We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

42: What happend next?!

19 9 2
                                        


زن میانسالی که بهترین لباسهاش رو برای حضور در دادگاه همسرش پوشیده بود، حالا همسر سابقش رو توی جایگاه می‌دید و دستهاش رو از استرس به هم می‌فشرد.

دکتر لی که مدتها پیش خانواده و موقعیت شغلیش رو همزمان به سئو باخته بود حالا به چشمهای همسر سابقش خیره شد و گفت: از اعتماد قانون به من متشکرم. من تمام تلاشم رو خواهم کرد که حق و حقوق از دست رفته بیمارانم بهشون برگرده.

رای دادگاه صادر شد و سئو به خاطر محکومیت در چند پرونده مورد بررسی دادگاه، بازداشت شد و به زودی پروانه طبابتش باطل میشه!

دکتر لی با قدم های آهسته از دادگاه پرحاشیه‌ای که چند ساعت طول کشیده بود بیرون اومد و بالاخره تونست بخشی از زندگی‌ای که سئو ازش دزدیده رو پس بگیره!
حالا پسری داشت که بیشتر از هرکسی نیاز به کمک پدرش داره و سالهات داره بهای اشتباهات پدرش رو میده...

....

پسرها که از صبح زود خیره به در و تلفن منتظر بودن تا بالاخره خبری از دادگاه بهشون برسه، کلی این پا و اون پا کردن و توی سکوت به دیوارها خیره شدن.

گهگاهی فلیکس نشخوارهای فکریش رو به زبون میاورد و بقیه سعی می‌کردن آرومش کنن.

-اگر از هم جدامون کنن دیگه هیچوقت برنمیگردونن نه؟

سونگمین جواب داد: شاید اصلا مرخص شدیم کی میدونه؟

هیونجین گفت: خب راستش فعلا مشخص نیست تا نتیجه دادگاه نیاد هیچ چیزیو نمیشه پیش بینی کرد.

چان که هنوز توپش از هیونجین پر بود گفت: جدی؟ از راهنمایی شما مچکرم جناب.

مینهو که همیشه از درگیریهای بی‌مورد استقبال می‌کرد تا سرگرم بشه،
این بار اما استرس زیادی داشت.
-بچه ها کافیه امروز اصلا دعوا درست نکنید.

سونگمین گفت: درست شنیدم؟ دعوا درست نکنیم؟ تو اینو گفتی؟!

فلیکس تایید کرد: سرش خورده به جایی؟

مینهو جواب داد: بذارید امروز تمرکز عموم روی دادگاه باشه. وقتی برگرده نخواد یه بار هم به مشکلات ما رسیدگی کنه!

هیونجین جواب داد: مینهو دکتر هوانگ یکی از پزشکهای اینجاست خب معلومه که باید به مشکلات بیمارا رسیدگی کنه!

چان جواب داد: حالا یه بار هم خواست یکم انسان دوستی به خرج بده تو نزار.

فلیکس جلوی حرف زدن هیونجین رو گرفت و گفت: برای دعوا کردن خودتون بهونه نیارید. بسه هیچکس حوصله نداره.

چان که می‌خواست ادامه بده با شنیدن صدای هیونجین ساکت شد.

هیونجین که به حیاط نگاه می‌کرد گفت: بچه ها یه خانومی از دور داره میاد.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: 4 days ago ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Stories to obsess over. Discover now