forty four

256 51 46
                                    

(زین)

دست هاش رو از جیب هودی مشکی رنگش بیرون میاره و با
هل دادن در چوبی به عقب وارد شرکت میشه

نگاه کوتاهی به اطراف میندازه و به سمت الیز که پشت میز کارش نشسته حرکت میکنه

زی_چخبر؟

بلافاصله نگاه متعجب الیز بالا میاد

الی_زین!

سرجاش وایمیسه و قدم کوتاهی به سمت اون پسر برمیداره

الی_تو چخبر؟ معلوم هست کجایی؟

زی_همین اطراف

لحنش خونسرد و عادیه و چشم هاش هیچ احساسی رو منعکس نمیکنن

به همین خاطر الیز تصمیم میگیره بدون حرف اضافه ای جواب "چخبر" رو بده!

الی_تو این هفته همه ی وسایلشو به جوهر فرابنفش آغشته کردم... قطعا تا حالا برای یه بارم که شده گاوصندوق رو باز کرده

مکث کوتاهی میکنه و آب دهنش رو قورت میده:

الی_چون آخر هفته س امشب میره خونه ش...

زی_منم باید باهاش برم

بین حرف اون دختر میاد و نگاه نگرانش رو از نظر میگذرونه

زی_مشکلی نیست از پسش بر میام نگران نباش

الی_خوب از پسش بر بیا

بلافاصله سکوت سنگینی بینشون برقرار میشه

منظورش از "خوب" فقط با نگاه کردن به چشم هاش مشخص میشه

الی_نمیخوام از اون خونه که میای بیرون... روحت مرده باشه!

صداش لرزش ضعیفی داره که از خاطرات بدش ریشه گرفته!

زی_از کجا میدونی الان زنده س

انتهای جمله ش پوزخند محوی میزنه و دست هاش رو داخل جیب هودیش برمیگردونه

الی_هست... مطمئنم که هست...

یکی از دست هاش رو روی شونه ی زین میذاره و به آرومی فشار میده

الی_مراقب خودت باش

زی_توام همینطور

.
.
.
.
.
.

(ایان بوهن)

قهوه ی تلخش رو که تقریبا از دهن افتاده مزه میکنه و نگاه کوتاهی به صفحه ی ساعت مچیش میندازه

دو ساعت از وقت ناهار گذشته اما احساس گرسنگی نمیکنه...

با باز شدن ناگهانی در از فکر بیرون میاد و به یکباره نگاه آبی و روشنش رو به تیرگی میره

ای_معلوم هست تو کجایی؟

از جاش بلند میشه و فاصله ی بین خودش و اون پسر چشم عسلی رو با قدم های بلند پر میکنه

Violet♡[Ziam] Season 1 CompletedWhere stories live. Discover now