لی_معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
با پیچیدن صدای عصبی اون مرد زیر گوشش از فکر بیرون میاد و نفس حبس شده ش رو بیرون میده
حقیقتا این بار نمیدونه چه اتفاقی افتاده و قراره برای چه موضوعی مورد سرزنش قرار بگیره!
با این وجود، دلش میخواد حتی شده در جهت تنبیه و سرزنش خودش لب باز کنه و اون مرد رو به حرف بگیره تا شاید بتونه ذره ای رفع دلتنگی کنه
اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه لویی که از تن صدای بلند لیام و کوبیده شدن در خونه به دیوار راهرو از خواب پریده وارد نشیمن میشه
لو_چیشده؟ اینجا چخبره؟
لحنش به رگه هایی از عصبانیت و تشویش آغشته س اما تنها چیزی که نصیبش میشه پرخاشگری مرد بزرگتره
لی_تو دخالت نکن
بدون گرفتن نگاه پر حرصش از چشم های زین میغره و گره مشت هاش رو دور یقه اون پسر محکم تر میکنه
زی_برو پیش نیک لو
نگاهش رو از چشم های لیام میگیره و با خواهش بیشتری رو به اون تیله های آبی لب میزنه:
زی_لطفا
اما لویی کوتاه نمیاد و با لجبازی و عصبانیت تن صداش رو بالا میبره:
لو_برم که دوباره یه بلایی سرت بیاره؟
زی_برو مراقب نیک باش
مکث کوتاهی میکنه و با اطمینان پلک میزنه:
زی_مشکلی پیش اومد صدات میزنم
صداش میزنه؟
امکان نداره...
حتی خود لویی هم این رو میدونه
زین اگه زیر دست لیام بمیره هم لب به اعتراض باز نمیکنه
اما به رفتن راضی میشه تا بتونه یجوری نیک رو از تنش دور کنه و خیلی زود برگرده...
به همین منوال چندثانیه بعد از اینکه لویی به اتاق نیک میره زین سرش رو برمیگردونه و خیره به اون تیله های تیره شده از عصبانیت لب باز میکنه:
زی_چیشده لیام؟
بلافاصله با اتمام جمله ش صدای فریاد عصبی اون مرد بالا میگیره:
لی_مگه نگفتم دیگه اسم منو تو دهنت نیار؟
و برای اولین بار طی چندین سال گذشته روح از تن زین جدا نمیشه!
اون فریاد بلند... اون همه خشم و عصبانیت...
باعث نمیشن تن و بدن زین به لرزه دربیاد و اشک توی چشم هاش حلقه بزنه
فقط قلبش...
قلبش با سرعت زیادی به قفسه سینه ش کوبیده میشه و نفسش رو بند میاره

VOCÊ ESTÁ LENDO
Violet♡[Ziam] Season 1 Completed
Não Ficçãoبقراط میگه هر آدمی یکی از رنگ های آبی، قرمز، سبز یا زرده اما من میگم تو ویولتی... زیباترین تناژ بنفش💜 "اگه روحیه حساسی دارید خوندن این بوک رو بهتون پیشنهاد نمیکنم" آپ نامنظم