زی: لی...
لی: چرا نمیخوابی؟
زی: دارم نفس هات رو میشمارم... که ازشون کم نشه
انتهای جمله ای که با خواب آلودگی تمام بیانش کرده، کمی سرجاش جابه جا میشه و با گذاشتن سرش روی بازوی اون مرد چشم هاش رو میبنده
لی: لازم نکرده... بخواب
زی: قصه نگفتی
میدونه که فاصله ای با بی هوش شدن از شدت خواب نداره
به همین خاطر میخواد اون مرد براش قصه بگه تا بتونه با شنیدن صداش هشیار بمونه و خوابش نبره
دقیقه ها از پی هم میگذرن...
اما انگار که لیام راضی به قصه گفتن نشده باشه، سکوت اتاق شکسته نمیشه
زی: لَنگِ شنیدن صداتم لی... انقدر بی رحم نباش
مستِ خواب زمزمه میکنه و تقریبا از راضی شدن اون مرد برای گفتن قصه ناامید میشه
اما درست زمانی که آخرین ثانیه های هشیار بودنش رو میشماره صدای بم و دلنشینش رو کنار گوش خودش میشنوه
لی:"دِمِتِر" از اساطیر یونان باستان، الهه ی حاصلخیزی زمین بود که از برادرش زئوس صاحب یه دختر به اسم "پرسفونه" شد
الهه ی خوش چهره ی بهار، دوشیزه ی زیبایی بود که میتونست دونه امید رو توی وجود هرکسی بکاره
و با حوصله از اون دونه مراقبت کنه تا سبز بشه و به تمام وجود اون آدم ریشه بدوونه...
انتهای جمله ش از برخورد مژه های اون پسر به بازوش متوجه میشه که چشم هاش رو باز کرده و منتظر ادامه اون داستانه
لی: قصه از اونجایی شروع میشه که
یکی از روزهایی که پرسفونه توی دشت های سیسیل مشغول قدم زدن و تماشای گل هاست
"هادس" یا همون فرمان روای مردگان و جهان زیرین اون رو میبینه و عاشقش میشه
و شعله ی این عشق به قدری آتشین و فروزانه که هادس رو برای رسیدن هرچه سریعتر به وصال معشوقه ی زیباش بی قرار میکنه
برای همین از زئوس میخواد که اجازه بده دختر دِمِتر رو به همسری خودش دربیاره
زئوس با این درخواست مخالفتی نمیکنه چون میدونه که یک اشاره از هادس کافیه تا دنیا و کائنات به خاک و خون کشیده بشن

ESTÁS LEYENDO
Violet♡[Ziam] Season 1 Completed
No Ficciónبقراط میگه هر آدمی یکی از رنگ های آبی، قرمز، سبز یا زرده اما من میگم تو ویولتی... زیباترین تناژ بنفش💜 "اگه روحیه حساسی دارید خوندن این بوک رو بهتون پیشنهاد نمیکنم" آپ نامنظم