fifty six

559 116 182
                                    

تیله های آبی رنگش دو دو میزنن و با هر قدمی که کنار اون تخت برمیداره کندتر شدن ضربان قلب خودش رو حس میکنه

چه اتفاقی داره میوفته؟!

دوباره توی این ساختمون نحس و بد یمن چیکار میکنه؟

مگه آخرین باری که اونجا بوده، دست و پا زدن هاش توی بی نفسی برای یک عمرش کافی نبودن؟

عمرش... عمر خودش...

عمر...

حالا که به این کلمه دقت میکنه خیلی گنگ و عجیب به نظر میرسه!

شمار تعداد دفعاتی که توی همچین فضای نحسی پا گذاشته و عمر عزیزترین های زندگیش در خطر بوده از دستش در رفته

یادش میاد که همیشه توی اینجور وضعیت ها چیکار میکرده

درسته... هیچی...

چون هیچوقت هیچ کاری از دستش بر نمیومده و تنها محکوم بوده به منتظر موندن و تماشا کردن

که اینبار زندگی تصمیم گرفته چجوری کمرش رو خم کنه...

با بریدن درجای نفس کسایی که پشت و پناهش ان؟

با غرق خون دیدن پسری که از یه جایی به بعد بزرگترین نقطه اتصالش به زندگی بوده؟

با تلاش های بی ثمرش برای مهار تشنج هایی که به یکباره تصمیم گرفته بودن جون کسی رو که به خاطرش با یه دنیا میجنگه از تنش بیرون بکشن؟

با دیدن پلک های روی هم افتاده و قفسه سینه ی ساکن دختری که برای اولین بار توی زندگیش باعث شده بود احساس کنه کسی رو کنار خودش داره و دست تنها نیست؟

با...

حتی نمیتونه وضعیتی رو که درگیرش شده توصیف کنه!

+لطفا بیرون منتظر باشید آقا

با شنیدن صدای دختری که سمت دیگه ی اون تخت وایساده از فکر بیرون میاد و سر جاش متوقف میشه

و طی چند ثانیه سکوت سنگینی راهرویی که توش وایساده رو پر میکنه

حالا دیگه تختی نیست که بتونه با تمام وجودش به میله های فلزی کنارش چنگ بزنه

حالا فقط خودش مونده و خودش...

با نفس های تند و آشفته ای که ریه هاش رو به زحمت میندازن

چشم هایی که ترس و وحشت رو توی خودشون حل کردن

قلبی که با بی قراری به قفسه سینه ش کوبیده میشه

پاهایی که به زحمت دارن سنگینی وزنش رو تحمل میکنن

و دست هایی که به لکه های خون آغشته شدن...

قرمزی خون حتی به پارچه سفید تیشرتش هم کشیده شده

چرا سفید پوشیده؟

Violet♡[Ziam] Season 1 CompletedDove le storie prendono vita. Scoprilo ora