفتم و همونجا ک وایساده بودم موندم.
مرد برگشت و بیرون از در رو نگاه کرد و به ثانیه نکشید که دو نفر دیگه اومد داخل و سمتم اومدن.  دوتا دستام رو گرفتن و سمت بیرون اتاق کشیدن. بخاطر همه‌ی اون داروهای خواب اوری ک بهم زده بودن قدرتم کمتر شده بود. از اتاق بیرون رفتیم.
سعی میکردم از بین دستای دو نفری ک گرفته بودنم در بیام ولی تفاوت قدرتیمون خیلی زیاد بود. توی راهرو میکشیدنم و سمت آسانسور آخر راهرو میرفتیم. دست از تقلا کردن برداشتم و باهاشون راه میرفتم ولی هنوز برای اطمینان دستام رو ول نکرده بودن.
اطراف رو نگاه کردم. خیلی بی‌روح بود. سقف و دیوارها و کف سفید بود و هر از چقد گاهی درهای فلزی بدون پنجره‌ای قرار داشت. حتی اگه یه مکان برا قرنطینه هم بود میتونستن یکم بهتر درستش کنن.
به آسانسور رسیدیم. به پلاکی ک کنار آسانسور نصب شده بود نگاه کردم‌.
طبقه B5.
مردی که جلوتر راه میرفت از توی جیب روپوشش کارتی رو درآورد و سمت سنسور کنار آسانسور گرفت و درها باز شد. وارد شدیم. مرد دکمه طبقه A1 رو زد و درها بسته شد.
دکمه‌های آسانسور رو نگاه کردم. پنج حروف اول الفبا و کنار هرکدومشون اعداد یک تا پنج بود.
بخاطر نبود هیچ پنجره‌ای مطمئنم ک همین الانشم تو یکی از طبقات زیرزمینیم ولی ۱۵ طبقه دیگه‌ هم بود.
مگه چقد یه ساختمون میخواد بزرگ باشه..؟
آسانسور توی طبقه‌‌ای که میخواستیم وایساد. درها باز شدن و بیرون رفتیم. محیط این طبقه از طبقه‌ای که توش بودم بهتر بود. همونطور ک توی طبقه راه میرفتیم اطراف رو نگاه میکردم. شبیه یه بیمارستان عادی بود. پزشک‌ها و پرستارهایی که اطراف میچرخیدن و مراقب بیمارها بودن. سرم رو پایین بردم و خودم رو نگاه کردم.
لباس بیمارستان تنم بود. تازه متوجه‌ش شده بودم. البته که نمیزاشتن با لباسای خودمون بمونیم.
به آسانسور دیگه‌ای رسیدیم. برای ورود به این یکی کارت یا چیزی نیاز نبود. بعد چند دقیقه آسانسور بالاخره به طبقه رسید و واردش شدیم. مرد سفیدپوش دکمه‌ی طبقه‌ی آخر رو زد و آسانسور حرکت کرد. بعد چند دقیقه به طبقه‌ی دهم رسیدیم و در آسانسور باز شد و ازش خارج شدیم.
سمت درایی که آخر راهرو‌ی جلوی آسانسور رفتیم. مرد جلوی در وایساد و در زد. بعد چند ثانیه کسی از داخل اجازه‌ی ورود داد و مرد در رو باز کرد. به دو نفری که من رو گرفته بودن اشاره‌ کرد که تو ببرنم. رفتیم تو و دو نفر بعد از تعظیم کردن به مردی که جلوی میزش وایساده بود بیرون رفتن و در رو پشتشون بستن.
مرد لبخندی بهم زد. از جلوی میزش کنار و سمت دیگه‌‌ی اتاق رفت. در کمدی که گوشه ی اتاقش بود رو باز کرد و از داخل کمد چند دست لباس درآورد.
-تو رابی هستی درسته؟؟
+تو کی هستی؟؟
سمتم اومد و دستش رو سمتم دراز کرد.
-من توماسم. توماس لِنسِز.
به دستی که سمتم دراز شده بود نگاه کردم و بعد به توماس ک با لبخند نگام میکرد. دستام رو زیر سینه‌م جمع کردم.
+بتانی و بقیه کجان؟؟
تک‌خنده‌ای کرد.
توماس-عجله‌ی زیادی خوب نیست.
لباسارو سمتم گرفت.
توماس-فعلن لباساتون رو عوض کنین.
لباس ها رو از دستش گرفتم.
توماس-اون گوشه یه اتا–
جمله‌ش رو وقتی دید همونجا شلوارم رو درآوردم تا عوضش کنم نصفه موند.
خنده‌ای کرد. به من پشت کرد و سمت میزش برگشت. لباسام رو عوض کردم.
+خیلی خب.
برگشت سمتم.
+بتانی و بقیه...
رفت پشت میزش نشست و بهم اشاره کرد که جلوتر برم.
توماس-نمیدونم چقد درباره‌ی اینجا میدونین ولی ما این شهر رو درست کردیم برای بازمانده‌ها. همه اینجا زندگیه عادیه قبل این فاجعه رو داش–
وسط حرفش پریدم.
+من نمیفهمم اینا چه ربطی به من داره. به من بگو بتانی کجاست.
توماس-ما کامل نتونستیم از شر زامبی‌ها خلاص شیم. پس جدا از این ظاهر عادی‌ای که شهرمون داره ما تو آزمایشگاهی که زیر این ساختمون هست دنبال یه جور درمان برای این مشکلیم.
توماس-و همچنین گروه عملیاتی‌ای که اطراف شهر گشت میدن و یه بخشی ازشون که از شهر خارج میشن و زامبی‌های اطراف رو میکشن.
بی حس نگاش کردم.
+بتانی.
تک خنده‌ای کرد.
توماس-خیلی صبور نیستی.
+نه نیستم.
دوباره خندید.
توماس-خیلی خب پس. ما قدرت و توانایی که توی کشتن زامبی داری رو از کسایی که توی قرارگاه باهم بودیم شنیدیم و مطمئنم خودتم از تواناییت با خبری و همینطور فک کنم بدونی که بتانی تخصصش توی امور آزمایشگاهیه. بتانی کسیه که ما از اولم برای کمک توی آزمایشگاه روش حساب کرده بودیم و توهم با گروهی که امروز جمع شدن بهروه عملیاتی می‌پیوندی.
+خیلی خب حداقل قبلش–
توماس-متاسفم ولی نمیتونی کسی رو ببینی. جاستین بیرون در منتظرته و تا محلی که نیروهای جدید سمت اطراف شهر میرن میبردت.
+حتی نمیتونم ازش خدافظی کنم؟ خیلی مسخره‌این!
برگشتم و سمت در رفتم.
توماس-ما همین الان هم بهشون گفتیم که شما رفتین. امیدوارم درک کنین بتانی توی محرمانه‌ترین بخش کار میکنه و دیدار با بیرونی‌ها براش تا حدی غیرممکنه و شما هم ازین به بعد قراره بیرون از شهر کار کنین پس نمیتونین به دلخواه خودتون داخل شهر بگردین. ما نمیتونیم حتی از احتمال صدم درصدی رو هم چشم پوشی کنیم.
توماس-اگه قبول نکنین دیگه همین زندگی رو هم نمیتونین داشته باشین‌.
خواستم در رو باز کنم که گفت و جلوی کارم رو گرفت. با تعجب و عصبانیت سمتش برگشتم و نگاش کردم. همچنان داشت لبخند میزد.
توماس-میدونستم که تصمیم درست رو میگیرید.
چیزی نگفتم و پوزخندی زدم.
توماس-جاستین.
بعد چند ثانیه در باز شد و پسری داخل اومد‌. بهش نمیخورد سنش زیاد باشه.
توماس-خانم رو پیش بقیه‌ی نیرو‌های جدید عملیاتی ببر. دیگه فک کنم سمت اطراف شهر میخوان راه بیوفتن.
پسر به توماس کرد و سپت من برگشت.
جاستین-از این طرف.
چیزی نگفتم و از اتاق خارج شدم.
پسر در رو بست و سمتم اومد و ازم جلوتر رفت.
پشت سرش میرفتم. سمت راه پله‌یی که به پشت‌بوم ختم میشد و بالا رفتیم. جاستین در رو باز کرد و کنار وایساد تا من اول برم و بعد پشت سرم اومد. چهار تا پسر روبه‌روم رو پشت بود منتظر هلیکوپتر مونده بودن.
بدون اینکه چیزی بگم تا توجه‌شون جلب شه به دیوار راه پله تکیه دادم و منتظر موندم. بعد چند دقیقه بالاخره هلیکوپتر اومد. پسرا سوارش شدن و اخرین نفر منم سوار شدم و بالاخره هلیکوپتر بلند شد.
کسی اون یکی رو نمیشناخت برای همین هیچ حرفی بین کسی رد و بدل نمیشد و تنها صدایی که میومد چرخیدن پره‌های هلیکوپتر و کار کردن موتورش بود. هر از چندی نگاهاشون رو روی خودم حس میکردم ولی اهمیتی بهشون ندادم. نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره هلیکوپتر فرود اومد. یکی یکی پیاده شدیم. سمت چند نفری که دورتر و منتظر ما وایساده بودن رفتیم.
بینشون تام رو دیدم.
با دیدنم لبخندی زد و سمتم اومد.
تام-رابیی!! خوشحالم که به حرفم گوش کردن و تورم اینجا فرستادن
چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم.
سمت بقیه برگشت.
تام-خوش اومدین. مطمئنم ک میدونین برای چی اینجایین پس دیگه نیاز به گفتن نیست. از تایم زنده بودنتون لذت ببرین.
سمت کسای دیگه‌ای ک باهاش بودن اشاره کرد.
تام-جای خواب و جایی که اسلحه‌ها رو نگه میداریم رو بهتون نشون میدن. بقیه چیزا دیگه با خودتونه.
بعد سمت من برگشت.
تام-تو هم با من بیا.
راه افتاد و منم دنبالش رفتم.
تام-خروجیه به سمت بیرون یه ساختمون هست ک اسلحه‌ها و اینا همه اونجاست. حموم ها و دشویی و بقیه چیزها. جای خوابم توی چادر هاست.
سمت یکی از چادرهای رفت.
تام-اینجام جای شماست‌. کسی که باید باهاش بمونی الان بیرونه.
پارچه‌ی ورودیه چادر رو کنار زد و سمتم برگشت.
تام-فک کن خونه‌ی خودته.
خنده‌ای کردم و وارد چادر شدم.
تام-اگه چیزی خواستی با خودته.
گفت و پارچه‌ی ورودی رو انداخت و رفت.
اطراف رو نگاه کردم.
دوتا تخت ال مانند اخر چادر بود و گوشه‌ی دیگه‌ی چادر یه میز که زیرش یه گنجینه برای وسایل و اینا گذاشتن بود.
سمت تختی که مرتب بود و معلوم بود برای کسی نیست رفتم و دراز کشیدم.
ساعدم رو روی چشمام گذاشتم و سعی کردم بخوابم.

——————————

با سر و صدای اطراف چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم. به دختری که توی اتاق میچرخید و با پر صداترین حالت ممکن کاراش رو انجام میداد نگاه کردم. بعد یه مدت متوجه بیدار بودنم شد.
سمتم برگشت و خنده‌ی خجالتی‌ای کرد.
-بیدار شدیی؟؟ ببخشید واقعا نمیخواستم زیاد سر و صدا کنم.
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم. وقتی دید جوابی نمیدم به کارش برگشت.
+تو همونی هستی ک اینجا میمونه؟؟
بدون اینکه سمتم برگرده ادامه داد.
-اره. اسمم شارلوت. و امیدوارم با ریخت و پاش و سر و صدا مشکلی نداشته باشی.
+برام فرقی نمیکنه.
شارلوت-خب پس مشکلی نیست.
چیزی نگفتم و یکم که گذشت شارلوت بعد دست دست کردن دوباره سمتم برگشت.
شارلوت-خب... اسمت؟
+رابی.
لبخندی زد.
شارلوت-خوش بختم رابی...

ووت و کامنت فراموش نشه♡

Death Time RomanceStories to obsess over. Discover now