(زین)
دست هاش رو از جیب هودی مشکی رنگش بیرون میاره و با
هل دادن در چوبی به عقب وارد شرکت میشهنگاه کوتاهی به اطراف میندازه و به سمت الیز که پشت میز کارش نشسته حرکت میکنه
زی_چخبر؟
بلافاصله نگاه متعجب الیز بالا میاد
الی_زین!
سرجاش وایمیسه و قدم کوتاهی به سمت اون پسر برمیداره
الی_تو چخبر؟ معلوم هست کجایی؟
زی_همین اطراف
لحنش خونسرد و عادیه و چشم هاش هیچ احساسی رو منعکس نمیکنن
به همین خاطر الیز تصمیم میگیره بدون حرف اضافه ای جواب "چخبر" رو بده!
الی_تو این هفته همه ی وسایلشو به جوهر فرابنفش آغشته کردم... قطعا تا حالا برای یه بارم که شده گاوصندوق رو باز کرده
مکث کوتاهی میکنه و آب دهنش رو قورت میده:
الی_چون آخر هفته س امشب میره خونه ش...
زی_منم باید باهاش برم
بین حرف اون دختر میاد و نگاه نگرانش رو از نظر میگذرونه
زی_مشکلی نیست از پسش بر میام نگران نباش
الی_خوب از پسش بر بیا
بلافاصله سکوت سنگینی بینشون برقرار میشه
منظورش از "خوب" فقط با نگاه کردن به چشم هاش مشخص میشه
الی_نمیخوام از اون خونه که میای بیرون... روحت مرده باشه!
صداش لرزش ضعیفی داره که از خاطرات بدش ریشه گرفته!
زی_از کجا میدونی الان زنده س
انتهای جمله ش پوزخند محوی میزنه و دست هاش رو داخل جیب هودیش برمیگردونه
الی_هست... مطمئنم که هست...
یکی از دست هاش رو روی شونه ی زین میذاره و به آرومی فشار میده
الی_مراقب خودت باش
زی_توام همینطور
.
.
.
.
.
.(ایان بوهن)
قهوه ی تلخش رو که تقریبا از دهن افتاده مزه میکنه و نگاه کوتاهی به صفحه ی ساعت مچیش میندازه
دو ساعت از وقت ناهار گذشته اما احساس گرسنگی نمیکنه...
با باز شدن ناگهانی در از فکر بیرون میاد و به یکباره نگاه آبی و روشنش رو به تیرگی میره
ای_معلوم هست تو کجایی؟
از جاش بلند میشه و فاصله ی بین خودش و اون پسر چشم عسلی رو با قدم های بلند پر میکنه

YOU ARE READING
Violet♡[Ziam] Season 1 Completed
Non-Fictionبقراط میگه هر آدمی یکی از رنگ های آبی، قرمز، سبز یا زرده اما من میگم تو ویولتی... زیباترین تناژ بنفش💜 "اگه روحیه حساسی دارید خوندن این بوک رو بهتون پیشنهاد نمیکنم" آپ نامنظم