لی_با چه عنوانی پا گذاشتی تو اون خونه؟
سوالی که باعث میشه دست های زین مشت بشن و حس عصبانیت تمام وجودش رو پر کنه...
اینطور که به نظر میاد اون مرد قراره بدون هیچ منطقی روی چیزی که اصلا وجود نداره پافشاری کنه!
پس بذار پافشاری کنه...
زی_دوست پسر بوهن
با لحن عصبیش جواب میده و وقتی نفس های لیام از شدت حرص و عصبانیت تند میشن ادامه ی حرفش رو میگیره:
زی_من نقش بازی کردم لیام میتونی اینو بفهمی؟ اگه اون روز میذاشتی حرف بزنم برات توضیح میدادم
اما تو چیکار کردی؟
بهم گفتی هرزه؟ فکر کردی رفتم پی خوش گذرونی و کثافت کاری؟
فکر کردی من قلب ندارم؟
فکر کردی میرم میشم همخواب قاتل خانواده ام؟
این بنظرت نرماله؟
منو چی دیدی بعد از این همه سال؟
انتهای جمله ش چشم هاش پر میشن اما انگار که به گریه کردن جلوی اون مرد عادت نداشته باشه قطره ای اشک از چشم هاش پایین نمیچکه
در عوض خیره به نگاه بی حس و تاریک اون مرد، برای هزارمین بار توی اون چند دقیقه بغضش رو قورت میده
لی_هیچکدوم از این چیزایی که میگی به چشم من نمیان
زی_پس چی؟
لی_وقتی تا الان نفهمیدی دیگه به چه دردی میخوره؟
با لحن بی حسی جواب میده و طی چند ثانیه از اون اتاق بیرون میره
زی_لی...
صداش از ته چاه بیرون میاد و بغض بدی به گلوش چنگ میزنه
زی_فهمیدم
و این زانوهاشن که تحمل وزنش رو از دست میدن و همین وادارش میکنه تا به آرومی روی تخت بشینه
فهمیده...
از همون روزی که لیام بهش گفته بود گورش رو از خونه ش گم کنه بیرون، از همون روز همه چیز براش واضح بود
پشت دری که مرد بزرگتر به روش بسته بود و عایق صدای عربده های دردناکش نبود...
پشت همون در با جملات غمناکی که قلبش رو به درد میوردن دست و پنجه نرم کرده بود
همه ی اون حقیقت تلخ و عذاب آور...
"چی میشه که از همه ی دنیا میبری و تمام امیدت خلاصه میشه تو وجود یه نفر
تمام دلخوشی و حس اعتمادت میرسه به یه نفر
همه ی وجودت رو وقفش میکنی و با لبخندهاش سرپا میمونی
و پیش خود میگی امکان نداره پشتت رو خالی کنه و راهی رو بره که میدونه باعث ناراحتیت میشه
اما یهو...
طی چند دقیقه...
تمام باورهات به اون آدم فرو میریزن
تمام امیدت ناامید میشه
تمام دنیات توی سیاهی فرو میره
و حس میکنی همه ی چیزی که داشتی رو از دست دادی
همه ی حس امنیت و اعتمادی که به اون آدم داشتی
همه ی خودت رو که با تکیه زدن به اون آدم ساختی و سرپا کردی
حالا حق داری که از ته وجودت داد بزنی و گله کنی...
چون علاوه بر اون آدم، خودت رو از دست دادی"

VOUS LISEZ
Violet♡[Ziam] Season 1 Completed
Non-Fictionبقراط میگه هر آدمی یکی از رنگ های آبی، قرمز، سبز یا زرده اما من میگم تو ویولتی... زیباترین تناژ بنفش💜 "اگه روحیه حساسی دارید خوندن این بوک رو بهتون پیشنهاد نمیکنم" آپ نامنظم