forty seven

232 56 7
                                    

وحشت زده از خواب میپره و نگاه ترسیده ش رو به اطراف میگردونه

زی_لی... لیام

بی مهابا اسم عزیزترینش رو زیر لب نجوا میکنه تا شاید بتونه حضورش رو کنار خودش حس کنه و دستش رو بگیره

اما تنها چیزی که نصیبش میشه صدای نگران لوییه

لو_هیشش... چیزی نیست کابوس دیدی

خیره به اون تیله های خیس از اشک لب میزنه و دست سرد صاحبشون رو توی دست گرم خودش میگیره

زی_لو

ملتمسانه اسم اون پسر رو صدا میزنه و بغض بدی راه نفسش رو میبنده

لو_جانم... جانِ لو

زی_بریم...

درد وحشتناکی معده ش رو به بازی میگیره و همین کافیه تا همزمان با چنگ زدن به شکمش کمی رو به جلو خم بشه

لو_کجا بریم؟ دکتر باید بیاد معاینه ات...

زی_نمیخوام... بریم... فقط بریم...

با بی قراری لب میزنه و سِرمی که به دستش وصل شده رو بیرون میکشه

زی_حالش خیلی بد بود... اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟

لحنش به رگه هایی از ترس و وحشت آغشته س و بی وقفه از گوشه ی چشم هاش اشک میاد

لو_زین... یه لحظه گوش بده بهم... فعلا باید استراحت ک...

قبل از اینکه بتونه جمله ش رو کامل کنه تن صدای زین کمی بالا میره و به هق هق میوفته

زی_نه، الان... الان باید بریم

ملحفه ی سفید رنگ رو از روی خودش کنار میزنه و بدون توجه به گیج رفتن سرش از تخت پایین میاد

و همین کافیه تا چشم هاش سیاهی برن و دست های لویی دور بدنش حلقه بشن

لو_آخه کجا بریم کره خر؟ نمیبینی حالت چجوریه؟

زی_خوبم

مکث کوتاهی میکنه و وقتی سرگیجه ش بهتر میشه از اون پسر فاصله میگیره

زی_خوبم

لو_خوب نیستی

با بیچارگی لب میزنه و نگاهش محو قطره های اشکی میشه که بی وقفه روی صورت اون پسر میچکن

بدون اینکه گریه کنه...

گریه کردن با فقط چکیدن اشک از چشم فرق میکنه...

انگار که اون قطره ها بعد از مدت ها اسیر بودن، آزاد شدن!

و حالا معلوم نیست کِی میخوان از باریدن دست بردارن...

لو_زین... برگرد سرجات استراحت کن

زی_میبریم یا...

به سرفه میوفته و برای ثانیه ای نفسش بند میاد

Violet♡[Ziam] Season 1 CompletedOù les histoires vivent. Découvrez maintenant