از یه جایی به بعد لب های لویی تکون میخورن اما زین نه صداش رو میشنوه نه حتی میتونه یک کلمه از حرف هاش رو بفهمه
بروز پی در پی تشنج های عصبی و به دنبال اون اود کردن حساسیتی که چشم هاش رو درگیر کرده؟!
بی اختیار نفسش بند میاد و چرخیدن دنیا رو دور سر خودش حس میکنه
و برای اینکه بتونه تعادل خودش رو حفظ کنه دستش رو به دیوار کنارش میگیره
زی: چی داری میگی لو؟
به سختی کلمات رو کنار هم میچینه و چشم هاش از اشک پر میشن
لو: حالش خوب میشه زین، همین الانم بهتر شده
قدم کوتاهی رو به جلو برمیداره و دست هاش رو دو طرف صورت اون پسر میذاره
لو: برو ببینِ...
زی: نمیتونم
به سرعت جواب میده و نگاهش رو از اون پسر میدزده
زی: نمیتونم اینجوری ببینمش
معده ش تیر میکشه و تهوع بدی به گلوش چنگ میزنه
به قدری ضعف داره که حتی نمیدونه توی اون لحظه با چه جونی روی پاهاش وایساده!
لو: به من نگاه کن زین
دست هاش رو دو طرف صورت اون پسر میذاره و خیره به تیله های روشنش ادامه میده
لو: وقتی رفتی لیام همه جا رو دنبالت گشت...
قسم میخورم وقتی بفهمه برگشتی و کنارشی حالش خیلی بهتر میشه
زی: ولی اگه من نمیرفتم اینجوری نمیشد...
حالا چجوری قراره کنار کسی که توی اون حال ولش کرده و رفته حالش بهتر بشه؟
حضور من فقط حالش رو بدتر میکنه...
با بیچارگی لب میزنه و اشک هاش از چشم هاش پایین میچکن
لو: الان وقت این حرف ها نیست زین...
الان باید کنارش باشی... الان وقت موندنه...
التماست میکنم زین... دوباره عقب نکش، باشه؟
بسه این روزا... بسمونه دیگه
نگاه درمونده ش رو به تیله های لبریز از غم اون پسر میدوزه و بغض سنگینش رو قورت میده

YOU ARE READING
Violet♡[Ziam] Season 1 Completed
Non-Fictionبقراط میگه هر آدمی یکی از رنگ های آبی، قرمز، سبز یا زرده اما من میگم تو ویولتی... زیباترین تناژ بنفش💜 "اگه روحیه حساسی دارید خوندن این بوک رو بهتون پیشنهاد نمیکنم" آپ نامنظم