2-شروع بازی

117 14 1
                                    

خودمو سریع به خونه رسوندم ساعت 2 نصف شب بود!باورم نمیشد اینقدر زمان زود گذشته باشه!

همه خواب بودن!حتی پرنده هم پر نمیزد!
واسه همین اروم رفتم توی اتاقم!لباسامو عوض کردم و سعی کردم کپه مرگمو بزارم:|
اخه فردا صبح باید تموم نقشه هامو تحویل میدادم به شرکتی که توش کار میکردم!ولی هیچکدومو درست نکرده بودم!ایندفعه دیگه 100 درصد عذرمو میخواستن،ولی به درک!؛ میرم یه جای دیگه استخدام میشم!با همین فکر و خیالای مسخره خوابم برد.
چشمام گرم شده بودن میتونستم رویاهامو به هم پیوند بدم و توی عالم لایتنهی خودم سِیر کنم..
ولی این احساس ها ۱ لحظه هم بیشتر طول نکشید!نور شدید افتاب که توی صورتم خورده بود منو از خواب بیدار کرد!
با دیدن ساعت مثل فنر از جام کنده شدم!
هول هولی وسایلمو اماده کردم!
حتی 3بار توی پله ها خوردم زمین!
مامانم:
سلنااا؟بدون صبحونه داری میری سر کار؟
من با بی حوصلگی گفتم:
اره!
مامانم:اخه بچه سلول های مغزت که از کار میفتن!!
من:
دوباره اینارو دخترای همسایه یادت دادن؟!:| والا ارامش نداریم از دست اینا!
به ادامه ی حرف مامانم توجه نکردم و سریع سمت ماشین دویدم اما با کمال تعجب دیدم هر 4تا لاستیکاش پنچر شده!
دستامو محکم تو موهام کشیدم و لب پایینم رو گاز گرفتم!
قیافه هری که داشت از بغل من رد میشد دیدنی بود!
داشت لپاش از خنده منفجر میشد!
من:کار تو بوده نه؟
فقط کافی بود این حرفو بزنم تا از خنده جر بخوره:|
من:پس کار تو بوده؟!
هری لبخندشو قورت داد و گفت:اره..
من:ببین کارت ساخته است!
هری با ترس آب دهنشو قورت داد،از سر جاش بلند شد و سعی کرد از دستم فرار کنه!
یه ربع دور باغ دنبالش میدویدم که در اخر با مخ خوردم زمین و ماجرا واسه هری ختم به خیر شد ولی من ساعد پام بدجور ضربه دید و پر خون شد!
اما دمش در ندادم و بدون هیچ حرفی به سمت شرکت میدویدم!
درسته خیلی دیر کرده بودم ولی خب هنوزم یه امیدی ته دلم روشن میکرد که اخراج نشم!
دیگه داشتم میرسیدم به شرکت که یهو یه پسره بهم تیکه انداخت:
اخه تو با اون پای لنگت داری کجا میری؟؟خب بیا برسونمت!
همین طوری کلافه بودم!دیگه اعصاب اینها رو نداشتم!
من:
اگه یه بار دیگه اون دهن گشادتو باز کنی ببین چه بلایی سرت میارم!
انگار پسره بدجوری شاکی شد!
-بیا ببینم چه غلطی میخوای بکنی؟
به سوییچ ماشینم که هنوز دستم بود نگاه کردم..
سوییچو توی دستم محکم گرفتم و از سر ماشین پسره تا تهشو یه خط کلفت خوشکل کشیدم!!که ای کاش نمی کشیدم!
پسره جوش اورده بود!صورتش قرمز شده بود!از ماشینش بیرون اومد و یه نگاهی بهش انداخت!
داغون شده بود!
صورت قرمزشو سمت من کرد و گفت:
ببین چه بلایی سر ماشینم اوردی اشغال!!
ترسیده بودم!حس کردم میخواد بکشتم!!
دستشو بالای صورتم گرفت تا کشیده بزنه!
چشمامو بستم و منتظر بودم تا کتکه رو بخورم!
اما!
اما چند ثانیه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد!! یعنی چی شده بود؟؟!
چشمامو باز کردم و سرمو بالا گرفتم..
دیدم یه نفر محکم مچ اون پسره رو گرفته...
با کمال تعجب نگاهمو به سمت بالا سوق دادم..
ای بابا!
بازم که این بود!!
اخه این از جون من چی میخواست؟؟!!
دیگه واقعا داشتم شک میکردم که دیدار من و زین توی مهمونی اتفاقی بوده!
زین رو به پسره:
توهین کردی باید تاوانش رو هم پس بدی!
پسره با دیدن چشمای سرخ و صورت برافروخته ی زین خیلی ترسید و زیر لب گفت:
خب تو دستمو ول کن
زین دستشو پرت کرد و سریع از توی جیبش یه چک در اورد که من مبلغشو ندیدم و اونو به اون پسره داد!
پسره با دیدن مبلغ چک چشمام گرد شد!و بدون هیچ مقدمه ای وارد ماشینش شد!!
زین:
یه چیزی رو یادت رفت!
پسره روشو سمت من برگردوند و یه عذرخواهی از روی بیمیلی کرد و با سرعت رفت..
زین با عصبانیت سوار ماشینش شد و درو محکم بست..
من داشتم یواشکی در میرفتم که شیشه ماشینشو داد پایین و گفت:
سریع سوار شو
اصلا نمیتونستم توی اون چشماش نگاه کنم!!! بدون هیچ حرفی صندلی عقب نشستم ولی با داد زین دوباره سر جام میخکوب شدم:
مگه من راننده شخصیتم که عقب میشینی؟؟!
از ترس دستام یخ زده بود!
انگار واقعا داشت از پیشونیم عرق میریخت..
به اجبار صندلی جلو نشستم!
نیمه راه با سکوت سپری شد!لام تا کام حرف نزدم!!اونم من!!
زین:
مگه مرض داری با یه پسر در میفتی؟(با داد)
من:
خب تیکه پروند(زیر لب)
زین:
حالا واسه من نجیب شدی هان؟؟!

نگاهمو پایین انداختم و موهامو توی صورتم ریختم...
حال و حوصله جواب دادن بهشو نداشتم!
این جریانت به اون هیچ ربطی نداشت که توش دخالت کرده بود!!!
زین:
مگه کری که جواب نمیدی؟
از گوشه چشمم یه نگاه پرمعنایی به زین انداختم..
فقط میخواستم پیاده شم تا از شر این بلای اسمانی هم خلاص شم!
بعد از یه مدت کوتاه صورتش اروم شده بود‌
سوالی نمیپرسید..
ولی یهو زد کنار و از یه مارکت ابمیوه و کیک خرید!
حرکتش غیر منتظره بود ولی من نه آبمیوه میخواستم نه کیک!
فقط میخواستم برم شرکتم!
زین در حالی که خوراکی ها دستش بود بهم اشاره کرد که بخورم ولی من با داد گفتم:
چی از جون من میخوای؟؟!بخاطر اون پولی که واسه خسارت پسره دادی ممنون ولی دیگه واقعا داری پارو از حد فراتر میزاری!!
من نخوام بهم کمک کنی باید کی رو ببینم؟

لب پایینشو گاز گرفت و با حرص خوراکی هارو پرت کرد سمتم..
زین:محل کارت کجاست؟
من(با داد):
به تو هیچ ربطی نداره!
زین:
لطفا بزار دو دقیقه اروم باشم!

" اون توی طول این مدت اروم بود،واسه همین ریسک نکردم تا دوباره اعصابشو خورد کنم!
ادرسو بهش گفتم و اون دقیقا همون جا پیادم کرد!ساعت ۹ شده بود!!دیگه خیلی دیر کرده بودم.. "
بدون هیچ خداحافظی گفتم:
فقط امیدوارم دیگه نبینمت با یه نیشخند تمسخر امیز جوابمو داد و با سرعت رفت..
قبل از اینکه دست گیره در رو فشار بدم یه نفس عمیق کشیدم و با دستم موهامو به هم ریختم!
تیلور که همکارمم بود با تردید سمتم دوید و نفس نفس زنان گفت:
چرا الان اومدی؟؟؟!دوساعته منتظرتیم!
-واسه چی؟
-اون شرکتی که میخواستیم باهاش قرداد ببندیم منتظر نقشه های توئه!اوردیشون که!..
" انگاری یه سطل اب جوش روی سرم خالی کردن!!
یه لحظه چشمام سیاهی رفت!
من اون نقشه های نیمه کاره مسخره رو توی ماشین زین جا گذاشته بودم!!!
درسته کامل نبود ولی حداقل نقشه بود! "
رومو برگردوندم و خواستم یواشکی در برم که با صدای رییس نفسم توی سینم محبوس شد!

RevengeDonde viven las historias. Descúbrelo ahora