لعنتی
لعنتی
لعنتی
این یه افتضاحه
یعنی چی که میخواد یکیو استخدام کنه؟
مگه ما دوتا چمونه؟
فقط امیدوارم مثه دوماه پیش نشه
ورونیکا یه دختره ی دمدمی رو اورده بود و فاک ....
اون فقط بلد بود غر بزنه
وسطایه روز بود و منو فلی کلی با ورونیکا بحث کردیم که کسیو دیگه استخدام نکنه ولی اون قبول نکرد
بعد از یه ساعت بیکاری
یه دختر با موهایه لخته بلند خرمایی و چشمایه خرمایی اومد تو و گفت
"ببخشید من واسه این...امم... اه بیخیال من اومدم که اینجا کار کنم "
فلورا خندیدو به پله ها اشاره کرد
اونم یه لبخنده ملیحه لعنتی زدو رفت بالا
"من خودم تورو میکشمت بااون بولندیت"
"هی ... پایه اونو وسط نکش "
"تو نباید به اون عوضی کمک میکردی... پس در نتیجه منم پایه اون جوجه کوچولویه پانکو میکشم وسط "
"باشه.... اقایه دکتر چطورن؟"
"نمیشناسم...."
اون چشم غره رفتو بحثو عوض کرد
"اون دختره خوب به نظر میرسید "
"واسم مهم نیست...من از همین الان ازش بدم میاد "
فلورا شونه هاشو انداخت بالا و گفت
"به من چه "
"من اصن با تو نبودم "
"منم با تو نبودم "
"اره "
"باشه "
"دقیقن "
"چی دقیقن؟"
"من با تو نیستم "
"منم با تو نیستم "
صدایه ورونیکا باعث شد بحثه جنجالیمون :| نصفه بمونه .
"شما دوتا تمومش کنید "
اون دختره اومد بغله ورونیکا وایسادو یه لبخنده کوچیک زد
هرزه
ورونیکا واسه ما چشم غره رفتو گفت
"خیلی خب دخترا.... ایشون همکاره جدیدتون الیزابت مکویین هستن ... "
من بی تفاوت به ورونیکا نگاه کردم
اون دوباره چشم غره رفتو گفت
"الیزابت .... این دو نفر ماری و فلورا هستن .... "
"اممم...ببخشید من نمیدونم کودومشون ماریه و کودومشون فلورا.."
اون گفتو من صورتمو مثه کسایی کردم که دارن بالا میارن
ورونیکا به من نگاه کردو گفت
" اونی که الان صورتش شبیه یه شیر دریاییه .... اون ماریه و اونی که موهاش ابیه فلوراست "
چشامو گشاد کردم و بدون توجه به اونا رفتم که به بقیه کارا برسم
خب کار که نه...
ولی من ترجیح میدم الاف باشم تا این که بخوام با اون مکویین سروکله بزنم
********
"برنامت چیه ؟"
از جام پاشدمو گفتم
"از دردسر دوری کنم "
"اه بس کن ماری.... ما هنوزم میتونیم مثه دو تا دوست خوب باشیم.... نه مثه قبلن ولی...شدنیه "
خندیدمو گفتم
"دوستایه خوب با هم نمیخوابن "
"اره چون که ما قبلن با هم دوستایه خوب نبودیم .... ما همو دوست داشتیم "
خندم بیشتر شد ... خیلی بیشتر
اون لعنتی فک کرده من مثه ملیسا احمقم
"نه تاملینسون...بی خیال شو...من برنامم اینه که از دردسر دوری کنم "
"اما تو خودت دردسری اندرسون "
"شاید واسه تو...ولی نه واسه خودم "
"امیدوارم بتونی طبق برنامت پیش بری "
"خدافظ لویی "
من عصبیم
خیلی زیاد
دلم میخواد چشایه اون مرتیکرو از تو کاسش در بیارم و بعدم سینشو پاره کنم و قلبشو له کنم
طوری که خوناش بپاشه تو صورتم
اون یه مادر جندست
از تو جیبه پشتیم یه سیگار دراوردمو شروع کردم کشیدن
سیگار بهم به ارامشه خاص میده
میدونم خیلی کلیشه ایه
مثه تو فیلما
ولی من برای اولین بار با این فیلمایه کلیشه ایه لعنتی موافقم
سیگار واقعن به ادم ارامش میده
تو راهه خونه یه دونات و با یه ساندویچ مرغ برایه شام و یه فیلم کمدی گرفتم
امشب تنهام و کاری برا انجام دادن ندارم
کم پیش میاد من بیکار باشم
واسه همین وقتی بیکارم سعی میکنم که بهم خوش بگذره
وقتی رسیدم خونه فوری رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم
لباسامو در اوردم
فیلم گذاشتم
چراغو خاموش کردمو رفتم زیر پتو و خودمو جمع کردم
این بهترین حسه دنیاست
این که هوا سرد باشه ولی تو گرمت باشه
واقعن عالیه
خب فیلم شروع شد دیگه...
هیسسسس
به خودم گفتمو خندیدم
پیره مرده خرفت
خب یکم اون چشایه هیزتو درویش کن لعنتی
اصن حقته
فاک
تلویزیونوخاموش کردموکلی به سازنده ی فیلم فوش دادم
مثلن فیلم کمدیه
ولی نزدیک به کمدی هم نیست
دوناتمو از رو میزه بغله تختم برداشتمو یه گاز گنده بهش زدم
"اومممم "
واقعن خوشمزست و شکلاته روش باعث میشه که سکسی به نظر بیاد
خندیدمو کلشو یه جا گذاشتم تو دهنمو الکی ادایه خفه شون در اوردم
وسطاش میخندیدمو دوباره به کارم ادامه میدادم
همونطور که نصفه دوناتم از دهنم زده بود بیرون با دستم محکم زوم دو دونات و خندیدم
خیلی حسه باحالیه
صدایه ویبره ی گوشیم باعث شد من از جام بپرمو بکم از دونات بره و تو گلوم گیر کنه
کلی سرفه کردم تا بالاخره ازاد شدم
"فاک به هر کی که الان زنگ زد "
با عصبانیت گوشیمو از رو زمین برداشتمو گفتم
"بنال کله کیری "
"فک کنم اشتباه گرفتم "
فک کنم همون دکتر کسخلس
"با کی کار داشتی ؟"
"ماری..."
"خودمم...تو کی هستی؟"
خندیدو گفت
"من لیامم "
"هر کی میخوای باش.... چی میخواستی؟"
"هیچی...فقط میخواستم ببینم شمارتو درست دادی یا نه "
"همین ؟"
"اره"
لبمو از رو عصبانیت گاز گرفتمو گفتم
"برو خودتو به فاک بده "
بعدم قطع کردم و کلی بهش فوش دادم
خب میدونم که نباید اینکارو میکردم ولی دلم نمیخواد موقعی که بیکارم کسی مزاحمم بشه
پیشونیمو مالیدمو به نفس عمیق کشیدم
کلی با خودم کلنجار رفتم و خودم دوباره زنگ زدم به لیام
"هی... دکتر "
"فک کنم بد موقعه ای زنگ زده بودم "
با به لحنه مسخره گفتو منم به رو خودم نیاوردم
بعد از اون حرفش سوکوت شد و دوباره گفت
"فردا میتونم ببینمت ؟"
"فک نکنم وقتشوداشته باشی اقایه دکتر"
"خب ... ساعت چند و کجا؟"
"ساعت 9 کلابی که دومین بار دیدمت "
"باشه میبینمت ماری "
"میبینمت لیام "
اه کشیدمو قطع کردم
دلم واسش میسوزه....
به دکتره پانک که سعی داره باحال باشه
و این که اره باورش سخته ولی من بقیه ی شبه بیکاریه عنیمو با فک کردن به اون دکتره لعنتی گذروندم
*********
بعد از این که کلی با موهام ور رفتم اخر سر اونا رو سشوار کردمو ریختم دورم
"خب فلی ... چه طور شدم ؟"
"عالییییی ..."
به الیزابت نگاه کردمو گفتم
"نظره تو چیه مکویین ؟"
"محشر شدی "
الیزابت امروز بهم ثابت کرد که به دختره رومخو کسل کننده و اهله کار نیست
اون از منم بدتره و فاک
هیکلو قیافش.... لعنتی
عالیه
اون همونقد که معصوم به نظر میاد
هرزست
ولی از ملیسا بدتر نیست
به بار دیگه خودمو تو دوربینه گوشین نگاه کردمو گفتم
"پس بزن بریم "
ماشین را افتادو بعد از چند دقیقه الیزابت صدایه اهنگو کم کردو گفت
"امشب قراره بترکونی دختر.... اگه بتونی امشب باهاش بخوابی من خودم میام هفته ای یه بار ماشینتو برق میندازم"
"اوه جدن؟"
"اره جدن "
"پس از همین الان خودتو اماده کن "
____________________________
:|
YOU ARE READING
different worlds
Random_ما خیلی شبیه به همیم ... ولی یکم که دقت کنی میبینی ما متفاوت ترین ادمایه رویه زمین هستیم دوتا ادم با دوتا دنیای متفاوت!
