twenty one

3.2K 442 492
                                    

ماشینشو کمی دورتر از رستوران بزرگ و مجللی که توی اون خیابون قرار داره پارک میکنه و پیاده میشه

فاصله ی بین ماشین تا رستورانو به آرومی طی میکنه و قبل از وارد شدن به محوطه مرد درشت هیکلی رو میبینه که قبلا چندین بار کنار بوهن دیدتش

+خوش اومدید قربان آقای بوهن منتظرتونن

زین بی هیچ حرفی سر تکون میده و جلوتر از اون مرد وارد رستوران میشه

زی_کجا باید برم؟

+طبقه ی بالا

به آسانسور شیشه ایه گوشه ی سالن اشاره میکنه و بعد از اینکه هر دونفرشون سوار میشن دکمه ی طبقه ی پنجم که آخرین طبقه س رو فشار میده

چند دقیقه بعد آسانسور متوقف میشه و زین جلوتر از اون مرد بیرون میره

+از این طرف

در طلایی رنگِ جلوی روشو باز میکنه و عقب وایمیسه تا اون پسر وارد بشه

حدود ده ثانیه طول میکشه تا زین بتونه خودشو راضی کنه و با اکراه از چارچوب اون در رد بشه

بلافاصله صدای بسته شدن در رو پشت سرش میشنوه و نگاه طلاییشو به رو به روش میدوزه

"محوطه ی بزرگ و رو بازی جلوی روش قرار داره که دور تا دورش گلکاری شده و میز و صندلیه دو نفره و نسبتا بزرگی وسطش دیده میشه"

ای_هی سوییت هارت

با صدای نحس اون مرد که درست کنار گوشش شنیده میشه چشماشو میچرخونه و با قدم کوتاهی ازش فاصله میگیره

زی_های

آروم تر ادامه میده:

زی_بچ

ایان بی هیچ حرفی به سمت میز وسط محوطه میره و یکی از صندلیا رو عقب میکشه

ای_بشین عزیزم

نفس کلافه ای میکشه و بعد از چندلحظه روی اون صندلی میشینه

ای_مثل همیشه فوق العاده ای

درحالی که روی صندلیه مقابل اون پسر جا میگیره با شیفتگی زمزمه میکنه و به چشمای عسلیش خیره میشه

زی_میدونم

با بیخیالی میگه و بدون توجه به نگاه خیره ی اون مرد روی خودش گوشیشو از جیبش بیرون میکشه

زی_نکنه شام امشب منمو خودم خبر ندارم؟

بدون برداشتن نگاهش از صفحه ی گوشیش میگه و اون مرد بی هیچ حرفی نیشخند میزنه

ای_خوشحالم که دعوتمو قبول کردی

زی_من قبول نکردم تو به اینکار مجبورم کردی

با خیرگی میگه و گوشیشو روی میز میذاره

ایان که از لحن تند اون پسر خوشش اومده با حفظ نیشخندِ روی لب هاش بحث پیش اومده رو ادامه میده:

Violet♡[Ziam] Season 1 CompletedOnde histórias criam vida. Descubra agora