میدونستم شاهزاده داره کجا میره واسه همین خیلی فکر نکردم و خودم رو سریع به باغ رسوندم.
تونستم از دور ببینمش که آروم راه میره.... هیچ کس هم پیشش نبود و اون خیلی تنها به نظر میومد.
دوییدم سمتش ولی قبل اینکه بهش برسم سرعتمو کم کردم.... عجیب بود که هنوز متوجه حضورم نشده...
_امم....قربان....
با صدای آرومی گفتم و اون یه دفعه به سمتم برگشت... به نظر میومد شوکه شده باشه.
ولی بعد قیافه ش به حالت عادی برگشت و ابروهاشو بالا داد.
_چی شده؟
_ببخشید.... میدونم خیلی فوضول و بی ادب و گستاخم.... ولی میتونم بپرسم چی شده؟
با خجالت پرسیدم و دیدم که شاهزاده لبخند کوچیکی زد.
_مشکلی نیست... به هر حال این ماجرایی نیست که بخواد مخفی بمونه.... طبق معمول مادرم اصرار داره که من با یکی از اشراف زاده ها ازدواج کنم و اون بشه ملکه ی آینده! منم دلم نمیخواد با اشراف زاده ای که نمیشناسمش و اصلنم بهش اهمیتی نمیدهم ازدواج کنم. دلم نمیخواد زندگیم جوری باشه که بقیه میخوان.
با اخم کمرنگی توضیح داد و من لبمو کشیدم تو دهنم و یه کم موندم.
_اممم.....این احیانا به این دلیل نیست که شما به شخص خاصی علاقه دارید...؟
با صدایی که یه کم میلرزید پرسیدم و نگاهم و بهش دادم.
از کی تا حالا انقد شجاع شده بودم؟ البته خب رفتار شاهزاده طوری بود که باهاش احساس راحتی داشته باشم..... از هیچ کدوم از حرفام عصبانی نمیشد و جواب همه ی سوالامو میداد و همین منو پررو تر میکرد!
_نه ولی.... اگه من با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم و بعد از یه نفر دیگه خوشم بیاد.... دست و پام بسته س و برای به دست اوردنش نمیتونم کاری کنم... هم میشم خیانتکار و هم آخرش به نتیجه ای نمیرسم... به هر حال تنها کار ممکن میشه کشتن ملکه که منم به خاطر همچین چیزی نمیام جون کسی رو بگیرم...
نمیدونم فقط من این حس رو دارم یا واقعا اینطوره. ولی به نظرم شاهزاده زیادی به فکر آینده س... این باعث میشه خودش هم زیاد اذیت شه. البته خب زندگیش به سادگی من نیست که بتونه ریسک کنه.
_قبلا گفتم و بازم میگم ولی من از قوانین پدرم متنفرم.... چرا یه نفر باید ولیعهد منو به دنیا بیاره و یه نفر دیگه باهام ازدواج کنه؟
_چون....ملکه باید آلفا باشه و نمیتونه فرزند بیاره...؟
_مسخره نیست؟ کی گفته ملکه باید آلفا باشه؟ من بخوام یه زندگی سالم داشته باشم باید چیکار کنم؟
_خب قربان.... بتا ها و امگا ها قدرت حکومت رو ندارن.... ما امگا ها خیلی ضعیفیم و ذاتمون طوریه که نیاز به حمایت و حفاظت داریم.... و خب کسی هم به حرف ما گوش نمیده... فقط یه آلفا عه که میتونه قدرتمند باشه و حرفش هم برو داشته باشه.
YOU ARE READING
༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻
Werewolf𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بردگی ببرن حالا هر نوعش ...میتونم خدمتکار باشم یا شایدم یه برده ی جنسی ! اما چی میشه اگه خوش شانس باشم و پام به قصر شیاطین باز بشه و بشم خدم...
