fifty four

366 58 37
                                    

بدون برداشتن نگاهش از ستاره های کاغذی نقره ای و بنفشی که به سقف اتاقش چسبونده شدن پلک میزنه و قفسه سینه ش به آرومی بالا و پایین میشه

لیام قبل از گرگ و میش صبح به اتاق ویل رفته تا چکش کنه، و زین چند ساعته که با افکار بی سر و تهش تنها مونده

آخرین جملاتی که شب گذشته بینشون رد و بدل شده مدام توی ذهنش میچرخن

"لی_ما هردومون شرایطی رو تجربه کردیم که خیلی دشوار و سنگین بودن

زی_حالا کجاییم؟ این درد هیچوقت تسکین پیدا نمیکنه..."

همین...

بدون اینکه هیچ دلداری ای از سمت اون مرد نصیبش بشه یا حتی بغلش کنه و بهش بگه کنارشه!

بقیه ی اون شب تا نزدیکی های صبح به سکوت و خیره شدن جفتشون به نقطه نامعلومی روی دیوار رو به روشون گذشته...

با صدای باز شدن در به خودش میاد و نگاهش رو از سقف اتاق میگیره

و وقتی اون موجود کوچیک رو توی چارچوب میبینه لبخند عمیق و ناخودآگاهی روی لب هاش کشیده میشه

ویل درحالی که عروسک دایناسور بزرگی رو توی بغلش گرفته و با چشم های خواب آلود بهش خیره شده توی چهارچوب در وایساده

و_هی زی

به آرومی لب میزنه و چشمش رو با مشت کوچولوش میماله

زی_هی بیبی... بیا تو

با حفظ لبخند عمیقش زمزمه میکنه و سر جاش میشینه

تا وقتی که ویل بهش نزدیک میشه و خودش رو روی تخت بالا میکشه

و همین کافیه تا زین به محکم ترین حالت ممکن بغلش کنه

زی_آخ قلب من... دلم برات تنگ شده بود

و_منم دلم برات تنگ شده بود

با لحن بچگونه ش ابراز دلتنگی متقابل میکنه و رو به نگاه مهربون زین لبخند میزنه

زی_ددی کجاست؟

و_آشپزخونه

عروسک داییناسور بزرگش رو توی بغلش جابه جا میکنه و ادامه میده:

و_گفتم میخوام با تو صبحونه بخورم، ازش خواستم برای دوتامون فرنی درست کنه بخوریم

قسمت آخر جمله ش رو با هیجان لب میزنه و چشم هاش براق میشن!

زی_شیرین عسل

همون لحظه در اتاق باز میشه و لیام درحالی که کت شلوار توسی رنگی به تن داره و سینی کوچیکی بین دست هاشه وارد میشه

و_ددی اومد

لی_بشین کنار زین، ویل

با لحن محکم همیشگیش دستور میده و ویل به سرعت از روی پاهای زین بلند میشه تا کنارش روی تخت بشینه

Violet♡[Ziam] Season 1 CompletedWhere stories live. Discover now